و باز هم سعدي

در اين نيمه شب باز به سراغ گنجينه سعدي رفتم كه مرحمتش اينگونه بود
به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم
زمن بريدي و با هيچكس نپيوستم
كجا روم كه بميرم بر آستان اميد
اگر به دامن وصلت نمي رسد دستم
نماز كردم و از بي خودي ندانستم
كه در خيال تو عقد نمازچون بستم
نماز مست، شريعت روا نمي دارد
نماز من كه پذيرد كه روز وشب مستم
من از كجا و تمناي وصل تو ز كجا
اگر چه آب حياتي، هلاك خود جستم
و سعدي كه نمي خواهد عنان از دست برود، با كلام آخر را كه بر تمامي غزل رنگ عرفان مي پاشد
بكش چنان كه تواني كه سعدي آن كس نيست
كه با وجود تو دعوي كند كه من هستم
به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم
زمن بريدي و با هيچكس نپيوستم
كجا روم كه بميرم بر آستان اميد
اگر به دامن وصلت نمي رسد دستم
نماز كردم و از بي خودي ندانستم
كه در خيال تو عقد نمازچون بستم
نماز مست، شريعت روا نمي دارد
نماز من كه پذيرد كه روز وشب مستم
من از كجا و تمناي وصل تو ز كجا
اگر چه آب حياتي، هلاك خود جستم
و سعدي كه نمي خواهد عنان از دست برود، با كلام آخر را كه بر تمامي غزل رنگ عرفان مي پاشد
بكش چنان كه تواني كه سعدي آن كس نيست
كه با وجود تو دعوي كند كه من هستم


1 Comments:
ترسم که صرفه ایی نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ زآب حرام ما
Post a Comment
<< Home