نیاز
ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا....هنور چشمهایم کم شده
دلم کوچک شده
زود به پایان می رسم
آیینه قلبم خاکی است
و نفس هایم به شماره افتاده
چقدر نیازمند پناهگاهی امن و پر فروغم
راست می گفت که
چشمها را باید شست
دل را از فراوانی بنجل ها نجات داد و جایی برای خوبی ها باز کرد
آنگاه بی نهایت شد
و با آرامش و سعه صدر
با آینه مهربان شد
دوستی می گفت
قرار است باد صبا برسد
و آنگاه از سپیدی صبح تا غزلخوان غروب
باران پاکی و عشق می بارد
چشمها فروغ می یابد
سینه ها پر از رایحه عطور می گردد
وعشق لبریزو جاری می شود
مقدم صبای مشک فشان و ماه نور و رحمت گلباران باد


0 Comments:
Post a Comment
<< Home