چند قدمي با انديشه و خيال
براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم
About Me

- Name: آينه
خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.
Saturday, December 31, 2005
Thursday, December 29, 2005
سعدي و حافظ
سعدي و حافظ، كه خداوند بر درجاتشان بيفزايد، از ستاره هاي آسمان ايرانند. اين را حس مي كنم و از روي سعدي شناسي يا حافظ فهمي كه ندارم نمي گويم. امشب شعرهايي از عاشقانه هاي سعدي خواندم كه فكر مي كنم معاني بلندي داشت. بي اختيار به ياد حافظ افتادم و به نظرم آمد كه حافظ به ژرفا هاي عشق نزديكتر بوده است چرا كه هر چه سعدي پند آموز در لفافه سخن مي گويد حافظ در عين لطافت مسحور كننده، با شجاعت تمام يافته هاي خود را بيان و فريب ديگران را عيان مي كند.در اين رابطه دو شعر زير را از اين دو شاعر بزرگ مقايسه كنيد
سعدي مي فرمايد
گو خلق بدانند كه من عاشق و مستم
آوازه درست است كه من توبه شكستم
اي نفس كه مطلوب تو ناموس و ريا بود
از بند تو برخاستم و خوش بنشستم
اي ساقي از آن پيش كه مستم كني از مي
من خود ز نظر در قد و بالاي تو مستم
ديري است كه سعدي به دل از عشق تو مي گفت
اين بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
اما حافظ اينگونه بي پروا سخن مي گويد
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند
ناموس عشق و رونق عشاق مي بردند
عيب جوان و سرزنش پير مي كنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال كه اكسير مي كنند
مي خور كه شيخ و حافظ ومفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند
سعدي مي فرمايد
گو خلق بدانند كه من عاشق و مستم
آوازه درست است كه من توبه شكستم
اي نفس كه مطلوب تو ناموس و ريا بود
از بند تو برخاستم و خوش بنشستم
اي ساقي از آن پيش كه مستم كني از مي
من خود ز نظر در قد و بالاي تو مستم
ديري است كه سعدي به دل از عشق تو مي گفت
اين بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
اما حافظ اينگونه بي پروا سخن مي گويد
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند
ناموس عشق و رونق عشاق مي بردند
عيب جوان و سرزنش پير مي كنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال كه اكسير مي كنند
مي خور كه شيخ و حافظ ومفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند
Wednesday, December 28, 2005
مقتضاي فصول زندگي
تفاوت اساسي ميان فصول سال و فصول زندگي آن است كه فصول زندگي تنها يك بار اتفاق مي افتند و تكرار شدني نيستند. اما متاسفانه اگر مقتضاي هر فصل زندگي تحقق نيابد ساير فصول آن تاثير يافته و حتي تا مرز نابودي استحاله مي شوند.
براي آنكه بتوان اقتضاي هر فصل زندگي را درك نمود بايد به شناختي عميق از انسان دست يافت. بايد فهميد كه انسان در فصول نوزادي، كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي، پيري و كهولت چيست و چه نيازهايي دارد. مسلما اقتضائات فصول زندگي، همان پاسخ ها به نيازهاي انسان است
زندگي انسان، شاهراه رشد جسم و روح اوست. اگر در نوزادي به جسم نوزاد توجه درخوري نشود در باقي فصول زندگي اش از نقائص بزرگ جسمي رنج خواهد برد. اگر در كودكي شيطنت و بازيگوشي نكند اين كمبود در سنين بالاتر ظهوري درد آور خواهند داشت. شايد توجه كرده ايد كه كودكاني كه در كودكي همه را از شيطنت خود بستوه مي آورند در بزرگسالي بسيار آرامند و آناني كه در كودكي آرام مي نمايند در جواني كه كمي قدرت مي يابند ناهنجاري هايي را از خود بروز مي دهند. اينها نشانگر تاثيرات مستقيم برآورده شدن يا نشدن مقتضيات فصول كودكي انسان است
جواني را شايد بتوان مهمترين فصل زندگي دانست. مقتضيات جواني نيز از مهمترين اركان شخصيت ساز هر انسان است. اگر چه در باب زيبايي دوران جواني و مقتضيات آن بسيار سخن رانده مي شود اما هيچكس آن را نمي فهمد و در نتيجه پاسخ مناسبي به آن داده نمي شود. فاجعه آنجاست كه جوان برآمده از فصل نامناسب كودكي به جواني غير منطبق با مقتضيات جواني وارد مي شود. و نتيجه آن است كه درخت جواني، ضعيف و آفت زده آماده ثمر دادن ميوه هاي خراب مي شود
براي آنكه بتوان اقتضاي هر فصل زندگي را درك نمود بايد به شناختي عميق از انسان دست يافت. بايد فهميد كه انسان در فصول نوزادي، كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي، پيري و كهولت چيست و چه نيازهايي دارد. مسلما اقتضائات فصول زندگي، همان پاسخ ها به نيازهاي انسان است
زندگي انسان، شاهراه رشد جسم و روح اوست. اگر در نوزادي به جسم نوزاد توجه درخوري نشود در باقي فصول زندگي اش از نقائص بزرگ جسمي رنج خواهد برد. اگر در كودكي شيطنت و بازيگوشي نكند اين كمبود در سنين بالاتر ظهوري درد آور خواهند داشت. شايد توجه كرده ايد كه كودكاني كه در كودكي همه را از شيطنت خود بستوه مي آورند در بزرگسالي بسيار آرامند و آناني كه در كودكي آرام مي نمايند در جواني كه كمي قدرت مي يابند ناهنجاري هايي را از خود بروز مي دهند. اينها نشانگر تاثيرات مستقيم برآورده شدن يا نشدن مقتضيات فصول كودكي انسان است
جواني را شايد بتوان مهمترين فصل زندگي دانست. مقتضيات جواني نيز از مهمترين اركان شخصيت ساز هر انسان است. اگر چه در باب زيبايي دوران جواني و مقتضيات آن بسيار سخن رانده مي شود اما هيچكس آن را نمي فهمد و در نتيجه پاسخ مناسبي به آن داده نمي شود. فاجعه آنجاست كه جوان برآمده از فصل نامناسب كودكي به جواني غير منطبق با مقتضيات جواني وارد مي شود. و نتيجه آن است كه درخت جواني، ضعيف و آفت زده آماده ثمر دادن ميوه هاي خراب مي شود
ادامه دارد
مقتضاي زمستان

ديروز سفري به گرگان داشتم و از كوههاي با شكوه البرز گذشتم
ديدم
مقتضاي زمستان برف وسرماست
و انديشيدم
اگر در زمستان هوا معتدل شد و دشت و دمن سبز و زيبا شد نمي توان شادي عميقي داشت
چرا كه در چنين صورتي زمستان مرده و اعتدال طبيعت در خطر است
آنكه از گرماي زمستان خوشحال است و از سبزي آن خرم
شادي كودكانه اش ديري نمي پايد
چرا كه بدون زمستان، بهار وتابستان و پاييز هم استحاله و بيمار مي شوند
ادامه دارد
ديدم
مقتضاي زمستان برف وسرماست
و انديشيدم
اگر در زمستان هوا معتدل شد و دشت و دمن سبز و زيبا شد نمي توان شادي عميقي داشت
چرا كه در چنين صورتي زمستان مرده و اعتدال طبيعت در خطر است
آنكه از گرماي زمستان خوشحال است و از سبزي آن خرم
شادي كودكانه اش ديري نمي پايد
چرا كه بدون زمستان، بهار وتابستان و پاييز هم استحاله و بيمار مي شوند
ادامه دارد
Saturday, December 24, 2005
Friday, December 23, 2005
اثرات محيط
از چوپاني پرسيدند آيا اين همه كه با گوسفندان بوده اي تاثيري هم بر روي تو داشته؟
گفت نععععععع نععععععع
چقدر از كارهايمان از جنس نعععععع نععععع است؟!!ه
گفت نععععععع نععععععع
چقدر از كارهايمان از جنس نعععععع نععععع است؟!!ه
Thursday, December 22, 2005
Wednesday, December 21, 2005
يلدا
امشب شب يلداست. بلند ترين شب سال. شايد در زمانهاي دور يلدا بسيار بلند و طولاني بوده است اما حالا شب يلدا نه بخاطر طولاني بودن بلكه بعنوان بهانه اي براي فرار از يكنواختي مطرح است. در شب يلدا رسم بر آن است كه تفالي هم به ديوان حافظ عليه الرحمه مي زنند. اما من امشب سنت شكني كردم و به اشعار شيخ اجل سعدي عليه الرحمه تفالي زدم و او هم پاسخي مرحمت نمود كه اينچنين است
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر
از من اي خسرو خوبان تو نظر باز مگير
اين حديث از سر دردي است كه من مي گويم
تا بر آتش ننهي بوي نيايد ز عبير
گر بگويم كه مرا حال پريشاني نيست
رنگ رخساره خبر مي دهد از سر ضمير
من از اين هر دو كمانخانه ابروي تو، چشم
برنگيرم وگرم چشم بدوزند به تير
عجب از عقل كساني كه مرا پند دهند
از من اي خسرو خوبان تو نظر باز مگير
اين حديث از سر دردي است كه من مي گويم
تا بر آتش ننهي بوي نيايد ز عبير
گر بگويم كه مرا حال پريشاني نيست
رنگ رخساره خبر مي دهد از سر ضمير
من از اين هر دو كمانخانه ابروي تو، چشم
برنگيرم وگرم چشم بدوزند به تير
عجب از عقل كساني كه مرا پند دهند
برو اي خواجه كه عاشق نبود پند پذير
Tuesday, December 20, 2005
Monday, December 19, 2005
رنگ سكوت
سكوت چه رنگي است
سياه، سفيد، آبي؟ شايد سكوت به همه رنگها مي تواند باشد.براي فهميدن رنگ سكوت، فقط بايد به چشمهاي آنكه سكوت كرده است نگريست
سياه، سفيد، آبي؟ شايد سكوت به همه رنگها مي تواند باشد.براي فهميدن رنگ سكوت، فقط بايد به چشمهاي آنكه سكوت كرده است نگريست
Sunday, December 18, 2005
ديوانه اي گريخت
ديوانه مي گفت دوستم دارد
ديوانه مي گفت دوريم را تحمل نمي كند
ديوانه مي گفت تمام دنيا را براي ما مي بينم
ديوانه مي گفت با هم به آسمانها مي رويم
ديوانه مي گفت فقط مرا نگاه كن
گفتم مگر مي شود
ديوانه گفت ديوانگي همين است
خنديدم و بسوي ديگري نگاه كردم
رويم را كه برگرداندم
ديوانه گريخته بود
فقط چند قطره اي از دلش بر خاك باقي بود
Saturday, December 17, 2005
Friday, December 16, 2005
Thursday, December 15, 2005
دندانسازي و روز قيامت
چندي پيش براي ترميم دندان به دندانپزشكي رفتم. صداي چندش آور مته و برخورد وحشتناك آن كفايت نمي كرد و دندانپزشك با ديلم و قلاب و سوهان به جان دندان خراب شده افتاده بود و به آه و ناله من هم توجهي نمي كرد. در همان حالي كه ايشان مشغول سرويس كردن (ترميم) دندان بود، من در ميان درد به شباهت دندانسازي با روز قيامت فكر مي كردم. شباهت اين دو آنقدر زياد بود كه در جذبه درك چيزي نو، درد را هم فراموش كرده بودم.
فرض كنيد كه دين مي گويد دندانهايتان را مسواك بزنيد. بعضي ها فقط روايات آن را حفظ مي كنند اما مسواك نمي زنند. بعضي ها سرسري مسواك مي زنند و بعضي ها خوب مسواك مي زنند. برخي هم اصلا مسواك زدن را قبول ندارند. حالا روز قيامت است. آنكه خوب مسواك زده دندانهاي سالمي دارد و از آنها استفاده مي كند و لذت مي برد. الباقي همه با خرابي دندان مواجهند. اگر دلايل موجهي هم براي مسواك نزدن داشته باشند فرقي نمي كند دندانهايشان خراب است.
اگر قابل ترحم باشند و دلايل موجهي داشته باشند بايد بزير دست دندانپزشك بروند تا او با مته وتيشه و قلاب به جان دندانها بيفتد و به ترميم اقدام كند كه اين امر مشابه عذابي است كه دين باوران بايد تحمل كنند تا خطاهايشان ترميم گردد.
اما اگر قابل ترحم نباشند دندانهايشان دردناك مي ماند و هيچ دندانپزشكي به آنها رسيدگي نخواهد كرد. در عين حال فساد و خرابي دندان روز به روز بيشتر و دردناك تر مي شود
بايد بدانيم كه دين روش زندگي است بايد آن را شناخت و بكار بست. ناداني و بلاهت در مواجهه با اين نعمت بزرگ، خرابي و فساد جسم وروح را بدنبال دارد كه مسلما در دنياي باقي با درد و رنج معالجه خواهد شد
بايد چشمها را شست و دوباره به اساسي ترين مقوله هاي زندگي نگاه كرد
فرض كنيد كه دين مي گويد دندانهايتان را مسواك بزنيد. بعضي ها فقط روايات آن را حفظ مي كنند اما مسواك نمي زنند. بعضي ها سرسري مسواك مي زنند و بعضي ها خوب مسواك مي زنند. برخي هم اصلا مسواك زدن را قبول ندارند. حالا روز قيامت است. آنكه خوب مسواك زده دندانهاي سالمي دارد و از آنها استفاده مي كند و لذت مي برد. الباقي همه با خرابي دندان مواجهند. اگر دلايل موجهي هم براي مسواك نزدن داشته باشند فرقي نمي كند دندانهايشان خراب است.
اگر قابل ترحم باشند و دلايل موجهي داشته باشند بايد بزير دست دندانپزشك بروند تا او با مته وتيشه و قلاب به جان دندانها بيفتد و به ترميم اقدام كند كه اين امر مشابه عذابي است كه دين باوران بايد تحمل كنند تا خطاهايشان ترميم گردد.
اما اگر قابل ترحم نباشند دندانهايشان دردناك مي ماند و هيچ دندانپزشكي به آنها رسيدگي نخواهد كرد. در عين حال فساد و خرابي دندان روز به روز بيشتر و دردناك تر مي شود
بايد بدانيم كه دين روش زندگي است بايد آن را شناخت و بكار بست. ناداني و بلاهت در مواجهه با اين نعمت بزرگ، خرابي و فساد جسم وروح را بدنبال دارد كه مسلما در دنياي باقي با درد و رنج معالجه خواهد شد
بايد چشمها را شست و دوباره به اساسي ترين مقوله هاي زندگي نگاه كرد
Tuesday, December 13, 2005
دهان مردم
دردروازه را مي شود بست اما در دهان مردم را نه
راستي چرا دهان مردم بدون هيچ مزدي بر عليه كسي باز مي شود. مگر اين همه حرفهاي خوب گم شده اند كه بايد راجع به مردم، راست و دروغ به هم بافت
بعضي حرفها از مغز مي تراود، برخي از دل، حرفهايي هم از معده ، حرفهايي هم از قسمت هاي سوخته، اما همگي اثرات خود را دارند. ممكن است به گوش آن كسي كه در باره اش حرف زده اند نرسد و اثري بر او نداشته باشد اما مسلما بر گوينده اثرات خوب و بد خود را خواهد داشت. كاش زبان مردم كمي انصاف داشت
Monday, December 12, 2005
درد
در بستر افتاده بود و كسي بالاي سر اوايستاده بود
خب حالا كجات درد مي كنه
همه جام، نمي تونم نفس بكشم
چرا تو كه چيزيت نيست پاشو پاشو بازي در نيار
بخدا سينه ام مي سوزه نمي تونم نفس بكشم
چرا تا حالا صدات در نيامده بود اصلا رنگ و روت از من هم بهتره
هوا سنگينه، همه اتاق داره دور سرم مي چرخه، خواهش ميكنم پنجره رو باز كن
بيخود بازي در نيار اينجا كسي پنجره رو باز نمي كنه، اين قرتي گري ها مال بي همه چيزاست
بي همه چيز! بخدا من اصلا
فكر مي كني ما چيزي نمي دونيم، ميخواي آمار بدم چند دفعه بيرون رو نگاه كردي
من؟! جدي كه نمي گي
من به اين چيزا كاري ندارم پاشو مثل بچه خوب رختخواباتو جمع كن و زندگيتو كن. مريض بازي رم بگذار كنار
پس درد سينه و نفس كشيدن
من رفتم تا اومدم ديگه چيزي نباشه ها
عرق سرد روي پيشاني اش نشسته بود. قلبش آهنگ خداحافظي مي زد
خب حالا كجات درد مي كنه
همه جام، نمي تونم نفس بكشم
چرا تو كه چيزيت نيست پاشو پاشو بازي در نيار
بخدا سينه ام مي سوزه نمي تونم نفس بكشم
چرا تا حالا صدات در نيامده بود اصلا رنگ و روت از من هم بهتره
هوا سنگينه، همه اتاق داره دور سرم مي چرخه، خواهش ميكنم پنجره رو باز كن
بيخود بازي در نيار اينجا كسي پنجره رو باز نمي كنه، اين قرتي گري ها مال بي همه چيزاست
بي همه چيز! بخدا من اصلا
فكر مي كني ما چيزي نمي دونيم، ميخواي آمار بدم چند دفعه بيرون رو نگاه كردي
من؟! جدي كه نمي گي
من به اين چيزا كاري ندارم پاشو مثل بچه خوب رختخواباتو جمع كن و زندگيتو كن. مريض بازي رم بگذار كنار
پس درد سينه و نفس كشيدن
من رفتم تا اومدم ديگه چيزي نباشه ها
عرق سرد روي پيشاني اش نشسته بود. قلبش آهنگ خداحافظي مي زد
طرف از اتاق خارج شد. لبخندي به چهره داشت. پيروزمندانه گفت: در ست شد ناراحت نباشيد حالش خوبه
در اتاق، آهنگ خداحافظي تمام شده بود
در اتاق، آهنگ خداحافظي تمام شده بود
Sunday, December 11, 2005
آلودگي هوا
خوشبختانه ما در بسياري موارد ركوردها را خرد مي كنيم. مثلا در اين چند روزه ميزان منو اكسيد كربن هواي تهران 144 برابر حد مجاز بوده است. براي آلودگي چند روز را تعطيل مي كنيم اما مردم ما فكري حتي براي خودشان نمي كنند. اگر قاشق غذاخوري ما كمي لك آب داشته باشد باعصبانيت باعث و باني آن را به پرواز در مي آوريم اما اگر هلف هلف هواي مسموم قورت بدهيم ككمان هم نمي گزد. البته در اين شك نكنيد كه ما هم عتيقه هايي در نوع خود بي نظيريم كه مسئولين ما هم زير خاكي هايي ا ز اين دست هستند
يكي نيست به ما بگويد كه آخه آدمهاي حسابي روي زلزله كه هستيد ترافيك و اعصاب خرد كه داريد ريه هايتان هم كه از منو اكسيد كربن مملو شده تفريح حسابي هم كه نداريد پول وپله درستي هم كه در نمي آوريد پس چرا به اين خراب نشده چسبيده ايد. آدم خودكشي هم مي كند بايد مثل آدم باشد!!!ه
يكي نيست به ما بگويد كه آخه آدمهاي حسابي روي زلزله كه هستيد ترافيك و اعصاب خرد كه داريد ريه هايتان هم كه از منو اكسيد كربن مملو شده تفريح حسابي هم كه نداريد پول وپله درستي هم كه در نمي آوريد پس چرا به اين خراب نشده چسبيده ايد. آدم خودكشي هم مي كند بايد مثل آدم باشد!!!ه
Friday, December 09, 2005
تنهايي

آشناهايم كجايند
آنانيكه لبخندشان را مي فهميدم
آنانيكه بدون حرف زدن، حرف ميزديم
بدون نگاه، حضور هم را حس مي كرديم
عاطفه در ميانمان جريان داشت
درد هم را مي دانستيم
و هيچ كس توان ورود به حريممان را نداشت
آشناهايم كجايند
امروز تنهايي را كه بر تن فرتوتم سنگيني مي كند را
ديگر نمي توانم تحمل كنم
امروز آشناهايي را كه غريبي مي كنند
ديگر نمي فهمم
آنانيكه لبخندشان را مي فهميدم
آنانيكه بدون حرف زدن، حرف ميزديم
بدون نگاه، حضور هم را حس مي كرديم
عاطفه در ميانمان جريان داشت
درد هم را مي دانستيم
و هيچ كس توان ورود به حريممان را نداشت
آشناهايم كجايند
امروز تنهايي را كه بر تن فرتوتم سنگيني مي كند را
ديگر نمي توانم تحمل كنم
امروز آشناهايي را كه غريبي مي كنند
ديگر نمي فهمم
چه شور بختم كه
شعله هاي درونم در زير باران استدلال هاي غريبانه آشنايان مي ميرند
و دور نيست كه خاكسترم در جويهاي
توجيه و مصلحت ديگران روان گردد
چقدر تنهايي تاريك است
و تنهايي پس از آشنايي
طاقت فرسا
چقدر شمع آشنايي زيباست
Wednesday, December 07, 2005
پيام تسليت
ديديد كه چقدر جوان بودند.
فهميديد كه هواپيما حدود نيم ساعت پرواز مي كرده و منتظر اجازه فرود اضطراري!!! بوده است
ديديد كه چقدر پيام تسليت دادند كه از هزار بدو بيراه بدتر بود
هماناني كه مي بايد مسئوليت اين فاجعه را بر عهده گيرند فقط اظهار تاسف كردند
تمام پيام ها را بدقت بخوانيد. آيا واقعا به هيچ دردي مي خورد
نظرات فقها و انديشمندان ديني را هم در رابطه با زندگي بخوانيد. همه بر آن تاكيد دارند كه بايد با زندگي طولاني و مفيد دوره تكاملي و كشت در مزرعه آخرت را به اعلا درجه رسانيد و شايد بهمين خاطر است كه خودكشي از بزرگترين گناهان محسوب مي شود
آيا در هيچ يك از اين پيام ها و لفاظي ها كه فقط طرح نام خود بود از قطع روند تكامل اين فرزندان جوان كشور ندامتي و يااميدي براي بهبود در آينده خبري بود
چه كسي مقصر اصلي است
آيا اهمال برج مراقبت بود
آيا اهمال كادر نگهداري فني هواپيما بود
آيا اهمال پيمانكاري كه باند دوم را بخاطر مرمت بسته بود مي تواند باشد
و يا اهمال كساني كه بايد قطعات مناسب هواپيما را تامين مي كردند
آيا ساخت وساز اطراف فرودگاه، غير استاندارد است
و هزار آياي ديگر
و مهمترين آيا و آن اينكه آيا اين حادثه حاصل اهمال همه نبوده كه همانا فقدان تعهد كاري و مسئوليت ناپذيري آحاد جامعه است
و اگر پاسخ آري است مسئول به وجود آمدن اين فضا چه كساني اند
خداوند مرهمي بر بي كسي بازماندگان و داغ دلسوختگان اين حادثه باشد
فهميديد كه هواپيما حدود نيم ساعت پرواز مي كرده و منتظر اجازه فرود اضطراري!!! بوده است
ديديد كه چقدر پيام تسليت دادند كه از هزار بدو بيراه بدتر بود
هماناني كه مي بايد مسئوليت اين فاجعه را بر عهده گيرند فقط اظهار تاسف كردند
تمام پيام ها را بدقت بخوانيد. آيا واقعا به هيچ دردي مي خورد
نظرات فقها و انديشمندان ديني را هم در رابطه با زندگي بخوانيد. همه بر آن تاكيد دارند كه بايد با زندگي طولاني و مفيد دوره تكاملي و كشت در مزرعه آخرت را به اعلا درجه رسانيد و شايد بهمين خاطر است كه خودكشي از بزرگترين گناهان محسوب مي شود
آيا در هيچ يك از اين پيام ها و لفاظي ها كه فقط طرح نام خود بود از قطع روند تكامل اين فرزندان جوان كشور ندامتي و يااميدي براي بهبود در آينده خبري بود
چه كسي مقصر اصلي است
آيا اهمال برج مراقبت بود
آيا اهمال كادر نگهداري فني هواپيما بود
آيا اهمال پيمانكاري كه باند دوم را بخاطر مرمت بسته بود مي تواند باشد
و يا اهمال كساني كه بايد قطعات مناسب هواپيما را تامين مي كردند
آيا ساخت وساز اطراف فرودگاه، غير استاندارد است
و هزار آياي ديگر
و مهمترين آيا و آن اينكه آيا اين حادثه حاصل اهمال همه نبوده كه همانا فقدان تعهد كاري و مسئوليت ناپذيري آحاد جامعه است
و اگر پاسخ آري است مسئول به وجود آمدن اين فضا چه كساني اند
خداوند مرهمي بر بي كسي بازماندگان و داغ دلسوختگان اين حادثه باشد
Monday, December 05, 2005
پرواز

ديگر زجام گلگون سرمست كي توان شد
ديگر به غمزه دل شيدا نمي توان شد
من شهره ام به مستي او خرقه پوش وزاهد
ازصومعه به سختي تا ميكده توان شد
من وحشي از جنونم از عقل و دين گريزان
ديوانه اي به مسجد وارد نمي توان شد
سخت است آتش دل را بودن و نبودن
دردي كه جز به مردن درمان نمي توان شد
دردا كه باختم دل در نر د ماهرويي
ديگر به غمزه دل شيدا نمي توان شد
من شهره ام به مستي او خرقه پوش وزاهد
ازصومعه به سختي تا ميكده توان شد
من وحشي از جنونم از عقل و دين گريزان
ديوانه اي به مسجد وارد نمي توان شد
سخت است آتش دل را بودن و نبودن
دردي كه جز به مردن درمان نمي توان شد
دردا كه باختم دل در نر د ماهرويي
جز آستان كويش آخر كجا توان شد
ازمجموعه باغ رويا-سروده هاي اوايل 80
Sunday, December 04, 2005
انتخاب، شكستن بايدها
در آموزه هاي ديني هم به انديشيدن و انتخاب به عنوان مميز اشرف مخلوقات اشاره شده است. و چه بسيار در كتب الهي مي خوانيم كه روشها و سنت ها به صرف رايج بودن نمي توانند مستلزم درست بودن هم باشند. سلمان فارسي با شكستن درب حبس خانه پدري به مقامات رسيد و ابراهيم بر هر چه كه به غلط مقدس بود شوريد.
حال در دنياي امروز كه تفاوت در آيين ها را در گستره جوامع مختلف مي توان ديد و از آن مهمتر حاصل حركت افراد و جوامع بر اساس آن آيين ها نيز قابل بررسي است ديگر هيچ عذري براي گريز از انتخاب متكي بر انديشه و پناه بردن به اتاق هاي تاريك سنت و عرف نيست. و اگر از اين واقعيت روشن و انكار ناپذير بگريزيم حاصل آن مي شود كه
حال در دنياي امروز كه تفاوت در آيين ها را در گستره جوامع مختلف مي توان ديد و از آن مهمتر حاصل حركت افراد و جوامع بر اساس آن آيين ها نيز قابل بررسي است ديگر هيچ عذري براي گريز از انتخاب متكي بر انديشه و پناه بردن به اتاق هاي تاريك سنت و عرف نيست. و اگر از اين واقعيت روشن و انكار ناپذير بگريزيم حاصل آن مي شود كه
لباس فقط براي فخر فروشي مي شود، غذا براي خوشمزه بودن، كار براي بيكار نبودن و پول بادآورد داشتن، روز براي شب شدن و شب براي بيهوده گذراندن، تلاش، براي پشت سر گذاردن ديگران و زندگي، براي هيچ!!! ه
نگاهي به زندگي پر از فراز ونشيب، بروشني نشان مي دهد كه هيچگاه هدف غايي و بزرگي نداشته ايم كه تمام هدف هاي دوره اي خود را بر اساس آن تنظيم كنيم. بايد درس مي خوانديم، بايد به دانشگاه مي رفتيم، بايد ازدواج مي كرديم، بايد بچه دار مي شديم و هزاران بايد ديگر!! در برابر هيچ يك از اين بايد ها حتي جرات سوال كردن را هم نداشته ايم كه چرا و چگونه؟!!
يكي از دردآور ترين مسائل مهم جامعه ما، روش همسريابي است.اين را براي آن مي گويم كه در اين چند روز بصورت اتفاقي سرو كارم با اطرافياني بوده كه در حال ازدواجند. در گذشته دور مثال بسيار دور از شان، ولي بسيار نزديك به واقعيتي، در خصوص طعنه زدن به ازدواج مي گفتند كه براي خوردن يك ليوان شير يك گاو نمي خرند! شايد مثال مسخره اي بنظر آيد اما آيا هنگامي كه تنها راه گريز جامعه پسند از مسائل غريزي ازدواج است مثال يك ليوان شير غلط است؟
اگر زندگي يك فرد هدفي غايي داشته باشد آيا مي تواند انتخاب ابدي همراه خود، در اين سلوك دشوار، توسط مادر و عمه و خاله صورت بگيرد؟ آيا مي تواند بدون يافتن يك روح همراه و هم هدف باشد؟
نگاهي به زندگي پر از فراز ونشيب، بروشني نشان مي دهد كه هيچگاه هدف غايي و بزرگي نداشته ايم كه تمام هدف هاي دوره اي خود را بر اساس آن تنظيم كنيم. بايد درس مي خوانديم، بايد به دانشگاه مي رفتيم، بايد ازدواج مي كرديم، بايد بچه دار مي شديم و هزاران بايد ديگر!! در برابر هيچ يك از اين بايد ها حتي جرات سوال كردن را هم نداشته ايم كه چرا و چگونه؟!!
يكي از دردآور ترين مسائل مهم جامعه ما، روش همسريابي است.اين را براي آن مي گويم كه در اين چند روز بصورت اتفاقي سرو كارم با اطرافياني بوده كه در حال ازدواجند. در گذشته دور مثال بسيار دور از شان، ولي بسيار نزديك به واقعيتي، در خصوص طعنه زدن به ازدواج مي گفتند كه براي خوردن يك ليوان شير يك گاو نمي خرند! شايد مثال مسخره اي بنظر آيد اما آيا هنگامي كه تنها راه گريز جامعه پسند از مسائل غريزي ازدواج است مثال يك ليوان شير غلط است؟
اگر زندگي يك فرد هدفي غايي داشته باشد آيا مي تواند انتخاب ابدي همراه خود، در اين سلوك دشوار، توسط مادر و عمه و خاله صورت بگيرد؟ آيا مي تواند بدون يافتن يك روح همراه و هم هدف باشد؟
آيا مي توان با كسي كه به شهر ديگري بجز آن شهري كه ما قصد آن كرده ايم، مي رود همسفر شد؟
آيا هنگامي كه نمي دانيم به كجا بايد برويم، منطقي است كه همسفر ابدي اختيار كنيم؟
براستي كه چقدر سخت است انديشيدن
و شايد بهمين خاطر است كه دانستن تحمل مي خواهد
و در دعاي افتتاح مي خوانيم كه " الهي ما عرفتنا من الحق فحملناه"ه
حال بايد ديد كه به كجا مي رويم، چگونه مي رويم و همراهانمان كيانند- ادامه دارد
Saturday, December 03, 2005
شبانه
تمام لاله ها در انتظار يك نفير نغز بي تابند
نگاهم در پي رقاصك ساعت
زمان را سخت مي پايد
وليكن چشم ساعت در نبود سازمبهوت است
نگاهم در پي رقاصك ساعت
زمان را سخت مي پايد
وليكن چشم ساعت در نبود سازمبهوت است
سكوتي سخت چون پتكي به طاقت مشت مي كوبد
و از عطر نسيم روحبخش وپرطراوت هم نشاني نيست
وليكن من هزاران بار ميخوانم
كه صبحي خوب نزديك است
تو مي داني
دلم اصرار مي دارد
كه صبحي خوب نزديك است
ومن همراه دل با صبر مي مانم
*قسمتي از يك شعر بلند كه پيشتر ها گفته بودم
انتخاب و دردسرهايش
شايد بتوان گفت كه زندگي مجموعه اي از انتخاب هاست و مغز بيچاره ما بدون آنكه زياد هم متوجه باشيم مرتب در حال انتخاب و تصميم گيري است.
خداوند به خيلي ها كه براي ما تصميم مي گيرند و ما بي چون و چرا اجرا مي كنيم و يا اينكه انتخاب هايمان را محدود كرده اند توفيق روز افزون بدهد تا باز هم بجاي ما انتخاب كنند و اين اشرف مخلوقات را براي فرار از مسئوليت و امانتي كه كوهها هم از آن ترسيدند همچنان ياري رسانند!
از صبح ها شروع كنيم. براي ما برنامه ريزي كرده اند كه حدود ساعت هفت تا هشت بيدار شويم، صبحانه مشخصي بخوريم، لباس هاي ديكته شده اي بپوشيم و به جاهايي برويم تا كارهايي كه هيچ ارزشي ندارند!! بكنيم و روزمان را به همين صورت شب كنيم و برنامه هاي تكراري كه حقيقتا خودمان در انتخاب آنها سهمي نداريم.
بلافاصله ريش سفيدان مي گويند كه زندگي همين است ديگر، مگر ديگران چه مي كنند و يا اصلا چه مي توان كرد؟
براي آنكه بتوان براي پاسخ انديشيد بايد ديد كه چه هستيم و چه ميخواهيم؟ چرا كه اگر ايده مشخصي داشته باشيم و بدانيم كه بايد به چه برسيم مي فهميم كه چه كنيم يا به عبارت دقيق تر چه ها را انتخاب كنيم.
باز به سوالات سخت "ز كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...... به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم" مي رسيم كه تا كنون هيچ كس به آن پاسخ درستي نداده است. حال دو راه داريم يا بايد بااستفاده از تجربيات بدنبال يافتن چه بودن و چه خواستن خون دل خورد و يا آنكه همرنگ جماعت شد و در قالب ماند.
كم نبودند كساني كه با شكستن قالب ها جان خود را فدا كردند. گاليله تنها بدليل كشف يك واقعيت ساده كشته شد و بسياري از آزاديخواهان و آناني كه به مخالفت با انتخاب هاي تحميلي برخاستند از ميان رفتند. حداقل مكافات آناني كه از قالب هاي موجود تبعيت نمي كنند انزوا، طعن و در نهايت لعن و مجازات است. و جالب اينجاست كه پس از مدتي همان چيزي كه موجب هلاكت بزرگاني مي شود خود قالب جديدي شده كه احتراز از آن موجب تمسخر و طعن مي شود. براي نمونه اگر كسي بگويد كه زمين ثابت است و خورشيد بدور آن مي گردد بشدت مورد استهزا قرار مي گيرد (ادامه دارد) م.
خداوند به خيلي ها كه براي ما تصميم مي گيرند و ما بي چون و چرا اجرا مي كنيم و يا اينكه انتخاب هايمان را محدود كرده اند توفيق روز افزون بدهد تا باز هم بجاي ما انتخاب كنند و اين اشرف مخلوقات را براي فرار از مسئوليت و امانتي كه كوهها هم از آن ترسيدند همچنان ياري رسانند!
از صبح ها شروع كنيم. براي ما برنامه ريزي كرده اند كه حدود ساعت هفت تا هشت بيدار شويم، صبحانه مشخصي بخوريم، لباس هاي ديكته شده اي بپوشيم و به جاهايي برويم تا كارهايي كه هيچ ارزشي ندارند!! بكنيم و روزمان را به همين صورت شب كنيم و برنامه هاي تكراري كه حقيقتا خودمان در انتخاب آنها سهمي نداريم.
بلافاصله ريش سفيدان مي گويند كه زندگي همين است ديگر، مگر ديگران چه مي كنند و يا اصلا چه مي توان كرد؟
براي آنكه بتوان براي پاسخ انديشيد بايد ديد كه چه هستيم و چه ميخواهيم؟ چرا كه اگر ايده مشخصي داشته باشيم و بدانيم كه بايد به چه برسيم مي فهميم كه چه كنيم يا به عبارت دقيق تر چه ها را انتخاب كنيم.
باز به سوالات سخت "ز كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...... به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم" مي رسيم كه تا كنون هيچ كس به آن پاسخ درستي نداده است. حال دو راه داريم يا بايد بااستفاده از تجربيات بدنبال يافتن چه بودن و چه خواستن خون دل خورد و يا آنكه همرنگ جماعت شد و در قالب ماند.
كم نبودند كساني كه با شكستن قالب ها جان خود را فدا كردند. گاليله تنها بدليل كشف يك واقعيت ساده كشته شد و بسياري از آزاديخواهان و آناني كه به مخالفت با انتخاب هاي تحميلي برخاستند از ميان رفتند. حداقل مكافات آناني كه از قالب هاي موجود تبعيت نمي كنند انزوا، طعن و در نهايت لعن و مجازات است. و جالب اينجاست كه پس از مدتي همان چيزي كه موجب هلاكت بزرگاني مي شود خود قالب جديدي شده كه احتراز از آن موجب تمسخر و طعن مي شود. براي نمونه اگر كسي بگويد كه زمين ثابت است و خورشيد بدور آن مي گردد بشدت مورد استهزا قرار مي گيرد (ادامه دارد) م.
Friday, December 02, 2005
ناكجاآباد
هر كسي ناكجاآبادي دارد. نمي داند كجاست اما اميدوار است كه جايي باشد. اين است كه هيچكس نمي تواند به راهي كه مي رود يقين داشته باشد. عقيده اي هم هست كه مي گويد يقين در دنياي نسبي، نسبي است پس در راهي كه به آن رسيده اي محكم باش!
انسان ناچار از حركت است و بايد برود.....اگر در راه ناكجاآباد خود شك كند مي بايد در راه ناكجا آبادي كه جامعه به او نشان مي دهد حركت كند و صداي ترديد و اعتراض او در همهمه جامعه گم مي شود.
در ناكجاآباد من ايده آل ها دست يافتني ترند و تا جايي كه مي شود جلوي زورگويي و سهم خواهي جامعه گرفته شده است. در ناكجاآباد من روح ها شان ديگري دارند و روح هاي نزديك، راه تعالي را در عطر ولطافت و روشني مي پيمايند اگر چه سختي هاي دنيايي فراوان باشد و جسم ها درتعب. ناكجاآباد من همواره در من زنده بوده است و مي ماند
سالها پيش در ايام خوش يكرنگي
باغ دل غرق گل مريم بود
آسمان رنگ نگاه گل سرخ........ آب چون اشك شقايق در صبح
باد، مشاطه گر گيسوي بيد
و دلم مست تماشاي نگاه او بود
ودلم محو تمناي حضور او بود
ناگهان قهقه ابر سياه باغ دل را لرزاند
و نمي دانم ....شايد فلك و دست قضا
باد مشاطه گر قصه دل را پيچاند
زوزه اي وحشتناك..... آسمان را پوشاند
و دلم باز به شن زار و كوير
و تف و تشنگي و سوز و گداز
همنوايي سراب....... رفته رفته خو كرد
**************
روزها از پي هم مي رفتند
و يكي از پس آن ابر سياه...... بانگ مي زد: اي دل
قهوه اي هم زيباست...... رنگ موهوم سراب
هست از آبي آب
دل فقط ساكت بود............. دل فقط ساكت ماند
روزها از پي هم مي رفتند...... سال ها در دل هم مي خفتند
كه دگر بار ز غيب.......... بازهم دست قضا
باز هم مكر فلك............. پرده اي ديگر ساخت
باد مشاطه گر گيسوي بيد........ بوي مريم به مشام دل برد
دل بناگاه شكفت
ياد آن رنگ نگاه گل سرخ........ ياد آن اشك شقايق در صبح
گوييا باغ پراز مريم عشق......... در حضور دل بود
و دلم مي دانست...... كه اگر قهقه ابر سياه....... باغ را لرزانيد
دل فقط مست تماشاي نگاه او ماند
دل فقط محو تمناي حضور او ماند
باز هم مي ماند
تا ابد خواهد ماند
انسان ناچار از حركت است و بايد برود.....اگر در راه ناكجاآباد خود شك كند مي بايد در راه ناكجا آبادي كه جامعه به او نشان مي دهد حركت كند و صداي ترديد و اعتراض او در همهمه جامعه گم مي شود.
در ناكجاآباد من ايده آل ها دست يافتني ترند و تا جايي كه مي شود جلوي زورگويي و سهم خواهي جامعه گرفته شده است. در ناكجاآباد من روح ها شان ديگري دارند و روح هاي نزديك، راه تعالي را در عطر ولطافت و روشني مي پيمايند اگر چه سختي هاي دنيايي فراوان باشد و جسم ها درتعب. ناكجاآباد من همواره در من زنده بوده است و مي ماند
سالها پيش در ايام خوش يكرنگي
باغ دل غرق گل مريم بود
آسمان رنگ نگاه گل سرخ........ آب چون اشك شقايق در صبح
باد، مشاطه گر گيسوي بيد
و دلم مست تماشاي نگاه او بود
ودلم محو تمناي حضور او بود
ناگهان قهقه ابر سياه باغ دل را لرزاند
و نمي دانم ....شايد فلك و دست قضا
باد مشاطه گر قصه دل را پيچاند
زوزه اي وحشتناك..... آسمان را پوشاند
و دلم باز به شن زار و كوير
و تف و تشنگي و سوز و گداز
همنوايي سراب....... رفته رفته خو كرد
**************
روزها از پي هم مي رفتند
و يكي از پس آن ابر سياه...... بانگ مي زد: اي دل
قهوه اي هم زيباست...... رنگ موهوم سراب
هست از آبي آب
دل فقط ساكت بود............. دل فقط ساكت ماند
روزها از پي هم مي رفتند...... سال ها در دل هم مي خفتند
كه دگر بار ز غيب.......... بازهم دست قضا
باز هم مكر فلك............. پرده اي ديگر ساخت
باد مشاطه گر گيسوي بيد........ بوي مريم به مشام دل برد
دل بناگاه شكفت
ياد آن رنگ نگاه گل سرخ........ ياد آن اشك شقايق در صبح
گوييا باغ پراز مريم عشق......... در حضور دل بود
و دلم مي دانست...... كه اگر قهقه ابر سياه....... باغ را لرزانيد
دل فقط مست تماشاي نگاه او ماند
دل فقط محو تمناي حضور او ماند
باز هم مي ماند
تا ابد خواهد ماند







