چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Wednesday, December 24, 2008

حال




دایره المعارف زشت

هرکلمه که برای انتقال یک مفهوم و یا منظوری بکار می رود برای خودش دائره المعارفی هم دارد. این دائره المعارف شامل کلماتی است که دارای مفهوم اصلی آن کلمه هستند اما در شکلهای مختلف خود علاوه بر معنای اصلی آن کلمه، نظرات و احساسات گوینده را نیز بر معنای کلمه می افزایند. بسیار مبرهن است که در ذیل هر یک از این کلمات معارفی شگرف نهفته است مجموعه این کلمات ، لاجرم دائره المعارفی را تداعی می کنند
از جمله کلماتی که را که بسیار بر زبان و یا در دل می خوانیم کلمه زشت است. بحمدالله مصداق این کلمات را نیز به وفور در زندگی روزانه ملاقات می نماییم به ویژه آنکه اگر کارمان اتاق های آینه کاری شده زیاد بیفتد
زشت همان زشت است نه بیشتر و نه کمتر
بد ترکیب همان زشت است اما بسته به نوع تلفظ می تواند از زشت پدر سوخته تا حیوونکی خب زشته دیگه تغییر داشته باشد
بد قیافه همان زشت است اما کمی محترمانه و با رودربایستی است
با نمک همان زشت است اما احتمالا فامیل ماست
تصادفی همان زشت است اما ناهنجاری های صورت به گونه کاملا مشهودی دیده می شود - این کلمه بیشتر توسط مردانی استفاده می شود که محل کار آنان مسقف نیست
ایکبیری همان زشت است که گوینده مملو از حسادت و یا تنفر نسبت به مصداق بوده و این کلمه را با غیظ می گوید
.
یقینا شما خواننده عزیز نیز می توانید این دایره المعارف را با حضور فعال خود غنی تر کنید

Friday, December 19, 2008

عاشقانه

...
تو می دانی که من شیدا و خاموشم
تو می دانی که من در اوج دردم
بازهم لب را فرو می بندم و
سوز نهانم را درون سینه می پوشم
تو می دانی که من
هر قطره فانوس جان را
یک به یک
بر مجمر شوق وصالت هدیه می دارم
و آنک از لهیب آتش عشقت
به رغبت جامه می سازم
تو می دانی که آتش جامه را همچون حریری نرم می پوشم
که تا عمق وجودم را چو خاکستر بسوزاند
ولیکن
درد جانکاه نهانم را
درون سینه می پوشم
...
...
از دفتر قدیمی

Sunday, December 07, 2008

باور


باورها ، خطی فرضی بر پهنه زندگی ما می کشند

که ماآنها را جاده می انگاریم
و به خاطر آن
می کشیم و کشته می شویم

Friday, December 05, 2008

اکسپرس

همه ما یک جوری هستیم که متفاوت با دیگران است. گاهی این یکجوری بودن برای ما مهم است و اینکه دیگران هم بفهمند که ما چه مرگمان است برایمان بسیار تعیین کننده و اساسی است. در چنین حالتی، اکسپرس به میان می آید
حالی کردن به دیگران که ما چه مرگمان است از چند طریق ممکن است
حرف زدن. نوشتن. شکلک درآوردن مانند گریستن و خندیدن ، اخم و پژمردگی و ...ه
درمیان این روش های بیان درونیات ، تنها و تنها حرف زدن است که می تواند آرامش بخش باشد چرا که از این طریق می توان اطمینان یافت که دیگری ، درونیات ما را همانگونه که هست فهمیده است و از آن مهمتر ، آیا او هم با چنین مقوله هایی آشناست ، می پسندد و یا حتی چند قدمی هم از ما جلوتر است
اگر این فهم متقابل اتفاق بیفتد تفاهم حاصل است
و اگر اتفاق نیفتد ، هیچ حرفی که از عمق وجود باشد برای گفتن وجود ندارد
وقتی در اتوبوس بین شهری کنار یکی می افتی که لایه های مشترکی از وجود را در بین خود می یاببد حرف می زنید و گاه دوست می شوید و حتی بر یکدیگر تاثیر می گذارید. اما هنگامیکه از دو دنیای متفاوت هستید همچون دو مجسمه تا پایان سفر خاموش می مانید
ما نیازمند اکسپرس و بیان خود هستیم تا باشیم و حرکت کنیم. برای این کار حرف می زنیم می نویسیم و شکلک در میاوریم تا کسی بفهمد که چه مرگمان است. گاه حرفهایمان انبار می شود تا سینه مان را پر می کند و از فشار سینه خفه می شویم و اشکهایمان در خلوت سرازیر می شود
و می فهمیم که تنهاییم