امانت
سپرده ام خود را به بادبه امید نسیم
شاید هم طوفان
سپرده ام خود را به آب
به امید پهنه رود
شاید هم پیچش میان تخته سنگهای بزرگ
شاید آبشاری به قعر دره های بی انتها
سپرده ام خود را به عشق
به امید بوسه ای آرام
شاید هم فراق
شاید آتش شمع و سوختن پروانه
سپرده ام خود را به روزگار
دیگر توانی باقی نیست
برای ایستادن در برابر باد
شنا کردن بر خلاف رودخانه
و تیشه زدن بر کوه
من همانم
اما دیگر، بی توان


1 Comments:
رنج هست - مرگ هست - اندوه و جدايي هست اما آرامش نيز هست - شادي هست - رقص هست - خدا هست
زندگي همچون رودي بزرگ جاودانه روان است - فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد.
بس ماهم با تمام توان هستيم
Post a Comment
<< Home