چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Thursday, March 16, 2006

خر بازي

در اوايل جنگ كه نيروهاي مردمي زيادي به جبهه ها مي رفتند بسراغ لرها هم رفتند. وقتي كه از دفاع و غيرت صحبت شد عده اي از مردان لر چوبدستي هايشان را برداشتند و با توشه اي آماده اعزام شدند. سپاه كه مسئول سامان دادن اين نيروها بود مانع آوردن چوبدستي ها شد اما آنان مردانه گفتند كه ما با همين چوبدستي ها مي جنگيم و دمار از روزگارشان در مي آوريم. سپاه هم سخت نگرفت و آنان سوار بر ميني بوس راهي جبهه شدند. در پادگاه مسئول آموزش اسلحه به سراغشان آمد اما آنان برنو خواستند و الباقي جنگ با چوبدست را كافي دانستند. بعد از چند روز كه حوصله شان سر رفته بود با اصرار به خط اعزام شدند
خط آرام بود و لرها با آرامش از ميني بوس ها ي گل مالي شده پياده شدند. نگاهي به سربازان كردند و سربازان هم با تعجب به آنان نگاه كردند. چوبها بود كه بر روي سر تاب مي خورد و لرها با حالت جنگ از اين سو به آن سو مي رفتند. ناگهان يك خمپاره سوتي كشيد و منفجر شد. لرها هاج و واج همديگر را نگاه كردند. خمپاره دوم و سوم و صداي رگيارها و توپها. لرها بسرعت به ميني بوس پناه بردند و با صداي بلند فحش مي دادند. مسئول سپاه بزحمت خود را به ميني بوس رساند با عصبانيت داد زد كه برگرديد پايين! اما لرهاي ترسيده، فحش مي دادند و مي گفتند : اين كه جنگ نيست اين خر بازيه
خدا نكند خر بازي در راه باشد
(متاسفانه داستان واقعي بود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home