تنهايي

آشناهايم كجايند
آنانيكه لبخندشان را مي فهميدم
آنانيكه بدون حرف زدن، حرف ميزديم
بدون نگاه، حضور هم را حس مي كرديم
عاطفه در ميانمان جريان داشت
درد هم را مي دانستيم
و هيچ كس توان ورود به حريممان را نداشت
آشناهايم كجايند
امروز تنهايي را كه بر تن فرتوتم سنگيني مي كند را
ديگر نمي توانم تحمل كنم
امروز آشناهايي را كه غريبي مي كنند
ديگر نمي فهمم
آنانيكه لبخندشان را مي فهميدم
آنانيكه بدون حرف زدن، حرف ميزديم
بدون نگاه، حضور هم را حس مي كرديم
عاطفه در ميانمان جريان داشت
درد هم را مي دانستيم
و هيچ كس توان ورود به حريممان را نداشت
آشناهايم كجايند
امروز تنهايي را كه بر تن فرتوتم سنگيني مي كند را
ديگر نمي توانم تحمل كنم
امروز آشناهايي را كه غريبي مي كنند
ديگر نمي فهمم
چه شور بختم كه
شعله هاي درونم در زير باران استدلال هاي غريبانه آشنايان مي ميرند
و دور نيست كه خاكسترم در جويهاي
توجيه و مصلحت ديگران روان گردد
چقدر تنهايي تاريك است
و تنهايي پس از آشنايي
طاقت فرسا
چقدر شمع آشنايي زيباست


2 Comments:
سينه مالامال دردست اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
خداوندا به فریاد دلم رس
کس بی کس تویی من مانده بی کس
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار منه چه حاجت کس
باباطاهر
Post a Comment
<< Home