چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Saturday, July 07, 2007

چوپان

غروب که می شد
دامنه تپه ها به آرامش می رسید
گله از حرکت می ایستاد و سکوت کم کم به همراه ستاره ها می آمد
چراغ های روستا های پراکنده در سینه بزرگ دشت
از دور سو سو می زد
چوپان خسته بود
به درختی تکیه می داد
و منتظر می شد
تا ماه در بیاید
ماه که انتظار چوپان را می دانست
هر شب با غمزه ای، گوشه ای از صورت مهتابی خود را به چوپان نشان می داد
چوپان تمام جانش را در نگاهی می ریخت و به آسمان می افشاند
گاه طاقت نمی آورد و تمنایش را در قصه های نی به دشت بی انتها می سپرد
...
یک شب ماه نیامد
چوپان آشفته و بیقرارتر از همیشه شد
نمی توانست بماند
به بلند ترین قله ها رفت
ماه را فریاد کرد
...
ماه در محاق بود
بی تاب شد
بخود گفت که پرواز می کنم
خود را به آسمان انداخت
...
ماه در آمد
زیبایی سحر آمیزخود را در هلال نقره ای ریخت
تا به چشم چوپان آورد
در زیر درخت بزرگ کسی نبود
مهتاب در دشت بدنبال چیزی بود
...
...
در رودخانه ای که از زیر قله ای بلند می گذشت
عشق جاری بود

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

Saturday, July 07, 2007 8:54:00 PM  

Post a Comment

<< Home