قدر عطش
در تب جرعه ای ز باده نابدر دل دیر مانده ام بی تاب
تا به سر بشکنم قفس ها را
تا کنم دین، به درد باده خراب
ساقیا جام کهنه ام پر کن
از می سرخ و از رخ مهتاب
ساقیا باده های سرخ بریز
بر رخ زرد و زار، چون سرخاب
دف بزن مطربا بخوان آواز
ناله سرکن ز عود و چنگ و رباب
در سماع آمد ست کون و مکان
ملک و روح و هوشیار و خراب
دست من گیر شاهد بد نام
غرقه بحر ننگ کن ز سراب
چشم سر را بدر به تیغ فسون
دل و جان گم کن از طریق و مآب
باده افشان به مسجد و محراب
ماذنه تیره کن ز رقص تراب
بشکن آن تنگ تنگ آب حیات
جام لعلی نشان ز درد شراب
بودنم را بسوز زآتش می
هستی ام تازه کن ز باده ناب
در شب قدر مست مستم کن
وانگه این مست مست را دریاب
شب قدر – دوم مهر ماه هشتاد و هفت


0 Comments:
Post a Comment
<< Home