داغ سرد

هنرمند برای آخرین بار کاردک تیز خود را بر روی مجسمه یخی کشید و زیبایی دخترک یخی را که در حال رقص با کسی بود به اوج رساند. سوز و سرمای طاقت فرسا، لبخندی را به لبان هنرمند نشاند. او یقین داشت که دخترک او با چنین سرمایی آسیبی نخواهد دید. پیش خود زمزمه کرد که محبوب من زنده خواهد ماند. به افکار خود خندید و محو در زیبایی دخترک شد. کم کم آهنگ ملایمی را زیر لب آغاز کرد. چشمانش را بست و با همراهی خیالی شروع به رقصیدن کرد. صدای پای هنرمند که برفهای لایه لایه را به یکدیگر می فشرد در سمفونی گرم نفسها گم می شد. دیگر صدای آهنگ و آهنگ رقص هنرمند، کوتاه و ملایم نبود و هنرمند سرشار از شادی به دور دخترک می چرخید و می رقصید. دخترک با آغوشی خالی و هنرمند با هماغوشی خیالی می رقصیدند.
در لحظه ای، چشمان هنرمند باز شد و بر صورت پر از معصومیت و مهربانی دخترک خیره ماند. رقص، آهنگ و زمان ایستادند. نگاه هنرمند به دستان دخترک که به دور همراهی حلقه شده بود لغزید. چشمانش برقی زد و به سوی خانه دوید. لحظه ای بعد، این دیگر گرامافون قدیمی بود که آهنگ ملایمی را به آسمان صاف و سرد شب می ریخت. هنرمند به سوی دخترک آمد و رسما از او برای رقص اجازه خواست. گرامافون آهنگ با شکوه رقص را به اوج می رساند و هنرمند در میان دستان یخی دخترک، زیباترین رقص زندگی اش را می کرد. عشق و شادی درون هنرمند را شعله ور می ساخت و بدن داغ او قطرات عرق را بر پیشانیش می نشاند. به ناگاه هنرمند قطره ای را که از صورت دخترک به گونه اش رسیده بود حس کرد. دانست که عشق بی محابای او اشکی را به صورت دخترک آورده است. دانست که باید عشقش پوشیده باشد و بدنش همچون یخ سرد، تا دخترک زنده بماند. همچون میهمانی های بسیار رسمی از دخترک برای لحظه ای پوزش خواست تا صفحه گرامافون را که به پایان رسیده بود عوض کند. صفحه را عوض کرد. اما بسوی حوض بزرگی که در سوی دیگری بود رفت. با ضربات پا یخ حوض را شکست خود را به درون آب انداخت. تمامی اندامش کرخ شد. نفسش حبس شد و مرگ را در کنار خود دید. لحظه ای چشمانش را گشود. دخترک یخی را دید که دستانش را برای رقص گشوده است. صدای آهنگ زیبای گرامافون را شنید. قدرتی گرفت بلندشد و سنگین و آهسته بسوی دخترک رفت. لبخندی زد و در آغوش دخترک جای گرفت
در لحظه ای، چشمان هنرمند باز شد و بر صورت پر از معصومیت و مهربانی دخترک خیره ماند. رقص، آهنگ و زمان ایستادند. نگاه هنرمند به دستان دخترک که به دور همراهی حلقه شده بود لغزید. چشمانش برقی زد و به سوی خانه دوید. لحظه ای بعد، این دیگر گرامافون قدیمی بود که آهنگ ملایمی را به آسمان صاف و سرد شب می ریخت. هنرمند به سوی دخترک آمد و رسما از او برای رقص اجازه خواست. گرامافون آهنگ با شکوه رقص را به اوج می رساند و هنرمند در میان دستان یخی دخترک، زیباترین رقص زندگی اش را می کرد. عشق و شادی درون هنرمند را شعله ور می ساخت و بدن داغ او قطرات عرق را بر پیشانیش می نشاند. به ناگاه هنرمند قطره ای را که از صورت دخترک به گونه اش رسیده بود حس کرد. دانست که عشق بی محابای او اشکی را به صورت دخترک آورده است. دانست که باید عشقش پوشیده باشد و بدنش همچون یخ سرد، تا دخترک زنده بماند. همچون میهمانی های بسیار رسمی از دخترک برای لحظه ای پوزش خواست تا صفحه گرامافون را که به پایان رسیده بود عوض کند. صفحه را عوض کرد. اما بسوی حوض بزرگی که در سوی دیگری بود رفت. با ضربات پا یخ حوض را شکست خود را به درون آب انداخت. تمامی اندامش کرخ شد. نفسش حبس شد و مرگ را در کنار خود دید. لحظه ای چشمانش را گشود. دخترک یخی را دید که دستانش را برای رقص گشوده است. صدای آهنگ زیبای گرامافون را شنید. قدرتی گرفت بلندشد و سنگین و آهسته بسوی دخترک رفت. لبخندی زد و در آغوش دخترک جای گرفت


2 Comments:
Beautiful!
Somehow reminds me of "Edward Scissorhands".
و خدا عشق را آفريد تا انسان از قالب سنگي خود بيرون آيد عشق رازي است مقدس
Post a Comment
<< Home