چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Thursday, September 07, 2006

آينه يك نفره


حق داشت كه عصباني باشد. خيلي وقت بود كه منتظر بود اما آب از آب تكان نمي خورد
هر چه كه بيشتر فكر مي كرد عصباني تر مي شد. با تندي و عصبانيت سوال كرد اما فقط سكوت تحويل گرفت. آتش گرفت و چند فحش آبدار نثار كرد و در را به هم كوبيد و بيرون آمد
كمي تخليه شد ولي باز عصبانيتش شعله كشيد. نبايد مي گذاشت كه همينجوري در برود. شماره اش را گرفت تا برگردد. برگشت. دوباره روبرو شدند. باز سكوت بود اما اين بار كمي فرق داشت چرا كه هنوز حضور فحش ها را مي شد حس كرد. سكوت ادامه داشت .صحنه!! اما فرصت نبود و بايد مي رفت. به آرامي از در بيرون رفت
يكباره به ذهنش آمد كه پس چرا حرفي نزد. باز عصباني شد. دوباره به سراغش رفت. باز سكوت. باز فحش داد . پيش خود مي گفت حقش است بايد بدتر از اين ها به او مي گفتم. به حال خودش گريست . يقين داشت كه ظلم زيادي به او شده است آنهم از سوي يك ترسو، بزدل با آن قيافه مسخره حق به جانب!! اين بار ديگر رفت و حتي نگاهي هم به حال و روز او كه مثل مرده ها سرد وساكت بود نكرد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home