چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Wednesday, November 29, 2006

وگرنه.....!ه


Tuesday, November 28, 2006

شاید....!ه


Friday, November 24, 2006

فانی و باقی


کل شئی هالک الا وجهه
بشکست جام باده و مستی تمام شد
آمد صداع و معنی هستی تمام شد
سنگ از دل که بود که آیینه را شکست
آخر تمام می شد و آخر تمام شد

پایان ، سرنوشت محتوم هر چیزی است. تنها چیز هایی دوام می یابند که وجهی از خداوند داشته باشند. اگر چیزی را دوست داریم ، باید بدانیم که همه چیزها، هر لحظه بسوی هلاکت و نابودی در حرکت است. و تنها آن چیز، که تلالو وجه خداوندی را در خود دارد، هرلحظه پایدار تر و ماندنی تر می شود

Thursday, November 23, 2006

دایره تصمیم

نیم قرن پیش مردی روحانی به مردی دانشگاهی برخورد و پس از صحبتی کوتاه ، ایده ای بزرگ تمام زندگی آن دو را پر کرد. آنان علامه کرباسچیان و استاد روزبه بودند و آن ایده ایجاد مدرسه علوی بود. امروز پنجاهمین سالروز تاسیس مدرسه علوی با حضور جمع کثیری از دانش آموختگان آن مدرسه برگزار شد. چهره هایی همچون حداد عادل، نعمت زاده، صفار هرندی ، غفوری فرد، نهاوندیان ، دعایی ازجمله افرادی بودند که در میان حضار دیده می شدند
آن دو نفر خواستند تا با تمام زندگی شان ، انسان سازی را تقویت کنند و برای این کار از هیچ کاری حتی شستن دستشویی های آن زمان هم ابایی نداشتند. آنها می خواستند انسان های سالم و سرآمدی بسازند تا جامعه از وجودشان بهره گیرد و انسانیت و انوار معنویت در آن جاری گردد
مدرسه علوی حق بزرگی به گردن من و حقی انکار ناشدنی به گردن جامعه ایران دارد. خداوند روح بنیان گذاران و هر آن کسی که به رشد آن کمکی کرده است را شاد بگرداند

Wednesday, November 22, 2006

غبار



غبار، که گاه از خاک خود و سیاهی درون است، جان را می آلاید. آنگاه باید به میکده شراب طهور رفت و جام، جام، بر سر و روی ریخت. که باشد غبار زدوده شود و جان آزاد
و کدام میخانه ، سخاوتمند تر از باده سرای شیخ شهره شیراز، که می میفشاند و روان به دور و سماع می آورد

ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی‌بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را

Saturday, November 18, 2006

یک روز پاییز

هوا صاف صاف بود
خورشید نزدیک تر بود
باد می وزید
خنکای پاییزی ، با لباس های گرم می چسبید
رنگ شاد برگها از پشت پنجره اتاق زیبا بود
یک روز پاییزی ماندنی
.......

ابرها آمدند
ابر، مال پاییز است
رقص ابرها با باد
و برگ افشانی الوان درخت ها
دل ها را آکنده از شعف می کند
اما باد ایستاد
ابرها ماندند
سرما آمد
و خاطره ها خشکید

Friday, November 17, 2006

بارقه

شنیدی
صدای پر فرشتگان بود
ترنم آواز الهه های زیبایی

....

دیدی
سپید بود
پاکی را به یاد می آورد
پرواز را
از آبی دریا بود
با نسیم نمناک ساحل
روشنی
و امید
و زندگی

Thursday, November 16, 2006

عاقبت فرهاد

اندر مباحثات و مجادلات میان فرهاد و خسرو بر سر خزانه و ملک، و عاقبت سلوک خسروانه "کردیم و شد"، شاعر پارسی گوی که هم نظامی بود و هم از اهل گنجه ، عاقبت فرهاد را چنین آورده است

در آن مجلس که او لب برگشادی
نبودی تن که حالی جان ندادی

کسی را کان سخن درگوش رفتی
گر افلاطون بدی از هوش رفتی

چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش
زگرمی خون گرفتش در جگر جوش

بر آورد از جگر آهی شغب ناک
چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک


نظامی گنجوی

Tuesday, November 14, 2006

سوغات شمال


می خواستم تا بهترین چیزی که دارم
را در لفاف صدق و اخلاصم گذارم

آنگاه از گنجینه عشق و وفایم
با رنگ سبز دوستی، شعری نگارم
از زمزم پاک و مصفای صداقت
بر برگهای شعر خود، باران ببارم

از لابلای جنگل سبز و مه آلود
رویای نمناک درختان را بکارم

از بیکران آبی دریای مغرور
غم ناله امواج عاشق را گذارم

وانگه دل مجنون خود، این بهترین را
درآن لفاف نور و شیدایی گذارم

با هدیه ام بر راه عشقم می نشینم
این کمترین را پیش پایش می گذارم

پاییز هشتاد

Friday, November 10, 2006

نیمه گم شده

افلاطون می گوید
مردان وزنان در ابتدای خلقت، مانند امروز نبودند. در آن زمان تنها یک انسان بود... کوتاه قد ....دارای یک بدن و یک گردن... ولی با دو صورت که هر یک به جهتی می نگریست. انگار دو موجود از پشت به یکدیگر چسبیده باشند... در جنس ، مخالف... دارای چهار دست و پا.... ولی خدایان یونانی حسادت می کردند. آنها می دیدند موجودی که چهار دست دارد ، بیشتر کار می کند وچون دو صورت در دو جهت مخالف دارد، حمله کردن به آن کاری دشوار است. با دارا بودن چهار پا، برای حفظ تعادل، ایستادن و یا حتی راه رفتن برای مدت طولانی نیازبه نیروی زیادی ندارد.... و خطرناک تر از همه ،آن موجود دو جنس متفاوت داشت و برای بقا ، نیاز به حضور فرد دیگری نبود
زئوس خدای ارشد آلپ به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت آن موجود دارد. صاعقه ای فرستاد و آن موجود را به دونیم کرد. وبه این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند. این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال، ساکنان دنیا را گمراه و ضعیف کرد. دلیل آن است که در حال حاضر، همه به دنبال نیمه گمشده خود می گردند تا اورا در آغوش بگیرند و با این کار نیروی گذشته ، قدرت پرهیز از خیانت ، مقاومت ، تحمل و سایر محسنات گمشده را دوباره بدست بیاوردند

Thursday, November 09, 2006

دمکرات ها

انتخابات کنگره و سنای آمریکا نشان می دهد که آینده ینگه دنیا در اختیار دمکرات ها قرار خواهد گرفت
دنیا واقعا از دست جمهوری خواهان احمق و تند مزاج خسته شده بود. البته این دوصفت فقط مال جمهوری خواهان امریکا نیست بلکه حماقت و تند مزاجی لازم و ملزوم یکدیگرند که خداوند هر چه سریعتر ما را از شر آن برهاند. وجود افکار مالیخولیایی بوش و سیاست های ماجراجویانه او باعث شد تا رادیکالیزم در دنیا دوباره بیدار شود که جدید ترین محصول آن ، انتخاب دانیل اورتگا در نیکاراگوئه است. نگاه کلی به جهان نشان می دهد که اخوان المسلمین در مصر، حماس در فلسطین ، احمدی نژاد در ایران ، چاوز در ونزوئلا و اورتگا در نیکاراگوئه ، همگی پس از حدود بیست وچند سال دوباره به شعارهای پر حرارت و آزمایش پس داده، روی آوردند
اگرچه با روی کار آمدن دمکرات ها در امریکا می توان به آینده ای با آرامشی بیشتر امیدوار بود ولی برای رسیدن به آن می باید چند سالی صبر کرد. خدا را چه دیدید شاید ما هم بودیم

Tuesday, November 07, 2006

نان و ماه



تا حالا نان و ماه خورده اید

آنچه که برای این شام خوشمزه لازم است
تکه ای نان است و مقداری نور ماه
نحوه سرو غذا هم ساده است
مقداری نور ماه را بر روی تکه ای نان می ریزید
و آن را در حالی که به ماه لبخند می زنید می خورید
اگر کمی هم محبت و مهر به آن بزنید محشر می شود
این غذا معمولا برای دو نفر است

اگر آن را یک نفره میل کنید ممکن است کمی اشتیاق آور باشد
و یا باعث تنگی دل و ترشح غدد اشکی باشد
اگر غذا را چند نفره میل کنید
در بیشتر موارد موجب گرفتگی حال می شود

در هر حال، لقمه ای نان وماه
باعث روشنی درون است
آن را از دست ندهید

Thursday, November 02, 2006

گويا و خاموش

باز به ميكده شهر عشق پناه جستم و ساغر لطافت كلام شيخ شيدا و عارف را به جان ريختم
اكسير اين معجون شيدايي با صداي گرم محمد نوري جاودان مي شود
كاش آن را داشتم و مي گذاشتم
سخن عشق تو بي آن كه برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر مي‌دهد از حال نهانم

گاه گويم كه بنالم ز پريشاني حالم
بازگويم كه عيانست چه حاجت به بيانم

من در انديشه آنم كه روان بر تو فشانم
نه در انديشه كه خود را ز كمندت برهانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوري كه جز اين چاره ندانم

من همان روز بگفتم كه طريق تو گرفتم
كه به جانان نرسم تا نرسد كار به جانم

درم از ديده چكانست به ياد لب لعلت
نگهي باز به من كن كه بسي در بچكانم

سخن از نيمه بريدم كه نگه كردم و ديدم
كه به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم

Wednesday, November 01, 2006

انتخاب

كلاس ساكت بود. صداي هيچكس را نمي شنيد. چشمهايش را بست. نفس عميقي كشيد. بوي باران را حس كرد. طراوت، در زير پوستش دويد. خود را در دشت وسيع و سرسبزي ديد. دستهايش را باز كرد. نسيم نمناك را در آغوش كشيد. شادي تمام جانش را پر كرد. بي اختيار شروع به دويدن كرد. پرواز مي كرد. سبك بود. آزاد بود.....ه

سوزش دردناكي پشت گردنش را داغ كرد. چشمهايش را باز كرد. معلم تنومند و عصباني فرياد مي كشيد. اما او فقط حركت قوي لب ها را مي ديد. گويي معلم به او دستوري مي داد. لبخندي زد و دوباره چشمهايش را بست. و در دشت سبز و نمناك به پرواز در آمد. شادي تمام جانش را پر كرد. اگرچه درد و سوزش، بدنش را كبود مي كرد