چند قدمي با انديشه و خيال
براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم
About Me

- Name: آينه
خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.
Friday, September 29, 2006
Wednesday, September 27, 2006
يكدست

امروز مدير روزنامه قدس بعنوان مسئول خبرگزاري اصلي كشور نصب گرديد و قدم ديگري در يكدست كردن دولتمردان برداشته شد. يادم هست كه در اولين درس مدرسه ها مي خوانديم
دست در دست هم دهيم به مهر
ميهن خويش را كنيم آباد
اما حركت كشور بگونه اي است كه عليرغم حرفهاي دهان پركني مانند پراكندن مهر و عدل، بوضوح مي توان ديد كه برسر شاخه بن مي برند
براستي آيا بروشني نمي بينند تعداد آناني كه از ترس يا تملق خود را همسو نشان مي دهند بسيار بيشتر از آناني است كه آواي همراهي شان از دلهايشان برمي خيزد. شايد، جمعيت هاي هورا كشي كه در بازديد ها جمع مي شوند را مي شمارند و با هم جمع مي زنند. اما اگر آرشيو سيما را نگاهي كنند براحتي درمي يابند كه در زمان هاي پيش هم فارغ از اينكه هاشمي باشد يا خاتمي نيز اين جمعيت حاضر بودند و از بودنشان كه تنوعي در اين كوير بي تفريحي است لذت مي بردند
در نگاهي گذرا مي توان دريافت كه نسل انقلاب، با انقلاب و كشور مي ماند حتي اگر چه بخاطر يك دست شدن قدرت مجبور به دست روي دست گذاردن شود. اما اكنون ديگر، كشور از آن نسل هاي بعدي است، كه آنها نيز با بزرگترين مسئله خود يعني سردرگمي و بي تفاوتي نسبت به همه چيز دست به گريبان است . اين حقيقت تلخ را از سرنوشت فرزندان سردمداران كشور تا عادي ترين جوانان كشور دريابيد
بي اختياربه ياد شعري مي افتم كه در همه كنكورهاي قديمي مي آمد و بيان حال ماست
آن كس كه بداند و نداند كه بداند
بيدارش نماييد كه بس خفته نماند
ادبيات ما مملو از احتراز از پراكندگي و تنها ماندن است چرا كه قطع يك دست، اگرچه آن را يكدست هم بنويسيم، بسيار آسان است
Monday, September 25, 2006
ماه مبارك
براي نوشتن در باره ماه رمضان چيزهاي زيادي داشتم كه بنويسم اما اگر از ميان ديدگان عارف مسلمي همچون مولوي به اين اوقات عزيز نگاه كنيم به گنجي بي پايان مي رسيم. در ميهماني خداوند، راه براي رسيدن به رازها و انباشتن دامن از گوهرهاي اجلالي بسادگي فراهم است. آنجا كه با بيداري، دولت مي دهند و با ملك انباز مي كنند. اگر چه بسيار شنيده ايم يك بار هم با چشمان دل ببينيم
ه ه ه ه
اين دهان بستي دهاني باز شد
تا خورنده لقمه هاي راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوي خوان آسماني کن شتاب
گر تو اين انبان ز نان خالي کني
پر ز گوهرهاي اجلالي کني
طفل جان از شير شيطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردي چرب و شيرين از طعام
امتحان کن چند روزي در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير
يک شبي بيدار شو دولت بگير
Friday, September 22, 2006
متولد ماه مهر
همه ما متولد ماه مهر هستيمهمه ما با مدرسه متولد شديم. با مدرسه رشد كرديم و در مدرسه شكل گرفتيم
وقتي كه بچه بوديم نمي دانستيم كه مدرسه، تمام زندگيمان را نقاشي مي كند و معلم ها، قلم ها و رنگها را در دست دارند
خيلي از ما ها معناي مهر را در ماه مهر آموختيم
و بسياري هم در ماه مهر و ماه هاي بعد از آن هيچ مهري نديديم
فردا ، مهر فروزان در مهر پاييز طلوع مي كند
و بر نوگلاني كه بايد سرشار از شادي و مهر باشند مي تابد
شايد
ما هم بتوانيم در ماه مهر تولد ديگري داشته باشيم
و مهر را به خود و ديگران هديه كنيم
Thursday, September 21, 2006
شيراز

ديروز در سفري كوتاه و كاري به شيراز رفته بودم. فرصت زيادي نبود، ولي مگر مي شود بدون بوييدن عطر حافظيه و تنفس در فضاي متبرك سعديه آن را ترك كرد. شيراز، وطن طبع لطيف و نگاه ظريف ايراني است. و حاشيه زيبايي بر لباس هويت ايراني است. كاش مي شد ساعتي در حافظيه مي نشستم و خيره در شب، با ملائكي كه در ميخانه مي زدند و گل آدم مي سرشتند پرواز مي كردم. كاش مي شد ساعتي در جوار شيخ اجل، پنجه در پنجه عقل و عشق مي گشتم و ميگشتم تا شايد لبخندي از عالم بالا عشق را مباح مي كرد و عالمي را از سرگشتگي رهايي مي بخشيد
و بر همه اين ها بايد محبت و پذيرايي شيرازي را كه همچون هواي شهرعشق، پر از صميميت و لطافت است افزود. از ميزبانانم بسيار ممنونم. اما راستش را بخواهيد مرتب آرزو ميكردم كاش زمان بيشتري داشتم تا به تاريخ هم سري مي زدم
Tuesday, September 19, 2006
آدمي
هركسي از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
شايد رخسار و رفتار را راهي به پستوي هاي درون نباشد
Monday, September 18, 2006
Saturday, September 16, 2006
Thursday, September 14, 2006
تهی
در آسمان، دیگر دلی، با من نمی خواند
چشمی دگر، در انتظار من نمی ماند
در بیکران آسمان، دریا تهی بود
ابری نمی رقصید و سیمرغی نمی خواند
خورشید سوزان بود و از مهری نمی گفت
دیگر غمی را، از دلی شیدا نمی راند
.......
چشمی دگر، در انتظار من نمی ماند
در بیکران آسمان، دریا تهی بود
ابری نمی رقصید و سیمرغی نمی خواند
خورشید سوزان بود و از مهری نمی گفت
دیگر غمی را، از دلی شیدا نمی راند
.......
Wednesday, September 13, 2006
بعد از صد سال
در خبرها آمده بود كه در آينده نزديك عمر انسان به بيش از صد ها سال خواهد رسيد. اين را كه شنيدم بلافاصله شادي مرموزي زير پوستم دويد و نفس عميق و راحتي كشيدم. اما هنوز چند دقيقه اي از خيال پردازي هايم نگذشته بود كه سوالات زيادي ذهنم را فرا گرفت: در اين مدت پير هم مي شويم؟ اين همه وقت را چطور پركنيم؟ شايد بتوان همه دنيا را ديد. راستي دوره هاي زندگي هم اضافه ميشود؟؟ مثلا بچگي تا هفت سال ، نوجواني و جواني تا حدود سي و چند سال،ميان سالي؟؟؟؟؟ راستي ميان سالي براي كسي كه مي خواهد مثل حضرت نوح عمر كند تا چند سال است؟ آيا خجالت ندارد كه بعد از چهارصد سال فقط يك بچه اونهم سيصدو چهل ودو ساله داشته باشي؟؟؟
آنقدر دور از تصور است كه بلا فاصله به جوك تبديل مي شود اما من يقين دارم كه بوقوع مي پيوندد و انسان هم خود را با شرايط جديد وفق مي دهد. اين هماهنگ شدن انسان با پيشرفت رواني و شخصيتي او نيز همراه خواهد بود. اصولا اعتقاد من آن است كه انسان به سمت پيشرفت حركت مي كند. هزاران سال پيش انسان ها براحتي همديگر را مي دريدند. صدها سال پيش يكديگر را به بردگي مي گرفتند. امروز از حقوق بشر سخن ميگويند و فرداهاي نزديك و دور بر اساس واقعيت هاي همديگر باهم زندگي مي كنند. البته براي حركت بسوي اين فرداها، مقاومت هاي ارتجاعي نيز يقينا وجود خواهد داشت كه براي بقاي برده گرفتن ها، حكومت هاي بي لجام و استثمار ديگران از هر ابزاري استفاده مي كنند اما حركت رو به رشد انسان و دستيابي او به منابع بي حدو حصر طبيعت ، او را بي نياز از هر حرص و طمعي خواهد كرد و عليرغم خيال پردازيهاي افسانه اي فيلم ها و رمان ها كه آينده را از جنس امروز مي بينند يقين دارم كه فردا هاي انسان بسيار مطبوع است حتي اگر باورهاي كج برخي نابينايان آن را سياه و ظلماني ببيند
آنقدر دور از تصور است كه بلا فاصله به جوك تبديل مي شود اما من يقين دارم كه بوقوع مي پيوندد و انسان هم خود را با شرايط جديد وفق مي دهد. اين هماهنگ شدن انسان با پيشرفت رواني و شخصيتي او نيز همراه خواهد بود. اصولا اعتقاد من آن است كه انسان به سمت پيشرفت حركت مي كند. هزاران سال پيش انسان ها براحتي همديگر را مي دريدند. صدها سال پيش يكديگر را به بردگي مي گرفتند. امروز از حقوق بشر سخن ميگويند و فرداهاي نزديك و دور بر اساس واقعيت هاي همديگر باهم زندگي مي كنند. البته براي حركت بسوي اين فرداها، مقاومت هاي ارتجاعي نيز يقينا وجود خواهد داشت كه براي بقاي برده گرفتن ها، حكومت هاي بي لجام و استثمار ديگران از هر ابزاري استفاده مي كنند اما حركت رو به رشد انسان و دستيابي او به منابع بي حدو حصر طبيعت ، او را بي نياز از هر حرص و طمعي خواهد كرد و عليرغم خيال پردازيهاي افسانه اي فيلم ها و رمان ها كه آينده را از جنس امروز مي بينند يقين دارم كه فردا هاي انسان بسيار مطبوع است حتي اگر باورهاي كج برخي نابينايان آن را سياه و ظلماني ببيند
Monday, September 11, 2006
بچه هاي خوبي باشين
بچه خوبي باش
خب ، از حالا به بعد ديگه به شرق هم دست نزن
اون ديشو وردار
صد دفه بهت گفتم كه خبرگزاري هاي خارجي و داخلي نما خوب نيستند ، آخرش هم نفهميدي؟؟؟
نوروز و اين قرتي بازي ها رو بذار كنار
چي؟!! امروز، ياس نو ؟؟ مشاركت؟!!!!ه پس فكر كردي منحرف شاخ ودم داره
اينو باش ميگه روزنامه !!! ، برو بابا روزنامه اقتصاد هم شد روزنامه
خرداد؟؟ عموجان خرداد ديگه تموم شد فقط سوم تير!ه
اينارو كه ميگم به نفعت خودته، بچه جان من كه بدتو نمي خوام
بچه خوبي باش
راستي ميدونيد چرا نوزادان لال مي شوند
چون كر بدنيا مي آيند
خب ، از حالا به بعد ديگه به شرق هم دست نزن
اون ديشو وردار
صد دفه بهت گفتم كه خبرگزاري هاي خارجي و داخلي نما خوب نيستند ، آخرش هم نفهميدي؟؟؟
نوروز و اين قرتي بازي ها رو بذار كنار
چي؟!! امروز، ياس نو ؟؟ مشاركت؟!!!!ه پس فكر كردي منحرف شاخ ودم داره
اينو باش ميگه روزنامه !!! ، برو بابا روزنامه اقتصاد هم شد روزنامه
خرداد؟؟ عموجان خرداد ديگه تموم شد فقط سوم تير!ه
اينارو كه ميگم به نفعت خودته، بچه جان من كه بدتو نمي خوام
بچه خوبي باش
راستي ميدونيد چرا نوزادان لال مي شوند
چون كر بدنيا مي آيند
Friday, September 08, 2006
عيد منتظران

انتظار در مذهب شيعي از مفاهيم پايه اي است. من معناي انتظار را از كتابهاي دكتر شريعتي آموختم اما مذهب انتظار امروزه معناهاي ديگري هم دارد. وجود يك امام غائب اين فرصت را ايجاد مي كند تا هر كسي خود را به وجود شريف منتسب و به تمام و كمال بهره برداري نمايد. تنها كافي است به قلت عدد ياران واقعي حضرت كه روايات مختلف آن را به سيصد و سيزده آنهم در طول دوران بلند غيبت محدود كرده است توجهي كنيم تا صدق اينگونه ادعاها را دريابيم.
امروزه طيف وسيعي از اپورچونيست ها از اين مسئله استفاده مي كنند. برخي ها تائيد نمايندگان مجلس و وزراي دولت و خودشان را به وجود منتظر مي بندند و مداحان بيسوادي هم كه با اوصاف چشم و ابروي و قد و بالاي ايشان مردم را مست مي كنند و جيب هاي خود را پر مي كنند. خواندن دعاي فرج براي موجه جلوه دادن خود و جشن هايي كه همه دعوتند الا وجود شريف، هم از اين گونه فرصت طلبي هاست
امشب در محله ما همه منتظران به جشن و پايكوبي مشغول بودند البته مقدار پايكوبي كمي بيشتر از سال گذشته بود. دختران و پسران جوان همگي در حال سماع بودند و همه با اورادي همچون خوشگلا بايد برقصن از خود بيخود شده بودند و به حركات موزون مي پرداختند. فشفشه و ترقه و حركت ماشين ها با صداي كركننده سي دي ها و نوار ها هم از سور و سات هاي اين جشن تولد بود.
يك نگاه نه چندان دقيق هم مي تواند مقصد اين مملكت را عليرغم دادار دودور هاي رايج روشن كند.
امروزه طيف وسيعي از اپورچونيست ها از اين مسئله استفاده مي كنند. برخي ها تائيد نمايندگان مجلس و وزراي دولت و خودشان را به وجود منتظر مي بندند و مداحان بيسوادي هم كه با اوصاف چشم و ابروي و قد و بالاي ايشان مردم را مست مي كنند و جيب هاي خود را پر مي كنند. خواندن دعاي فرج براي موجه جلوه دادن خود و جشن هايي كه همه دعوتند الا وجود شريف، هم از اين گونه فرصت طلبي هاست
امشب در محله ما همه منتظران به جشن و پايكوبي مشغول بودند البته مقدار پايكوبي كمي بيشتر از سال گذشته بود. دختران و پسران جوان همگي در حال سماع بودند و همه با اورادي همچون خوشگلا بايد برقصن از خود بيخود شده بودند و به حركات موزون مي پرداختند. فشفشه و ترقه و حركت ماشين ها با صداي كركننده سي دي ها و نوار ها هم از سور و سات هاي اين جشن تولد بود.
يك نگاه نه چندان دقيق هم مي تواند مقصد اين مملكت را عليرغم دادار دودور هاي رايج روشن كند.
Thursday, September 07, 2006
آينه يك نفره

حق داشت كه عصباني باشد. خيلي وقت بود كه منتظر بود اما آب از آب تكان نمي خورد
هر چه كه بيشتر فكر مي كرد عصباني تر مي شد. با تندي و عصبانيت سوال كرد اما فقط سكوت تحويل گرفت. آتش گرفت و چند فحش آبدار نثار كرد و در را به هم كوبيد و بيرون آمد
كمي تخليه شد ولي باز عصبانيتش شعله كشيد. نبايد مي گذاشت كه همينجوري در برود. شماره اش را گرفت تا برگردد. برگشت. دوباره روبرو شدند. باز سكوت بود اما اين بار كمي فرق داشت چرا كه هنوز حضور فحش ها را مي شد حس كرد. سكوت ادامه داشت .صحنه!! اما فرصت نبود و بايد مي رفت. به آرامي از در بيرون رفت
يكباره به ذهنش آمد كه پس چرا حرفي نزد. باز عصباني شد. دوباره به سراغش رفت. باز سكوت. باز فحش داد . پيش خود مي گفت حقش است بايد بدتر از اين ها به او مي گفتم. به حال خودش گريست . يقين داشت كه ظلم زيادي به او شده است آنهم از سوي يك ترسو، بزدل با آن قيافه مسخره حق به جانب!! اين بار ديگر رفت و حتي نگاهي هم به حال و روز او كه مثل مرده ها سرد وساكت بود نكرد
Monday, September 04, 2006
Sunday, September 03, 2006
Saturday, September 02, 2006
نمايش
پرده اول
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه اهل خانه سراسيمه براي تماشا به بيرون خانه مي دوند
پرده دوم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه اهل خانه بدنبال چيزي براي خاموش كردن آتش مي گردند
پرده سوم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه اهل خانه شروع به ضجه و زاري و مصيبت خواني مي كنند
پرده چهارم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه بي خيال نشسته اند. يكي مي گويد خوبش شد پدر سوخته گرون فروش
پرده پنجم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه بي خيال نشسته اند. خانم خانه مي گويد : اه ، حالا بايد كلي راه بريم تا خريدامون رو بكنيم
پرده ششم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه بي خيال نشسته اند. يكي با خنده و مسخرگي مي گويد مفت مفت ميوه هاش كمپوت شد و بلال هاش هم كباب
پرده هفتم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه آهي مي كشند و با اداي دلسوزانه اي مي گويند خدا به صاحبش صبر بده
جزو كدام پرده ايد
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه اهل خانه سراسيمه براي تماشا به بيرون خانه مي دوند
پرده دوم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه اهل خانه بدنبال چيزي براي خاموش كردن آتش مي گردند
پرده سوم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه اهل خانه شروع به ضجه و زاري و مصيبت خواني مي كنند
پرده چهارم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه بي خيال نشسته اند. يكي مي گويد خوبش شد پدر سوخته گرون فروش
پرده پنجم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه بي خيال نشسته اند. خانم خانه مي گويد : اه ، حالا بايد كلي راه بريم تا خريدامون رو بكنيم
پرده ششم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه بي خيال نشسته اند. يكي با خنده و مسخرگي مي گويد مفت مفت ميوه هاش كمپوت شد و بلال هاش هم كباب
پرده هفتم
مرد سراسيمه وارد خانه مي شود و با وحشت مي گويد مغازه سر كوچه آتش گرفته
همه آهي مي كشند و با اداي دلسوزانه اي مي گويند خدا به صاحبش صبر بده
جزو كدام پرده ايد
Friday, September 01, 2006
اعداد برنده، اعداد بازنده

لاتاري ها اعداد برنده را اعلام مي كنند و عده اي به ثروت هاي باد آوردي مي رسند
امروز در بندر عباس اعدادي توزيع شد كه برنده اي نداشت اما آنهاييكه اعدادشان بين هشت تا چهارده بود همه زندگيشان را باختند
زندگي ما روز به روز الا بختكي تر مي شود
حتما لازم نيست تا هواپيمايي دچار حادثه مرگبار شود تا اين را بفهميم








