چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Thursday, July 27, 2006

آفات مهر


اي دوست
بدان كه
خراميدن در باران زيباست
و طنازي در مه طربناك
اما آنگاه كه
گرد اكسيري در مشت داري
باران ومه راهزنند

شايد مشت را گشودي
تا باران بگيري
و آنگاه
قطره اي آب
تنها دارايي است

نمايشگاه

تابلو اول

اتاق با ديوارهاي سفيد كرده و تاقچه هايي كه با پارچه هاي سفيد گلدوزي شده لوزي و شمعدان هاي شرابي رنگ بسيار ساده و زيبا شده بود. بوي اسپند ملايمي به مشام مي رسيد. زن جوان با لباس گيلكي پشتي ها را مرتب مي كرد. بوي دم كشيدن برنج از قابلمه اي كه روي اجاق گوشه اتاق بود هر گرسنه اي را بيتاب مي كرد. زن از پنجره كه آمدن شب را خبر مي داد نگاهي كرد و با عجله به سراغ آينه اي كه در ميان رشته هاي اسپند بر روي ديوار آويزان بود رفت و به چهره خود نگاه كرد. با انگشتانش سرخاب هاي كمرنگي كه روي گونه هاي جوانش نشسته بودند كمي جابجا كرد و لبخند رضايتي بر لبان سرخش آمد
صداي آمدن مرد خوشحالي آشكاري را به جانش ريخت. با عجله بسمت درب اتاق آمد. مرد جوان با كت وشلواري ساده و پيراهن سفيد كه كمي از گرد وخاك كوچه را هم با خود داشتند وارد اتاق شد. دو تا پاكت كاغذي كه ميوه و حبوبات را در خود جا داده بودند را به دست زن داد و نتوانست مهر خود به زن را در نگاهش پنهان كند
سفره كوچكي با كمي نان وسبزي وبرنجي كه در بشقاب ها طعم خوب خود را به بخارزيبايي پراكنده مي كرد در ميان آن دو بود. مرد با لذت لقمه ها را بر مي داشت و زن از نگاه كردن به مردش لذت مي برد. سفره جمع شد و مرد به پشتي تكيه داده بود. زن سيني چاي هاي خوشرنگي را كه در كنار قندهاي سفيد و براق و كمر باريك استكانها طعم يك زندگي را در خود جاي داده بودند پيش مرد به روي فرش دستباف گذاشت و مرد بدون توجه به داغي چاي، گرماي جانبخش آن را نوشيد


تابلو دوم

اتاق با تابلوهاي زيبا و گلهايي كه در گوشه وكنار نشسته بودند و از گوشه هايي از ديوار هم آويزان بودند جلوه خاصي گرفته بود. ويترين چوبي وبراقي كه مجسمه ها و ظرفهاي بسيار ظريفي را در خود جاي داده بودند در گوشه اتاق خودنمايي مي كرد. لامپ هاي مخفي و آشكار، نور پردازي قشنگي را به رخ مي كشيد. زنگ پيانويي در بلند شد. كسي در اتاق نبود. يك بار ديگر. كليد در قفل چرخيد و مرد با ظاهري بسيار آراسته اما خسته وكمي نامرتب كيسه هاي نايلوني را كه كمي ميوه و حبوبات بسته بندي شده در خود جا داده بودن را روي ميز آشپز خانه بسيار مدرن و اپن گذاشت. با نگاه بدنبال كسي گشت. با كنترل تلويزيون بزرگ و زيباي گوشه اتاق را روشن كرد. كليد در قفل چرخيد. زن جوان و زيبايي وارد شد. با تعجب به مرد نگاه كرد. بوسه كوچكي رد وبدل شد. زن كيف خريدش را باز كرد و شامپو وصابوني را كه در نايلوني خوابيده بودند را روي ميز آشپزخانه گذاشت. يك روزنامه و چند مجله را هم روي ميز جلوي تلويزيون انداخت. مرد نگاهي به چراغ گاز بسيار شيك آشپزخانه انداخت و ديد كه چقدر ساكت و سرد خوابيده است. زن گوشي تلفن بي سيم را برداشت
مرد وزن در كنار ميز تلويزيون لميده بودند. جعبه هاي پيتزاهاي نيم خورده روي ميز تلويزيون پر از دستمال هاي كاغذي مچاله شده و آغشته به سس گوجه رها شده بودند. ليوانهاي نيم خورده نوشابه و ظرفهاي يك بار مصرف سالاد بلا تكليف روي ميز منتظر بودند. تلويزيون رقص هاي تند را كه زير روشن وخاموش شدن نورهاي تند هيچ آرامشي را نمي فهميدند نشان مي داد. مرد هوس چاي كرد. به زن نگاهي كرد. زن لميده بود و مجله مي خواند. مرد به آشپزخانه رفت و كتري برقي را آماده كرد. يك چاي كيسه اي برداشت و منتظر ماند

Tuesday, July 25, 2006

دوست



دوستان زيادي دارم
اما تا بحال فكر نكرده بودم كه
دوست كيست و دوستي چيست؟
آيا براستي دوستي هم فقط يك قرارداد نا نوشته نيست؟
خوب فكر كنيم........ه
حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم كه
دوستي هم مي تواند يك قرارداد باشد
پس اگر دوستي يك قرارداد است حتما عشق هم يك قرارداد است
شايد در قرار داد عشق قرار بر اين است كه
عاشق هيچ حقي ندارد اما معشوق همه گونه اختياري دارد
اما اگر چه بنا بر سوختن عاشقان است
ولي دنيا قانون ديگري هم دارد
تعادل
هيچ چيز نامتعادلي ، پايدار نيست
حتي عشق
پس اگر طالب دوستي و عشق پايدارهستيم به تعادل بيشتر اهميت دهيم

لبنان

لبنان كشوري كوچك، زيبا با مردمي خونگرم و شاد است
لبنان سرزمين پيامبران و گوشه اي از بهشت است
لبنان سالها ميزبان ميهمانان زياده خواه و وقيحي بوده است كه اين مردم را همواره زير انواع فشارها قرار داده اند
لبنان بازار مكاره سياست است
لبنان زمين مبارزه خونين كشور هاست
اكنون
مردم لبنان در صور، صيدا، نبطيه ، بيروت و بقاع كه پس از سالها جنگ داخلي ، چند سالي بود كه نفس راحتي مي كشيدند
باز كابوس آتش و خون و آوارگي را بر سر خود مي بينند
سگ هار اسراييل تمام قوانين را شكسته و بي محابا همه چيز را منهدم مي كند
ديپلمات ها خفقان گرفته اند و جز اداهايي در نمي آورند
و
در اين ميان كودكان زنان مردان جوانان و سالمندان، مظلومانه به خاك ودرد و خون مي غلتند
من از اينكه كاري نمي توانم بكنم از انسان بودن خودم شرم دارم

Sunday, July 23, 2006

كيميا خاتون

كيميا خاتون نام رماني از خانم سعيده قدس است كه داستان زندگي كوتاه دختر محمد شاه ايراني كه پس از مرگ پدر در كودكي و به همسري در آمدن مادر زيبايش مبدل به نادختري مولانا جلال الدين رومي ( مولوي) مي گردد به تصوير مي كشد. كيميا خاتون از دنياي كودكانه و اشرافي اش به خانه زاهدانه مولوي مي رود و سير تكاملي روحي و رويايي اش را با دلبستگي مغرورانه اي به علاالدين كه فرزند مولوي است طي مي كند. شمس تبريزي به قونيه مي آيد و شوكت و جلال مولوي با شيدايي اش به شمس رخت بر مي بندد و شيفتگي مولوي به شمس پير و نحيف تبريزي تا آنجاست كه كيمياي خود را به اشاره اي از مراد خود شمس، كه كيميا را نشاني از بازي عاشقانه حضرت دوست مي داند، تقديمش مي كند. شمس كيميا را مي پرستد اما حسادت جام بلور جان كيميا را مي شكند

رمان كيميا خاتون مملو از تراوشات خيال آلود نويسنده است اما نشاني ازخصائص انساني چهره هايي است كه پشت پرده ستايش ها و تحسين ها پنهان مانده اند

فرياد


تعداد زيادي نيازمند
مقدار زيادي امكانات
هزاران آدم كاري و باهوش، خاموش و منزوي
و
سپردن امكانات به
افرادي نا آشنا، نابينا و ازهمه مهمتر ناشنوا

يكي ما را بيدار كند

Wednesday, July 19, 2006

شطرنج

سخت متفكر به صفحه شطرنج و مهره ها خيره بودند
دست نحيف مرد، در حاليكه ترديد وترس در لرزشش ديده مي شد به مهره اسب سياه نزديك شد
اسب سياه با چشماني مصنوعي و نابينا در هوا چرخي خورد و بي آنكه حسي داشته باشد تقه اي به سرباز سفيد زد
سرباز در صفحه شطرنج سرنگون شد و اسب سياه در خانه او نشست
مدتي گذشت
بازيگر سفيد سخت در انديشه خواندن فكر بازيگر سياه بود
كم كم آثار رضايت در چهره بازيگر سياه رنگ مي گرفت
دست زمخت بازيگر سفيد فيل سفيد را برداشت و آرام و با احتياط در ميان مهره هاي سياه، سربازي رابه زمين انداخت و جاي آن نشست. كيش! چهره بازيگر سياه در هم رفت
بازي ادامه داشت. مهره ها به جان هم افتاده بودند. دستها مهره را حركت مي دادند و مهره هاي سوخته را به كناري مي انداختند. دهانها يكديگر را كيش مي دادند و فكرها فقط به برنده شدن مي انديشيدند
بازي تمام شد. يكي مات شد و ديگري نفس راحتي كشيد
صفحه شطرنج جمع شد
بازيگر سياه و بازيگر سفيد دست هم را فشردند
بازي تمام شد. بدون بازي، مهره ها ارزشي نداشتند ه

Friday, July 14, 2006

دنياي من و دنياي ما

وقتي به دل مشغولي هاي خودم فكر مي كنم حال خودم را مثل كرم ابريشمي را مي بينم كه در پيله اي سخت گرفتار شده و اميد كمرنگش هم به سوراخ كردن پيله و پروانه شدن از بين مي رود. گم شدن در معناي زندگي، دغدغه هاي بيهودگي، خستگي در كشاكش با سياهي ها و نامردمي ها، ناتواني دررسيدن به آمال وآرزوها رنگ غالب دنياي من است
دربي فروغي دنياي من، شهاب هايي گهگاه نوري زيبا به ديدگانم مي آورند و اميدي براي ماندن و تلاش به جانم هديه مي كنند. اما چه حيف كه عمر شهاب ها، همچون عمر پروانه اي است كه در هجوم بيهودگي ها، بي رحمانه نابود مي شوند. و دردناك آنجاست كه اگر قهقه اي مستانه و اوقاتي مفرح عارض است بيشتر حاصل نسيان است تا شادي حركت و رسيدن
دنياي من و تو از دنياي بزرگتري قالب مي گيرد. جهاني كه در آن نفس مي كشيم و آنقدر بزرگ است كه ملياردها دنيا و دغدغه ، از جنس دنيا هاي من و تو در آن گم مي شوند. در دنياي بزرگ هيچ كس دغدغه من و تو را جدي نمي گيرد
در دنياي بزرگ همه مي خواهند دنياي تو را بسازند اگر چه خودشان به پوچي آنچه كه براي تو مي سازند بخوبي واقف باشند
در دنياي بزرگ هيچ كس به مسخره بودن رفتارهاي خود فكر نمي كند. در دنياي بزرگ يك مرز پررنگ وجود دارد، قدرت
آن كسي درست مي گويد كه قدرت داشته باشد حتي اگر مسخره ترين حرفها را بزند و همه و از جمله خود او بدانند كه مسخره ترين حرفهاست
در دنياي بزرگ به بهانه اعتراض به گروگان گيري يك نفر، دهها نفر را مي كشند و هزاران نفر را آواره مي كنند. كارهاي اسراييل نمود واضح دنياي بزرگ است. مي توان يك ملت را، يك منطقه را، و يك دنياي بزرگ را براي يك دليل مسخره به آتش و خون كشيد و دنياهاي بسياري از انسانها را نابود كرد. عصر ما اين چنين است وهر يك از ما در وراي دنياي خود در دنياهاي مشتركي هستيم كه فضاي آن تحميل به پشتوانه قدرت است. از دنياي ساده ميان دو نفر گرفته تا دنياي بزرگ هستي همه و همه بر مبناي تحميل و تخدير است
براي گذر از اين عصر نمي توان فقط به فكر پيله هاي دنيا هاي فردي بود. چقدر سخت است كه در عين حركت در دنياي من و مبارزه با دغدغه هاي فردي، به حركت و تلاشي صد چندان براي مبارزه با دغدغه هاي دنياي بزرگ ما انديشيد و جامه عمل پوشاند. شايد اگر فضاي توتستان آفتابي شود كرم هاي درون پيله ها هم فرصت پروانه شدن بيابند و اگر توتستان اسير توفان و خشم وتندر ابرهاي سياه شوند نه ازپيله ها اثري بماند و نه از دنياي پروانه اي كرم ها. ما و دنياها و پيله هامان با فراموش كردن دنياهاي مشترك و بزرگترمان تنها به كبك هايي مي مانيم كه سر در زير برف برده اند

Wednesday, July 12, 2006

صداقت يا سياست

برخلاف آنچه كه ممكن است از اين عنوان به نظر برسد نمي خواهم به مسائل جاري كشور بپردازم بلكه مي خواهم به روابط بين انسان ها كه بي تاثير از مسائل سياسي هم نيست نگاهي داشته باشم
شايد بارها به اين رسيده باشيم كه داشتن صداقت مساوي خراب كردن همه چيز است و با كمي سياست مي توان شرايط مناسبي را ايجاد كرد و يا حفظ نمود. اگر سياست در مقابل صداقت باشد به معناي دغل بازي و دروغ پردازي مي شود كه يقينا مذمومند. اما آيا براستي مي توان در يك شرايط نا متعادل و بي صداقت، صادقانه زيست؟؟ آيا تا بحال تجربه نكرده ايد كه كمي سياست كارتان را راه انداخته است و بعضا كمي صداقت آسيب هاي جدي به روابطتان با ديگران وارد آورده است؟؟ اگر جوابتان مثبت است كه حتما هست پس چه بايد كرد؟
در فرهنگ غرب كه خجالت، رودربايستي و مصلحت انديشي جايي در فعاليت هاي روزمره ندارند نيازي به سياست بازي هم وجود ندارد. به عنوان مثال اگر در كاري حق داري اظهار نظر كني و نظر تو با رئيست متفاوت است، بدون هيچ مانعي حرفت را مي زني و رئيس تو هم ابزاري براي اذيت كردن تو بدليل داشتن يك نظر مخالف ندارد. و يا اگر همكارت چيزي از تو مي خواهد كه تو تمايلي به دادن آن نداري براحتي و با يك جواب نه مسئله پايان مي يابد. بنابراين فضاي موجود در غرب امكان زندگي بدون ظاهر سازي و سياست بازي را مي دهد. اما متاسفانه در اينجا، جملات دروغ وشبه دروغ روزانه مان، از راست هايمان بسيار بيشتر است. البته مطمئنا چنين نخواهد ماند و يقين دارم كه اين بي تعادلي رواني جامعه بزودي پايان مي يابد و با يكسان سازي همه جانبه در دهكده جهاني ما نيز الگوهاي پايدار تر را جبرا خواهيم پذيرفت
اما تا آن زمان چه بايد كرد؟ مسلما بهترين پاسخ آن است كه از خودمان، يعني فرد به فرد شروع كنيم. اما آيا خدا وكيلي شما خوشبين هستيد. آيا نزديكترين كسانمان هم، حدها و مرزها را ميشناسند. آيا بدليل دوستي زياد يا دلسوزي بيش از حد، مرز اختيارات را نمي شكنند و شما را به ملاحظه كاري و در نتيجه سياست بازي و پنهان كاري نمي اندازند
همه ما يكديگر را به صداقت تشويق مي كنيم و در رابطه هاي صميمي تر و نزديك تر، مانند همراهان و همسران، ادعاي تحمل صداقت را نيز به نمايش مي گذاريم اما به دليل نامشخص بودن مرز اختيارات، با بهانه هاي دلسوزي، خيرخواهي و... به مرزهاي شخصي طرف مقابل يورش مي بريم و صداقتش را داغ كرده و بر پيشانيش مي چسبانيم
به هر حال اگر شيريني خريده ايد و از شما پرسيدند چي خريدي به شما توصيه اكيد مي كنم كه بهتر است بگوييد هيچي، تا شيريني برايتان زهر هلاهل نشود. كاش مي شد بگوييم شيريني خريده ايم و هيچ اتفاقي هم نمي افتاد

Tuesday, July 11, 2006

رنگهاي امروز



كم خوابي ديشب، رنگ صبحم رو نخودي كمرنگ كرد
با اينكه كمي دير راه افتادم ، رسيدن به موقع قطره اي سبز روشن به رنگم اضافه كرد
جلسه خوب اول صبح باعث شد روزم به سبز خوشرنگي مبدل شد
شروع خوبي بود
ديگه ترافيك هم اذيت نمي كرد و رنگ روز سبزآبي خوبي بود
نزديكي هاي شركت يكي از دوستان بسيار عزيزم را ديدم كه روز را به آبي خوشرنگ آسماني مبدل كرد
با كار و جلسه و مذاكره قطراتي سبز يا سرخ يا حتي سياه به آبي خوشرنگم مي ريخت
تا بعد از ظهر هنوز آبي غالب بود
خواستم شيريني بخرم اما شيريني رنگ تلخي به روزم ريخت
هر چه تلاش كردم كه رنگ آبي برگردد
همه چيز بر عليه من بود
حرفها، حوادث و حتي صحنه هاي خنده دار
همانطور كه روز شب شد رنگ شبم هم سياه شد
حيف
قدر روز خوبم را ندانستم و رنگ قشنگش با خودخواهي ها به تيرگي رفت

Monday, July 10, 2006

DodesKaden

دودسكادن يكي از فيلم هاي مشهور فيلم سازشناخته شده ژاپني يعني كوروساوا است. اگر اين فيلم را يافتيد حتما ببينيد
اين فيلم داراي چند داستان لطيف، عميق و كوتاه است. در يكي از داستان ها دختركي ساده و ساكت كه با ساختن گل هاي مصنوعي زندگي مي گذراند عشق پاك و صميمانه اي به پسرك ساعي و پركاري دارد. اين دو هميشه يكديگر را در كنار يك ديوار بسيار طولاني در سكوت مي بينند و مي گذرند.چندي مي گذرد و به يكباره دخترك با كاردي به شكم پسرك مي زند. پسر شكايتي نمي كند اما از دختر دليل اين كار را مي پرسد. دختربراي اولين بار در فيلم سخن مي گويد
مي دانستم تو با كس ديگري ازدواج مي كني و نمي توانستم عشقم از آن من نباشد
كوروساوا در داستان آخر به دودسكادن مي پردازد. پدر و كودكي كه در زباله ها زندگي مي كنند. پدر اگر چه جوان است اما زندگي بي ثمر در زباله ها او را ماليخوليايي كرده است. كودك در ميان زباله ها يا از پس مانده رستوران ها غذا مي يابد و با پدر اينگونه زندگي را مي گذرانند. پدر در اوهام خود زندگي اشرافي دارد. زباله دان را قصري مي بيند و پس مانده غذا ها را بصورت اشرافي ترين غذا ها تصور مي كند. در جايي كه پسرك ازشدت گرسنگي تكه ناني را بر مي دارد پدر او را بخاطر برنداشتن دستمال سفره كه در حقيقت تكه
كاغذ كثيفي بيش نيست ملامت مي كند. داستان با اصرار پدر به خوردن ماهي فاسدي كه او آن را از بهترين غذا ها مي بيند و مرگ كودك پايان مي يابد. اما پدر نمي تواند مرگ را در ماليخولياي خود استحاله كند و از دست دادن كودك را با تمام وجود حس مي كند
امشب تلويزيون صحبت مقامات در مورد وضعيت اقتصادي كشور را نشان داد كه مرا به ياد دودسكادن انداخت

Saturday, July 08, 2006

چيستان


ميوه زيباي روبرو از پرمصرف ترين ميوه هايي است كه بصورت خوراكي و محاوره اي مورد استفاده قرار مي گيرد و در بيشتر موارد نيز ترش مزه و موجب خنكي كوتاه مدت مي شود. اگر چه يكي از رنگهاي زيبا به اين ميوه نسبت دارد و بيشتر مبلمان مديران به اين رنگ است اما بحق مي توان اين رنگ را بيشتر در تصميمات و حركتهاي اساسي آنان مشاهده نمود

نام اين ميوه چيست؟ه

ادب مرد به ز دولت اوست

به دليلي كه در عنوان آمد
و براي رعايت نظافت وبلاگ از پذيرفتن كامنت هاي مجهول الهويه معذورم

Thursday, July 06, 2006

Exhibition



فرض كنيد پانصد سال بعد است
موزه اي بسيار بزرگ درست كرده اند كه آثار برجسته افراد پانصد سال اخيرشان را در آن بگذارند
آثار شما در آن موزه چه جايگاهي دارد

اگر ده سال ديگر آن موزه را درست كنند و آثار پنجاه سال اخير را در آن بگذارند
آيا شما در آن جايگاهي دارد؟ه

كساني كه آثارشان در موزه ها و نمايشگاه هاست افرادي مثل من و شما هستند
اما زندگي آنها مثل من و شما نيست

Tuesday, July 04, 2006

توفان

آنكه دلدار است مي آيد به جنگ
در نگاهش خشم و شمشيري به چنگ
مي خروشد بر فلك چون شير نر
مي زند بر آبگين مهر سنگ
ابرهاي تيره پوشاند به مهر
هر كلامش سينه در همچون خدنگ
ليك در ژرفاي چشمان دژم
آسماني پاك و بحري نيل رنگ

Monday, July 03, 2006

تصوير هوايي از جهت گيري سازمانها و ادارات

Sunday, July 02, 2006

قطره اي از آسمان