من و انسان
امروز بر آیینه عمر ایستادم
شاید که بینم گوشه ای را از نهادم
آیینه پر از آسمان و از زمین بود
آیینه ای از اولین تا آخرین بود
دریای مردم ایستاده تا نهایت
حیران و سرگردان چو میدان قیامت
من در نگاه آینه چیزی نبودم
جز قطره ای کوچک که دریا درربودم
در آسمان دیدم که جایی را ندارم
در بیکران های زمین راهی ندارم
دیدم که در غوغای انسان ها غریبم
پیچیده ای از واقعیت در فریبم
دستان من کوتاه و پاها سخت لرزان
چشمان کم سو و تنی رنجور و افتان
درمانده تر ازمن ، زحد دیده بیرون
غرقه به دریای فریب از عده افزون
......
......
قسمتی از شعری که بیان حال بود و هست
شاید که بینم گوشه ای را از نهادم
آیینه پر از آسمان و از زمین بود
آیینه ای از اولین تا آخرین بود
دریای مردم ایستاده تا نهایت
حیران و سرگردان چو میدان قیامت
من در نگاه آینه چیزی نبودم
جز قطره ای کوچک که دریا درربودم
در آسمان دیدم که جایی را ندارم
در بیکران های زمین راهی ندارم
دیدم که در غوغای انسان ها غریبم
پیچیده ای از واقعیت در فریبم
دستان من کوتاه و پاها سخت لرزان
چشمان کم سو و تنی رنجور و افتان
درمانده تر ازمن ، زحد دیده بیرون
غرقه به دریای فریب از عده افزون
......
......
قسمتی از شعری که بیان حال بود و هست


0 Comments:
Post a Comment
<< Home