آدمي
هركسي از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
شايد رخسار و رفتار را راهي به پستوي هاي درون نباشد
براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.
1 Comments:
پیش چشمت داشتی شیشه کبود
زان همه عالم کبودت می نمود
مولانا
Post a Comment
<< Home