ديوانه اي گريخت
ديوانه مي گفت دوستم دارد
ديوانه مي گفت دوريم را تحمل نمي كند
ديوانه مي گفت تمام دنيا را براي ما مي بينم
ديوانه مي گفت با هم به آسمانها مي رويم
ديوانه مي گفت فقط مرا نگاه كن
گفتم مگر مي شود
ديوانه گفت ديوانگي همين است
خنديدم و بسوي ديگري نگاه كردم
رويم را كه برگرداندم
ديوانه گريخته بود
فقط چند قطره اي از دلش بر خاك باقي بود


0 Comments:
Post a Comment
<< Home