نانوا و ماهي
صبح زود نانوا كارش را شروع كرد تا نان را به راننده تاكسي دهد
راننده تاكسي با عجله صبحانه را خورد تا اولين مسافرش را سوار كند
مهندس با عجله از تاكسي پياده شد تا نقشه ها را به كارگاه برساند
تعداد زيادي مهندس با ولع نقشه ها را خواندند و به سركارگرها دادند
كارگرها با مرارت به ساخت و ساز مشغول شدند
خانه ها در حال تمام شدن بود و نانوا به خانه اي كه برايش ساخته مي شد نگاه مي كرد
همه براي هم كار مي كردند تا زندگي كنند
ماهي توي تنگ مرتب آب مي نوشيد و تكان نمي خورد
ماهي نان نمي خواست
ماهي نيازي به تاكسي و نقشه و حتي خانه نداشت
ماهي هم زندگي ميكرد
نانوا بدنبال فرق خودش با ماهي بود


2 Comments:
1- هر که بامش بیش برفش بیشتر
2- زمانی که ماهی اشرف مخلوقات بوده احتمالا همین طور بوده
ماهی زنده است ولی زندگی نمی کنه
Post a Comment
<< Home