شب تاریک و سرد بود
و اتوبوس در جاده خاکی و کوهستانی در حرکت بود
مسافران نگران و وحشت زده از شیشه های مات آن به بیرون نگاه می کردند
و هیچ چیز جز سیاهی نمی دیدند
یکی از مسافران که طاقتش طاق شده بود فریاد زد مگه این صاب مرده چراغ نداره
راننده با پوز خندی گفت سهمیه بندیه صب کن روشن میشه
ترتر اتوبوس در اومد و شروغ به قیقاج رفتن کرد
پیرمردها بلند بلند دعا کردند و زنها جیغ کشیدند
بچه ها هم ترسیدند و گریه کردند
شاگرد شوفر گفت ساکت بابا چیزی نیست
یکی گفت مگه لاستیک هارو چک نکردی
شاگرد شوفردر گوش راننده گفت من که گفتم مادر... با ما لج کرد و چرخا رو نیگا نکرد
راننده یه دعایی خوند و دور و ور خودشو فوت کرد
شاگرد شوفر یه چایی داد به حاجی چاق و چله ای که تو ردیف اول نشسته بود
یه مشت قندم ریخت تو دامنش
حاجی هم فورت فورت چایی را با قند مفصل خورد و زد زیر آواز
ای دل... ای دل ، من به حالت غبطه ها می خورده ام
در دل تاریکی و شب های سرد
ای دل پروانه وش در جمع شمع
تا نسوزی مانی همچون جفت فرد
ای خدا دل را بسوزان در طلب
ای خدا من را بمیران همچو مرد
و .... بعد رو به مسافرا کرد و گفت
این اتوبوس مثل دنیاس و ما هم تو ابتلا
چیه اینقد سر وصدا می کنین، اگه قسمت ما مردنه خب می میریم اگه هم نباشه سنگم از آسمون بیاد خبری نمی شه
...
یه دفه یه سنگ خورد رو سقف اتوبوس
حاجی یه متر پرید و بی اختیار داد زد یا ابلفضل
باز داد و شیون شروع شد و حاجی هم که خودش برق ازش پریده بود ساکت بود
اتوبوس ایستاد
صدای سنگا بیشتر می شد
حاجی داد زد برو
راننده با فریاد وعصبانیت گفت کدوم گور برم مگه نمی فهمی که کوه داره ریزش می کنه
حاجی با وحشت فریاد زد حالا مگه وایسیم بهتره ... حداقل یواش یواش برو
راننده گفت اگه بریم ترمز نداریم ها
غلغله شد ...یعنی چی که ترمز نداریم ... این چه وضعیه بابا ... بذار پیاده شیم
شاگرد شوفر داد زد جعفر
جعفر که تنومند بود بلند شد و گفت همه ساکت همه ساکت
د ... میگم خفه...خفه شین
یقه یه جوون رو گرفت و پرتش کرد تو صندلی
صدای سنگ قطع شده بود
مسافرا کم کم آروم شدن
راننده گفت باباجون ساکت باشین من این جاده رو بلدم ... میدونم که چیکار کنم
حاجی زیر لب غرغر کرد که غرمس... نه بابات این جاده رو دیده نه ننه ت
ترس که کم شده همه سرمای شب را در عمق استخوناشون حس کردن
یکی داد زد آقای راننده خیلی سرده ...قربون دستت اون بخاری رو روشن کن
راننده یه چیزایی گفت
مسافر حرفاشو بلند تر تکرار کرد
شاگرد شوفر با تحکم گفت ساکت بابا ... بخاری خرابه تازه گازوییلمون هم کمه
مسافرا باز شلوغ کردن که ای بابا داریم یخ می زنیم
شیشه عقب هم که افتاده ... بابا یه رحمی به این طفل معصوما بکنین
عجب غلطی کردیم سوار این اتوبوس شدیم ها
باز جعفر بلند شد و داد زد چه خبره ... باز عرعرتون شروع شد
یه دفه همه ساکت شدن ... جعفر دیگه داشت رسما فحش می داد
همه بهت زده نگاش کردن
جعفر داد زد ...زرت و پرت موقوف ...همه ساکت شدن
جعفر ول کن نبود...براسلامتی راننده صلوات
داد زد میگم صلوات
همه بزور صلوات فرستادن
یه دفه اتوبوس از جاده خارج شد و همه رو هم ریختن
حالا جعفر خفه شده بود و مسافرا داد وبیداد می کردن
به خودشون فحش می دادن و راننده رو هم نفرین می کردن
همه فقط یه سوال داشتن
آخرش چی میشه....
....