ناكجاآباد
هر كسي ناكجاآبادي دارد. نمي داند كجاست اما اميدوار است كه جايي باشد. اين است كه هيچكس نمي تواند به راهي كه مي رود يقين داشته باشد. عقيده اي هم هست كه مي گويد يقين در دنياي نسبي، نسبي است پس در راهي كه به آن رسيده اي محكم باش!
انسان ناچار از حركت است و بايد برود.....اگر در راه ناكجاآباد خود شك كند مي بايد در راه ناكجا آبادي كه جامعه به او نشان مي دهد حركت كند و صداي ترديد و اعتراض او در همهمه جامعه گم مي شود.
در ناكجاآباد من ايده آل ها دست يافتني ترند و تا جايي كه مي شود جلوي زورگويي و سهم خواهي جامعه گرفته شده است. در ناكجاآباد من روح ها شان ديگري دارند و روح هاي نزديك، راه تعالي را در عطر ولطافت و روشني مي پيمايند اگر چه سختي هاي دنيايي فراوان باشد و جسم ها درتعب. ناكجاآباد من همواره در من زنده بوده است و مي ماند
سالها پيش در ايام خوش يكرنگي
باغ دل غرق گل مريم بود
آسمان رنگ نگاه گل سرخ........ آب چون اشك شقايق در صبح
باد، مشاطه گر گيسوي بيد
و دلم مست تماشاي نگاه او بود
ودلم محو تمناي حضور او بود
ناگهان قهقه ابر سياه باغ دل را لرزاند
و نمي دانم ....شايد فلك و دست قضا
باد مشاطه گر قصه دل را پيچاند
زوزه اي وحشتناك..... آسمان را پوشاند
و دلم باز به شن زار و كوير
و تف و تشنگي و سوز و گداز
همنوايي سراب....... رفته رفته خو كرد
**************
روزها از پي هم مي رفتند
و يكي از پس آن ابر سياه...... بانگ مي زد: اي دل
قهوه اي هم زيباست...... رنگ موهوم سراب
هست از آبي آب
دل فقط ساكت بود............. دل فقط ساكت ماند
روزها از پي هم مي رفتند...... سال ها در دل هم مي خفتند
كه دگر بار ز غيب.......... بازهم دست قضا
باز هم مكر فلك............. پرده اي ديگر ساخت
باد مشاطه گر گيسوي بيد........ بوي مريم به مشام دل برد
دل بناگاه شكفت
ياد آن رنگ نگاه گل سرخ........ ياد آن اشك شقايق در صبح
گوييا باغ پراز مريم عشق......... در حضور دل بود
و دلم مي دانست...... كه اگر قهقه ابر سياه....... باغ را لرزانيد
دل فقط مست تماشاي نگاه او ماند
دل فقط محو تمناي حضور او ماند
باز هم مي ماند
تا ابد خواهد ماند
انسان ناچار از حركت است و بايد برود.....اگر در راه ناكجاآباد خود شك كند مي بايد در راه ناكجا آبادي كه جامعه به او نشان مي دهد حركت كند و صداي ترديد و اعتراض او در همهمه جامعه گم مي شود.
در ناكجاآباد من ايده آل ها دست يافتني ترند و تا جايي كه مي شود جلوي زورگويي و سهم خواهي جامعه گرفته شده است. در ناكجاآباد من روح ها شان ديگري دارند و روح هاي نزديك، راه تعالي را در عطر ولطافت و روشني مي پيمايند اگر چه سختي هاي دنيايي فراوان باشد و جسم ها درتعب. ناكجاآباد من همواره در من زنده بوده است و مي ماند
سالها پيش در ايام خوش يكرنگي
باغ دل غرق گل مريم بود
آسمان رنگ نگاه گل سرخ........ آب چون اشك شقايق در صبح
باد، مشاطه گر گيسوي بيد
و دلم مست تماشاي نگاه او بود
ودلم محو تمناي حضور او بود
ناگهان قهقه ابر سياه باغ دل را لرزاند
و نمي دانم ....شايد فلك و دست قضا
باد مشاطه گر قصه دل را پيچاند
زوزه اي وحشتناك..... آسمان را پوشاند
و دلم باز به شن زار و كوير
و تف و تشنگي و سوز و گداز
همنوايي سراب....... رفته رفته خو كرد
**************
روزها از پي هم مي رفتند
و يكي از پس آن ابر سياه...... بانگ مي زد: اي دل
قهوه اي هم زيباست...... رنگ موهوم سراب
هست از آبي آب
دل فقط ساكت بود............. دل فقط ساكت ماند
روزها از پي هم مي رفتند...... سال ها در دل هم مي خفتند
كه دگر بار ز غيب.......... بازهم دست قضا
باز هم مكر فلك............. پرده اي ديگر ساخت
باد مشاطه گر گيسوي بيد........ بوي مريم به مشام دل برد
دل بناگاه شكفت
ياد آن رنگ نگاه گل سرخ........ ياد آن اشك شقايق در صبح
گوييا باغ پراز مريم عشق......... در حضور دل بود
و دلم مي دانست...... كه اگر قهقه ابر سياه....... باغ را لرزانيد
دل فقط مست تماشاي نگاه او ماند
دل فقط محو تمناي حضور او ماند
باز هم مي ماند
تا ابد خواهد ماند


0 Comments:
Post a Comment
<< Home