چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Wednesday, January 28, 2009

میهمانی

...
...
گوش کن می خواهم
اندر این نیمه شب
سفره رازی را
که در آشوب دلم پنهان است
بر تو هم بگشایم
...
همه مان می دانیم
که پس از راه پر از گرد وغبار
راه طولانی و سخت
راه پر رنج و تعب
که چنین راهی را
زندگی می نامند
به یکی پنجره خاکی وسرد
همه خواهیم رسید
...
همه مان می ترسیم
همه دلواپس این پنجره ایم
لیک من می دانم
در پس پنجره خاکی وسرد
آسمان ها آبی است
رنگ سبز خوبی
تا ابد نورانی است
...
در پس پنجره خاکی وسرد
چهره ها صورت دل ها هستند
در نگاه دل ها
آبی صدق و محبت جاری است
....
در پس پنجره خاکی و سرد
میهمانی بر پاست
که در این مهمانی
میزبان چهره پر مهر خداست
....
....
به یاد عزیز سفر کرده

Wednesday, January 14, 2009

دو کلمه درددل با خدا

وقتی که روزهای کوتاه و سرد زمستانی می رسند، از صلات ظهر تا اذان مغرب راهی نیست. دیروز که برای نماز مغرب و عشا به مسجد رفتم ، به شوخی به متولی مسچد گفتم که ببخشید مرتب مزاحم می شیم و پیش خودم فکر کردم که به راستی چقدر ما نماز می خوانیم. یادم هست که خیلی سال پیش که برای دوره ای به خارج از کشور رفته بودم جایی را برای نماز خواندن خواستم .طرف مقابل برای آنکه مطمئن شود پرسید
do you want to practice
دیدم که شاید مهمترین منظور از نماز و عبادت ،تمرین کردن برای تحول به انسانی ایده آل است اما یقینا این تمرین ها که سرتاسر زندگی ما را به ظاهر پر کرده است اثرات مطلوبی به دنبال نداشته است. آدمهایی مثل من که خود را تا حدودی به این تمرین ها و عبادات مقید می دانند گهگاه با این سوال مواجه بوده اند که راستی آیا این همه تمرین لازم است؟ نماز روزه عزاداری مولودی خوانی رمضان محرم صفرو .... آیا خود زندگی است و آیا برای زندگی است؟ اینکه سحر بر خیزیم و نمازی بخوانیم، اینکه روزه بگیریم و در شب های قدر نخوابیم و عجز ولابه کنیم خود زندگی است و یا برای زندگی است. آیا عقب افتاده بودن خوب است و یا آنکه ما از روشها خوب استفاده نمی کنیم و عقب افتاده ایم. آیا همه درگیریها جهاد فی سبیل ا.. است یا به راستی ما کمی خشن و عصبی هستیم
خدایا
چه انتظاری از ما داری؟ خودت می دانی که در این دنیا خوشی نداریم. این لذت ها که ما می فهمیم ممنوعه اند و اگر لذت هایی هستند که ما نمی دانیم خب چرا ما را نفهم آفریدی. اگر خودمان نفهم شده ایم خب چرا ما را نجات نمی دهی
به دنیا می آییم گریه می کنیم گوشمان درد می گیرد دلمان پیچ می زند جایمان را خیس می کنیم به خودمان گند می زنیم تا کمی بزرگتر شویم به جوانی می رسیم و نگاههایمان یک جوری می شود اما میوه ها ممنوعه اند لذت ها ممنوعه اند. خب چرا ما را اینجوری آفریدی که کارهای بد بکنیم دلمان لذت های آنجوری بخواهد. می گویند برای اینکه امتحانتان کنیم. نمی شد مثل بعضی از استادها ، کاری می کردی که خوب یاد بگیریم و لذت ببریم و همه به راحتی با نمره بیست از امتحان بیرون می آمدیم و ترم زندگی را با لذت و یادگیری تمام می کردیم. نه اینکه مرتب تکلیف بدهی و جریمه کنی و بیدار خوابی بخواهی و آخر هم همه را در جهنمت به سیخ بکشی
خدایا
خیلی از ماها بدبختیم. خیلی ها فقیرند مریضند بیچاره اند بی کس اند نمی شد اینگونه نباشند.می گویند باید بدبختی باشد تا خوشبختی کیف بدهد اما به نظر تو این کفر نیست که بگویند تو نمی توانی بدون آنکه بدبختی باشد خوشبختی را کیف دار کنی. من یقین دارم که می توانی
خدایا
ما از خیلی چیزها می ترسیم. مثلا از مردن. می دانی اگر کمی از آنور به ما نشان می دادی خیال همه راحت می شد که بابا اونور بسیار بهتر از اینور است. آخر چرا باید همه ما از این قضیه رنج بکشیم . پیرمردها و پیرزن هامان وحشت داشته باشند و پرواز به سوی تو ، مصیبت تلقی شود. می دانی ، اگر ما می دیدیم که جسممان تنها ابزاری برای روحمان است ،همانگونه از لباس نو خریدن عزیزانمان خوشحال می شدیم از درآوردن لباس فرسوده و خاکی جسم آنها نیز خوشحال می شدیم
خدایا
حالا که این چیزها را به ما ندادی حداقل به حرف خودت که گفتی دعا کنید تا اجابت کنم عمل کن. خودت هم شاهدی که شرط وشروطی برای دعا کردن و اجابت کردن هم نگذاشتی. پس اگر چیزی بخواهیم باید بدهی و اجابت کنی. من هم جرات می کنم و آنچه که جز از تو بر نمی آید می خواهم و توخودت می دانی که چیست. پس منتظرم
از حرفهای بالا هم کوتاه نمی آیم تازه خیلی از حرفهایم را هم ننوشته ام که خودت می دانی

Friday, January 09, 2009

لایه ها

مجلس حالی گرفته بود. خانم الهی انصافا دعا را از ته دل و با سوز وگداز می خواند. بغض گرفته اش هم حال دعاهای معمول در ختم انعام را کامل می کرد. مسن تر ها با صدای بلندتر گریه می کردند و در میان هق هق گریه ، قسمت هایی از دعا را هم زمزمه می کردند. جوان ترها سعی می کردند تا دعا را با دقت و صحت بیشتری بخوانند. یکی دوتا نوزاد هم کنار مادرانشان خوابیده بودند. دعا به میانه نزدیک می شد که درب اتاق نیمه باز شد و مردی که سعی می کرد خود را پشت در پنهان کند و نگاهش به داخل اتاق نیفتد دو کودک سه چهار ساله را که شیطنت از چشمهایشان می بارید به داخل اتاق فرستاد. مرضیه خانم، که میزبان دعا بود با مهربانی دو کودک را کنار خود نشاند و سرهایشان را بوسید. بچه ها بدون اتلاف وقت کارشان را با دست زدن به خوراکی ها شروع کردند. مرضیه خانم پرتقالی را جلوی آنها گذاشت. بچه ها بدون توجه به دیگران راجع به پرتقال هایشان با هم حرف می زدند. مدتی نگذشت که دعوا کودکانه آنها شروع شد. مرضیه خانم تلاش کرد جلوی آنها را بگیرد. خانم الهی هم برای حفظ مجلس صلواتی فرستاد و درحالیکه دعا را ادامه می داد نگاه معنا داری به میزبان انداخت. مرضیه خانم هم با نگاه و لبخندی زورکی، شرمندگی خود را به حضار اعلام کرد. یکباره یکی از بچه ها دادی زد و پرتقال خود را به سمت دیگری پرت کرد. نوزادان از خواب پریدند و گریه آنها مجلس را کاملا به هم ریخت. خانم الهی که عصبانیت در صورتش دیده می شد صلوات دیگری فرستاد. با تجربه تر ها بچه ها را که به گریه افتاده بودند آرام می کردند. پیرزن ها که جمع آوری صواب و رسیدن به بهشت را در خطر می دیدند به سر بچه ها فریاد کشیدند و رو به یکدیگر غرهای شدیدشان را شروع کردند. همه عصبانی بودند و دیگر از دعا و قرآن خبری نبود. کم کم چشم غره ها بسمت مرضیه خانم شروع شد و با فرمایش خانم الهی که مجلس دعا جای بچه ها نیست همهمه شروع شد و لبه تیغ حملات بسمت میزبان آخته تر شد.
دعای خوبی بود خرابش کردند. آخه بچه توی مجلس دعا. بی فکری هم حدی داره. خب نمی تونی مردمو دعوت نکن. بچه های بی تربیت. خانم بچه ها که نمی فهمن بزرگترا باید فهم داشته باشن. نه بابا جنس بچه هم باید خوب باشه اینا آتیش تو چشماشونه از اونان....
خانم الهی رو به دخترهای جوان کرد و گفت که بچه ها را از اتاق بیرون ببرند که مرضیه خانم با حالت بر افروخته ای فریاد زد: نه !ه همین جا باشن.
همه ساکت شدند. حتی بچه ها و نوزاد ها هم ساکت شدند. همه در بهت به هم نگاه کردند و منتظر توضیح ماندند. مرضیه خانم بچه ها را بغل کرد و بوسید. چشمانش پر از اشک شد و گفت: بچه های مستاجر ما هستند. مادرشان سرطان گرفته. ختم هم برای سلامتی او گرفته بودم. گریه اش سرازیر شد و بچه ها را درآغوش فشرد. و درمیان هق هق گفت هنوز دو ساعت نیست که این بچه ها یتیم شدن.... سکوت و شرمندگی مجلس را پر کرد. نگاه ترحم آمیز زن ها با اشکها درآمیخت. خانم الهی صلواتی فرستاد. هیچکس جواب نداد. بچه ها با تعجب به همه نگاه می کردند و ساکت بودند. همه دلشان می خواست تا بچه ها شیطنت کنند و آنها نهایت تحمل را از خودشان نشان دهند. اما بچه ها ساکت بودند.

Thursday, January 08, 2009

عاشورا

عاشورا و محرم از ارکان زندگی ماست
قیام خاندانی از ستارگان پرفروغ انسانی و شهادت بی مثال آنان به دست آشنایان و اقوامشان، زهرخند تاریخ است به سبعیت و تنزل هم نوعان من و تو
شمر که دایی حضرت عباس ع است به او پیشنهاد جدایی از کاروان عاشورا می دهد که پاسخی درخور می گیرد
و حسین ع به تاریخ می گوید که هیهات من الذله و انی لا اری الموت الا السعاده و الحیاه مع الظالمین الا برما
و فریاد بر می آورد که هل من ناصر ینصرنی
که می توان در هر عاشورا ، پاسخ جامعه در گرامیداشت روز عاشورا به عینه مشاهده نمود
کسی که حسینی است باید ظلم را بشناسد و ظالمین را تشخیص دهد و اگر به یقین دریافت که کل یوم عاشورا ، عاشورایی شود
اما عاشورایی که من دیدم
حرفی از شناسایی ظلم نمی زد
و فریاد بر علیه آنچه که باید باشد و فراموش شده است
و آنچه که نباید باشد و بر سرهر بازاری هست
جایی نداشت اما به جای آن
فقط نوحه هایی بی ربط، صداهایی که رنگ دل و معرفت را نداشت و در بلندگوهای ساخت ژاپن و چین بیداد می کرد
و قیمه پلو با برنج بعبضا دولتی
با تبرک چیپس خلالی مزمز
که شاید تنها بهره دست یافتنی از قیام سرور شهیدان برای عامیانی همچون من شده است
قبول باشد

Thursday, January 01, 2009

امیر پروانه خانم

پروانه خانم و شوهرش در مشهد زندگی می کردند. احمد پسر بزرگ آنها بود و امیر و نیره هم بچه های کوچکتر خانواده بودند. پروانه خانم که زن کوچک اندام وریز نقشی بود دیالیزی بود و شوهرش هم چاق و سیگاری بود بیماری قلبی داشت. شاید هنوز چند سالی از انقلاب نگذشته بود که محمد آقا ،شوهر پروانه خانم به ناگهان درگذشت و هنوز چهلم او نشده بود پروانه خانم هم تحمل خانه خاکی نکرد و به دیار باقی شتافت. بچه ها که کوچک بودند به شاهرود رفتند و با خاله و مادر بزرگ زندگی کردند. وقتی همه خانواده در خانه هایشان سرگرم بودند این بچه ها به دور از پدر و مادر با تنهایی شان کلنجار می رفتند
بچه ها کم کم بزرگ شدند و پسرها ازدواج کردند.احمد خودش را جمع و جور کردو با استفاده از موقعیت ها به جایی رسید اما امیر که آرام و تو دار تر بود آهسته می رفت و با مشکلات دست و پنجه نرم می کرد. امیر بچه ای نداشت و خانمش هم کار می کرد اما گاه می شد که فشار مشکلات جگرش را می سوزاند. بالاخره این سوزش ها کارش را به دوا و دکتر کشاند و مدتی نگذشت که سوزش چاقوی جراحی را نیز بر بدن نحیفش حس کرد
چند روز پیش که به شهرستان رفته بودم شنیدم که امیر را عمل کرده اند. گویا زیاد از عمل راضی نبودند و احتمال خطر هنوز بود. شب که با فامیل صحبت می کردیم حرف از احتمال سرطان و زمان یکسال بود اما صبح زود خبر ناگوار در بین فامیل پیچید. امیر پروانه خانم هم رفت. به همین راحتی