نمايشگاه
تابلو اول
اتاق با ديوارهاي سفيد كرده و تاقچه هايي كه با پارچه هاي سفيد گلدوزي شده لوزي و شمعدان هاي شرابي رنگ بسيار ساده و زيبا شده بود. بوي اسپند ملايمي به مشام مي رسيد. زن جوان با لباس گيلكي پشتي ها را مرتب مي كرد. بوي دم كشيدن برنج از قابلمه اي كه روي اجاق گوشه اتاق بود هر گرسنه اي را بيتاب مي كرد. زن از پنجره كه آمدن شب را خبر مي داد نگاهي كرد و با عجله به سراغ آينه اي كه در ميان رشته هاي اسپند بر روي ديوار آويزان بود رفت و به چهره خود نگاه كرد. با انگشتانش سرخاب هاي كمرنگي كه روي گونه هاي جوانش نشسته بودند كمي جابجا كرد و لبخند رضايتي بر لبان سرخش آمد
صداي آمدن مرد خوشحالي آشكاري را به جانش ريخت. با عجله بسمت درب اتاق آمد. مرد جوان با كت وشلواري ساده و پيراهن سفيد كه كمي از گرد وخاك كوچه را هم با خود داشتند وارد اتاق شد. دو تا پاكت كاغذي كه ميوه و حبوبات را در خود جا داده بودند را به دست زن داد و نتوانست مهر خود به زن را در نگاهش پنهان كند
سفره كوچكي با كمي نان وسبزي وبرنجي كه در بشقاب ها طعم خوب خود را به بخارزيبايي پراكنده مي كرد در ميان آن دو بود. مرد با لذت لقمه ها را بر مي داشت و زن از نگاه كردن به مردش لذت مي برد. سفره جمع شد و مرد به پشتي تكيه داده بود. زن سيني چاي هاي خوشرنگي را كه در كنار قندهاي سفيد و براق و كمر باريك استكانها طعم يك زندگي را در خود جاي داده بودند پيش مرد به روي فرش دستباف گذاشت و مرد بدون توجه به داغي چاي، گرماي جانبخش آن را نوشيد
تابلو دوم
اتاق با تابلوهاي زيبا و گلهايي كه در گوشه وكنار نشسته بودند و از گوشه هايي از ديوار هم آويزان بودند جلوه خاصي گرفته بود. ويترين چوبي وبراقي كه مجسمه ها و ظرفهاي بسيار ظريفي را در خود جاي داده بودند در گوشه اتاق خودنمايي مي كرد. لامپ هاي مخفي و آشكار، نور پردازي قشنگي را به رخ مي كشيد. زنگ پيانويي در بلند شد. كسي در اتاق نبود. يك بار ديگر. كليد در قفل چرخيد و مرد با ظاهري بسيار آراسته اما خسته وكمي نامرتب كيسه هاي نايلوني را كه كمي ميوه و حبوبات بسته بندي شده در خود جا داده بودن را روي ميز آشپز خانه بسيار مدرن و اپن گذاشت. با نگاه بدنبال كسي گشت. با كنترل تلويزيون بزرگ و زيباي گوشه اتاق را روشن كرد. كليد در قفل چرخيد. زن جوان و زيبايي وارد شد. با تعجب به مرد نگاه كرد. بوسه كوچكي رد وبدل شد. زن كيف خريدش را باز كرد و شامپو وصابوني را كه در نايلوني خوابيده بودند را روي ميز آشپزخانه گذاشت. يك روزنامه و چند مجله را هم روي ميز جلوي تلويزيون انداخت. مرد نگاهي به چراغ گاز بسيار شيك آشپزخانه انداخت و ديد كه چقدر ساكت و سرد خوابيده است. زن گوشي تلفن بي سيم را برداشت
مرد وزن در كنار ميز تلويزيون لميده بودند. جعبه هاي پيتزاهاي نيم خورده روي ميز تلويزيون پر از دستمال هاي كاغذي مچاله شده و آغشته به سس گوجه رها شده بودند. ليوانهاي نيم خورده نوشابه و ظرفهاي يك بار مصرف سالاد بلا تكليف روي ميز منتظر بودند. تلويزيون رقص هاي تند را كه زير روشن وخاموش شدن نورهاي تند هيچ آرامشي را نمي فهميدند نشان مي داد. مرد هوس چاي كرد. به زن نگاهي كرد. زن لميده بود و مجله مي خواند. مرد به آشپزخانه رفت و كتري برقي را آماده كرد. يك چاي كيسه اي برداشت و منتظر ماند
اتاق با ديوارهاي سفيد كرده و تاقچه هايي كه با پارچه هاي سفيد گلدوزي شده لوزي و شمعدان هاي شرابي رنگ بسيار ساده و زيبا شده بود. بوي اسپند ملايمي به مشام مي رسيد. زن جوان با لباس گيلكي پشتي ها را مرتب مي كرد. بوي دم كشيدن برنج از قابلمه اي كه روي اجاق گوشه اتاق بود هر گرسنه اي را بيتاب مي كرد. زن از پنجره كه آمدن شب را خبر مي داد نگاهي كرد و با عجله به سراغ آينه اي كه در ميان رشته هاي اسپند بر روي ديوار آويزان بود رفت و به چهره خود نگاه كرد. با انگشتانش سرخاب هاي كمرنگي كه روي گونه هاي جوانش نشسته بودند كمي جابجا كرد و لبخند رضايتي بر لبان سرخش آمد
صداي آمدن مرد خوشحالي آشكاري را به جانش ريخت. با عجله بسمت درب اتاق آمد. مرد جوان با كت وشلواري ساده و پيراهن سفيد كه كمي از گرد وخاك كوچه را هم با خود داشتند وارد اتاق شد. دو تا پاكت كاغذي كه ميوه و حبوبات را در خود جا داده بودند را به دست زن داد و نتوانست مهر خود به زن را در نگاهش پنهان كند
سفره كوچكي با كمي نان وسبزي وبرنجي كه در بشقاب ها طعم خوب خود را به بخارزيبايي پراكنده مي كرد در ميان آن دو بود. مرد با لذت لقمه ها را بر مي داشت و زن از نگاه كردن به مردش لذت مي برد. سفره جمع شد و مرد به پشتي تكيه داده بود. زن سيني چاي هاي خوشرنگي را كه در كنار قندهاي سفيد و براق و كمر باريك استكانها طعم يك زندگي را در خود جاي داده بودند پيش مرد به روي فرش دستباف گذاشت و مرد بدون توجه به داغي چاي، گرماي جانبخش آن را نوشيد
تابلو دوم
اتاق با تابلوهاي زيبا و گلهايي كه در گوشه وكنار نشسته بودند و از گوشه هايي از ديوار هم آويزان بودند جلوه خاصي گرفته بود. ويترين چوبي وبراقي كه مجسمه ها و ظرفهاي بسيار ظريفي را در خود جاي داده بودند در گوشه اتاق خودنمايي مي كرد. لامپ هاي مخفي و آشكار، نور پردازي قشنگي را به رخ مي كشيد. زنگ پيانويي در بلند شد. كسي در اتاق نبود. يك بار ديگر. كليد در قفل چرخيد و مرد با ظاهري بسيار آراسته اما خسته وكمي نامرتب كيسه هاي نايلوني را كه كمي ميوه و حبوبات بسته بندي شده در خود جا داده بودن را روي ميز آشپز خانه بسيار مدرن و اپن گذاشت. با نگاه بدنبال كسي گشت. با كنترل تلويزيون بزرگ و زيباي گوشه اتاق را روشن كرد. كليد در قفل چرخيد. زن جوان و زيبايي وارد شد. با تعجب به مرد نگاه كرد. بوسه كوچكي رد وبدل شد. زن كيف خريدش را باز كرد و شامپو وصابوني را كه در نايلوني خوابيده بودند را روي ميز آشپزخانه گذاشت. يك روزنامه و چند مجله را هم روي ميز جلوي تلويزيون انداخت. مرد نگاهي به چراغ گاز بسيار شيك آشپزخانه انداخت و ديد كه چقدر ساكت و سرد خوابيده است. زن گوشي تلفن بي سيم را برداشت
مرد وزن در كنار ميز تلويزيون لميده بودند. جعبه هاي پيتزاهاي نيم خورده روي ميز تلويزيون پر از دستمال هاي كاغذي مچاله شده و آغشته به سس گوجه رها شده بودند. ليوانهاي نيم خورده نوشابه و ظرفهاي يك بار مصرف سالاد بلا تكليف روي ميز منتظر بودند. تلويزيون رقص هاي تند را كه زير روشن وخاموش شدن نورهاي تند هيچ آرامشي را نمي فهميدند نشان مي داد. مرد هوس چاي كرد. به زن نگاهي كرد. زن لميده بود و مجله مي خواند. مرد به آشپزخانه رفت و كتري برقي را آماده كرد. يك چاي كيسه اي برداشت و منتظر ماند


5 Comments:
زندگی با عشق زیباست چه در هین سادگی چه مجلل ولی قر عشق را بالاخره به زانو در خواهد اورد.ممکن است زندگی با فقر ادامه داشته باشد ولی عشق دیگر معنایی ندارد.
فقر عشق را به زانو در خواهد اورد
در تابلو زندگی حتی اگر سیاه قلم هم باشد باز می توان خطوط برجسته روشنی پیدا کرد
در تابلو زندگی حتی اگر سیاه قلم هم باشد باز می توان خطوط برجسته روشنی پیدا کرد
This site is one of the best I have ever seen, wish I had one like this.
»
Post a Comment
<< Home