چوپان
غروب که می شد
دامنه تپه ها به آرامش می رسید
گله از حرکت می ایستاد و سکوت کم کم به همراه ستاره ها می آمد
چراغ های روستا های پراکنده در سینه بزرگ دشت
از دور سو سو می زد
چوپان خسته بود
به درختی تکیه می داد
و منتظر می شد
تا ماه در بیاید
ماه که انتظار چوپان را می دانست
هر شب با غمزه ای، گوشه ای از صورت مهتابی خود را به چوپان نشان می داد
چوپان تمام جانش را در نگاهی می ریخت و به آسمان می افشاند
گاه طاقت نمی آورد و تمنایش را در قصه های نی به دشت بی انتها می سپرد
...
یک شب ماه نیامد
چوپان آشفته و بیقرارتر از همیشه شد
نمی توانست بماند
به بلند ترین قله ها رفت
ماه را فریاد کرد
...
ماه در محاق بود
بی تاب شد
بخود گفت که پرواز می کنم
خود را به آسمان انداخت
...
ماه در آمد
زیبایی سحر آمیزخود را در هلال نقره ای ریخت
تا به چشم چوپان آورد
در زیر درخت بزرگ کسی نبود
مهتاب در دشت بدنبال چیزی بود
...
...
در رودخانه ای که از زیر قله ای بلند می گذشت
عشق جاری بود
دامنه تپه ها به آرامش می رسید
گله از حرکت می ایستاد و سکوت کم کم به همراه ستاره ها می آمد
چراغ های روستا های پراکنده در سینه بزرگ دشت
از دور سو سو می زد
چوپان خسته بود
به درختی تکیه می داد
و منتظر می شد
تا ماه در بیاید
ماه که انتظار چوپان را می دانست
هر شب با غمزه ای، گوشه ای از صورت مهتابی خود را به چوپان نشان می داد
چوپان تمام جانش را در نگاهی می ریخت و به آسمان می افشاند
گاه طاقت نمی آورد و تمنایش را در قصه های نی به دشت بی انتها می سپرد
...
یک شب ماه نیامد
چوپان آشفته و بیقرارتر از همیشه شد
نمی توانست بماند
به بلند ترین قله ها رفت
ماه را فریاد کرد
...
ماه در محاق بود
بی تاب شد
بخود گفت که پرواز می کنم
خود را به آسمان انداخت
...
ماه در آمد
زیبایی سحر آمیزخود را در هلال نقره ای ریخت
تا به چشم چوپان آورد
در زیر درخت بزرگ کسی نبود
مهتاب در دشت بدنبال چیزی بود
...
...
در رودخانه ای که از زیر قله ای بلند می گذشت
عشق جاری بود


1 Comments:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
Post a Comment
<< Home