گويا و خاموش
اكسير اين معجون شيدايي با صداي گرم محمد نوري جاودان مي شود
كاش آن را داشتم و مي گذاشتم
سخن عشق تو بي آن كه برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
گاه گويم كه بنالم ز پريشاني حالم
بازگويم كه عيانست چه حاجت به بيانم
من در انديشه آنم كه روان بر تو فشانم
نه در انديشه كه خود را ز كمندت برهانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوري كه جز اين چاره ندانم
من همان روز بگفتم كه طريق تو گرفتم
كه به جانان نرسم تا نرسد كار به جانم
درم از ديده چكانست به ياد لب لعلت
نگهي باز به من كن كه بسي در بچكانم
سخن از نيمه بريدم كه نگه كردم و ديدم
كه به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
گاه گويم كه بنالم ز پريشاني حالم
بازگويم كه عيانست چه حاجت به بيانم
من در انديشه آنم كه روان بر تو فشانم
نه در انديشه كه خود را ز كمندت برهانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوري كه جز اين چاره ندانم
من همان روز بگفتم كه طريق تو گرفتم
كه به جانان نرسم تا نرسد كار به جانم
درم از ديده چكانست به ياد لب لعلت
نگهي باز به من كن كه بسي در بچكانم
سخن از نيمه بريدم كه نگه كردم و ديدم
كه به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم



2 Comments:
رند معنی سوزرا دیروکنشتی دیگراست
عنصرسازندهء این خانه خشتی دیگراست
نرسیدن مهم نیست اعتبار در زیبارفتن است
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این ارزوی خام و نشد
Post a Comment
<< Home