عاشقانه
...
تو می دانی که من شیدا و خاموشم
تو می دانی که من در اوج دردم
بازهم لب را فرو می بندم و
سوز نهانم را درون سینه می پوشم
تو می دانی که من
هر قطره فانوس جان را
یک به یک
بر مجمر شوق وصالت هدیه می دارم
و آنک از لهیب آتش عشقت
به رغبت جامه می سازم
تو می دانی که آتش جامه را همچون حریری نرم می پوشم
که تا عمق وجودم را چو خاکستر بسوزاند
ولیکن
درد جانکاه نهانم را
درون سینه می پوشم
...
...
از دفتر قدیمی
تو می دانی که من شیدا و خاموشم
تو می دانی که من در اوج دردم
بازهم لب را فرو می بندم و
سوز نهانم را درون سینه می پوشم
تو می دانی که من
هر قطره فانوس جان را
یک به یک
بر مجمر شوق وصالت هدیه می دارم
و آنک از لهیب آتش عشقت
به رغبت جامه می سازم
تو می دانی که آتش جامه را همچون حریری نرم می پوشم
که تا عمق وجودم را چو خاکستر بسوزاند
ولیکن
درد جانکاه نهانم را
درون سینه می پوشم
...
...
از دفتر قدیمی


1 Comments:
مرادردي است اندردل
كه گر گويم زبان سوزد
وگر پنهان كنم
دانم كه مغز استخوان سوزد
Post a Comment
<< Home