چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Thursday, January 01, 2009

امیر پروانه خانم

پروانه خانم و شوهرش در مشهد زندگی می کردند. احمد پسر بزرگ آنها بود و امیر و نیره هم بچه های کوچکتر خانواده بودند. پروانه خانم که زن کوچک اندام وریز نقشی بود دیالیزی بود و شوهرش هم چاق و سیگاری بود بیماری قلبی داشت. شاید هنوز چند سالی از انقلاب نگذشته بود که محمد آقا ،شوهر پروانه خانم به ناگهان درگذشت و هنوز چهلم او نشده بود پروانه خانم هم تحمل خانه خاکی نکرد و به دیار باقی شتافت. بچه ها که کوچک بودند به شاهرود رفتند و با خاله و مادر بزرگ زندگی کردند. وقتی همه خانواده در خانه هایشان سرگرم بودند این بچه ها به دور از پدر و مادر با تنهایی شان کلنجار می رفتند
بچه ها کم کم بزرگ شدند و پسرها ازدواج کردند.احمد خودش را جمع و جور کردو با استفاده از موقعیت ها به جایی رسید اما امیر که آرام و تو دار تر بود آهسته می رفت و با مشکلات دست و پنجه نرم می کرد. امیر بچه ای نداشت و خانمش هم کار می کرد اما گاه می شد که فشار مشکلات جگرش را می سوزاند. بالاخره این سوزش ها کارش را به دوا و دکتر کشاند و مدتی نگذشت که سوزش چاقوی جراحی را نیز بر بدن نحیفش حس کرد
چند روز پیش که به شهرستان رفته بودم شنیدم که امیر را عمل کرده اند. گویا زیاد از عمل راضی نبودند و احتمال خطر هنوز بود. شب که با فامیل صحبت می کردیم حرف از احتمال سرطان و زمان یکسال بود اما صبح زود خبر ناگوار در بین فامیل پیچید. امیر پروانه خانم هم رفت. به همین راحتی

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

سرتان سلامت

Saturday, January 03, 2009 3:26:00 AM  
Anonymous Anonymous said...

سرتان سلامت

Saturday, January 03, 2009 3:26:00 AM  
Blogger Unknown said...

بعضی از زندگیها چقدر غم انگیزند

Saturday, January 03, 2009 10:57:00 PM  

Post a Comment

<< Home