چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Saturday, April 29, 2006

زيبا و اسرار آميز

زندگي يك روزه

وقتي به دنيا مي آييم زندگي آغاز مي شود و وقتي به خواب خاكي مي رويم زندگي پايان مي يابد
اما نبايد فراموش كرد كه روزها اصل زندگي ما را مي سازند
و حتي هر روز ما يك زندگي است
و هر روز كه آغاز مي شود بهترين زندگي ما هم آغاز مي شود كه تا مرگ خود چند ساعتي بيشتر فرصت ندارد
و ما معمولا به آن توجهي نداريم
و بهترين زندگي خود را براي رسيدن موهوم به يك زندگي متوسط قرباني مي كنيم

Thursday, April 27, 2006

تفنگ روي ديوار

تفنگ چيز خوبي نيست اما وقتي همه دارند گاهگاهي هم لازم مي شود
تفنگ روي ديوار ترسناك است اما جالب است كه اگر پر باشد فقط يكي (مهاجم) را مي ترساند اما اگر خالي باشد دو كس را (مهاجم و مدافع) را مي ترساند
داستان هسته اي ما هم مانند همان تفنگ روي ديوار است. اگر چه متاسفانه ما نشان داده ايم كه روي تفنگ هاي خالي هم قمارهاي جانانه اي مي كنيم اما اين بار داستان كمي شكسپيري شده است. بودن يا نبودن مسئله اين است
باز متاسفانه، آقايان تصميم گير نشان داده اند كه از دانش و آگاهي حتي حداقلي برخوردار نيستند. قديم ها بازي شطرنج ميان كاسپاروف روسي و بابي فيشر امريكايي توجه تمام جهان را جلب كرده بود و تقريبا همه دنيا آن را دنبال مي كردند. بد نبود كه آقايان مسئول اين بازي ها را از روي نوشته بازخواني كنند. آنهايي كه با شطرنج آشنايند تعجب مي كنند كه چطور هنگامي كه يكي از آنها مي توانست وزير طرف مقابل كه مهمترين مهره شطرنج است بزند بدليل آنكه به برد كل بازي و بر اساس دهها حركت بعدي فكر مي كرد براحتي از حمله و از بين بردن وزير مقابل مي گذشت
گهگاه در شادي هاي كودكانه مسئولين كه همچون بچه اي كه در درون خانه با آتش بازي مي كند تصوير سقوط را مي بينم

در عالمي ديگر


حلاج بر دار بود و شمع آجين
خون و آتش و ملامت لباسش بود و دشنام و سنگ، باران آسمانش
و در آن دوزخ رنج و تعب، منصور آرام بود
و چشم در چشمان حضرت شبلي
در ميان باران سنگ
شبلي شاخه گلي را به پاي منصور انداخت
حلاج نعره اي جانسوزبرآورد
كه از آنكه مي داند، انتظار انداختن نيست
ولو به شاخه گلي

Wednesday, April 26, 2006

اكسير

Monday, April 24, 2006

شوق







شوق دل كشت مرا در طلب يك نگهت
تا كه سرمست شد از بوي خوش پيرهنت
هر كه نوشيد از آن ساغر چشمان نه عجب
مرغ جان را بنهد معتكف پنجره ات

Saturday, April 22, 2006

قرص هاي بي خيالي

راستي هيچ فكر كرده ايد كه ديوانه ها راحت ترند يا عقلا ؟؟؟؟!!!ه

ديوانه ها در حال زندگي مي كنند، اما عقلا در امتداد گذشته تا آينده

ديوانه ها بدون فكر، مي خندند و مي گريند

عقلا فكر مي كنند، كمتر مي خندند و بيشتر گريه مي كنند، اما گريه هايشان را در درون مي ريزند

وقتي به عقلا فشار مي آيد، خودشان رابا كمك مواد الكلي و مخدر ديوانه مي كنند

قرص هاي بي خيالي، اگر امروز در ضرب المثل هاست، متاسفانه فردا از ملزومات اين زندگي عقل محور است

راستي اين روزها چقدر به اين قرص هاي بيخيالي نيازمندم

Friday, April 21, 2006

اوهام خوش باوران


آب در صحرا خيالي بيش نيست
گاه ليلي هم سرابي بيش نيست

Thursday, April 20, 2006

با لسان الغيب

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست
كفر است در اين مذهب خود بيني و خود رايي

Sunday, April 16, 2006

شيدايي و حيراني عطار

پادشاهي دختري در كمال حسن و زيبايي داشت كه عالم و آدم در بند حسنش گرفتار
ماه رويش مثل فردوس آمده................ وانگه از ابروش صد قوس آمده
از قضا پادشاه غلامي آورد كه او نيز جمالي زيبا داشت
كرد روزي از قضا دختر نگاه............... ديد روي آن غلام پادشاه
دل زدستش رفت و در خون اوفتاد.......... عقل او از پرده بيرون اوفتاد
تاب و تحمل از كف شاهزاده رفت. اما كجا مي توان ننگ همنشيني با غلام را خريد
شاهزاده كنيزكان مطربه اي داشت كه بغايت خوش الحان و خوب نواز بودند
حال خود در حال با ايشان بگفت............. ترك نام ننگ و ترك جان بگفت
گفت اگر عشقم بگويم با غلام ...............در غلط افتد كه او نبود تمام
ور نگويم قصه خود آشكار................... در پس پرده بميرم زارزار
كنيزكان حيله اي انديشيدند و شب هنگام بسراغ غلام رفته، او را مست و
بيهوش كرده و به نزد شاهزاده آوردند. شاهزاده او را چون گوهري در بر گرفت
دخترش در حال جام مي بداد................. نقل مي را بوسه اي در پي بداد
گه لبش را بوسه دادي چون شكر............ گه نمك در بوس كردي بي جگر
غلام كه پس از مدتي در نيمه مستي و نيمه بيهوشي آمد
ديد قصري همچو فردوس از نگار............ تخت زر پيش از كنارش با كنار
مانده بد او خيره نه عقل ونه جان............. نه دراين عالم به معني نه درآن
وان غلام مست پيش دلنواز.................. مانده بد با خود، نه بيخود چشم باز
كنيزكان پيش از صبح، غلام را به جاي خويش باز گرداندند. غلام مستي پريده
در وادي پريشاني اوفتاد
دست در زد جامه در تن چاك كرد............. موي هم بركند و بر سرخاك كرد
آنچه من ديدم عيان مست خواب.............. هيچ كس هرگز نبيند آن به خواب
هيچ نشنيدم ، چو بشنيدم همه................. من نديدم، هرچه آن ديدم همه
و اينچنين است حال دنيا
زين عجب تر حال نبود در جهان.............. حالتي نه آشكارا نه نهان
نه توانم گفت و نه خاموش بود................ نه ميان اين وآن خاموش بود
و شيدايي در هجر جانان
نه نشانش محو مي گردد زجان............... نه ازو يك ذره مي يابم نشان
ديده ام صاحب كمالي كز كمال................ پي نبردش هيچ كس در هيچ حال
خلاصه اي از حكايتي از مقاله الثلاثون - وادي حيرت- تذكره اوليا

Thursday, April 13, 2006

خانه باغي

Saturday, April 08, 2006

گاهي به آسمان نگاه كن

فكر مي كنيد
اگر انسانهاي اوليه معادن بي انتهاي طلا را پيدا مي كردند با آن چه مي كردند
اگر بيسوادان كتاب رازهاي هستي را مي يافتند
و اگر مستان لا يعقل زيبا ترين پريرويان را
آيا كارهاي آنان بسيار بدتر از آنچيزي بود كه ما با زندگيمان مي كنيم؟؟؟؟ه