شب قدر

رسيد مژده كه جانان بساط مي افكند
به ضيف آمده ساقي و محتسب در بند
به شاخه غنچه شور و زبلبلان آشوب
جنون به ساغر سرخ شقايق آوردند
به هر طرف سخن عشق و گيسوان طرب
به هر سماع صبا عطر عشق آكندند
به ضيف ، بيدل و مجنون، خراب و مطرب و رند
عزيز و صدر نشينند و عاقلان در بند
به هر غزل كه صبا مي پراكند در باغ
شكوفه هاي طربناك و مست، مي خندند
در اين بهار خراباتيان كه شاهد و مي
به طرفه اي، دل و ساغر به دست مي گيرند
من و صنم، به تمناي روشنايي دل
هزار باده بنوشيم و پرده برگيرند
تو اي مسافر مسكين، شتاب كن، برخيز
كه بزم عشق و طرب را به طرفه برچينند


1 Comments:
چه مبارک سحری بود وچه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
Post a Comment
<< Home