چند قدمي با انديشه و خيال
براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم
About Me

- Name: آينه
خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.
Wednesday, November 25, 2009
Wednesday, November 18, 2009
زیبایی پاییز
غرق در رنگ های روشن وشاد
می سراید صبا به شیدایی
می سراید صبا به شیدایی
مقدم پاک گل مبارک باد
مرغ عشقی نشسته بر لب بام
محو در رقص برگها با باد
خاک ، شادان به نم نم باران
اشک شوقی به چهره همزاد
جاری زندگی است در رگ جوی
شور عشق است در نبات و جماد
آسمان، آبی و سپید و سیاه
خنده ابرها ز بازی باد
زیر باران رنگ، آبی حوض
زرد و نارنجی و طلایی شاد
عطر پاییز، عطر شیدایی
می برد جان خسته را آزاد
از خزان، شور و عشق و مستی را
نبرد چشم آینه از یاد
1388
Sunday, November 15, 2009
فال
یه شتری می بینم که وسط ایستاده. شتر نشانه اینه که یک مسافرت طولانی و سختی در پیش داری.اما نتیجه ش خوبه.راهت روشنه. یه عده هم دنبالت هستن زیادن اما قوی نیستن. احتمالا دوست و آشنا هستن. ...ههمه ما به دنبال آگاهی از آینده هستیم. به همین خاطر از چیزهایی شبیه فال و پیشگویی خوشمان می آید. البته بیشتر دلمان می خواهد که فالمان همه چیزهایی را که آرزو می کنیم برایمان بیاورد اما ته دلمان می دانیم که زهی خیال باطل!ه
هیچ چیزی در دنیا نمی تواند خارج از قانون علت و معلول بوجود بیاید یا از بین برود و اینکه ما دل خوش کنکی نقش ونگار قهوه توی فنجان را راهنمای آینده مان می گیریم برای فرار از سختی های ایجاد علت های خوب و یا گریز از علت های بد است. و در برخی اوقات هم ، روش رسیدن به آرزوهایمان را بلد نیستیم. مثلا وقتی که به دنبال همسر خوبی می گردیم یا می خواهیم وارد کاری شویم و یا بیماری ناشناخته ای داریم دلمان می خواهد کسی در میان ابیات حافظ، در نقش و نگارهای قهوه، در نحوه خم شدن برگهای چای و یا در لابلای ورق های بازی لبخندی بزند و بگوید که به آرزویمان می رسیم
Monday, November 09, 2009
مجانین و لیالی
هر دختری بالقوه یک لیلی است
هر پسری هم بالقوه یک مجنون است
اگر دختری، لیلی و پسری مجنون نیست
تنها به خاطر آن است که در زمان مناسب با مجنون یا لیلی خود مواجه نمی شوند
پس ما آدم های بی عشق و بی احساس ، همان لیالی و مجانینی هستیم که لئامت و خست روزگار ما را از دیدن معشوق و ورود به دنیایی پر از شور و جذبه محروم کرده است
شاید روزی یافتن معشوق به قضا و قدر واگذار نگردد
راستی فکر کرده اید که چقدر ما بیچاره ایم
هر پسری هم بالقوه یک مجنون است
اگر دختری، لیلی و پسری مجنون نیست
تنها به خاطر آن است که در زمان مناسب با مجنون یا لیلی خود مواجه نمی شوند
پس ما آدم های بی عشق و بی احساس ، همان لیالی و مجانینی هستیم که لئامت و خست روزگار ما را از دیدن معشوق و ورود به دنیایی پر از شور و جذبه محروم کرده است
شاید روزی یافتن معشوق به قضا و قدر واگذار نگردد
راستی فکر کرده اید که چقدر ما بیچاره ایم
Friday, November 06, 2009
نمایش انسان بودن
انسان بیش از هرچیز دیگر یک حیوان است. حیوانی با تمام خصوصیات فیزیکی و غریزی تمام عیار. مجموعه ای از نیاز ها و خواسته ها
انسان حیوان مدرن و بروز شده ای است که مثلا فکر می کند و راه خود را بر می گزیند. اما همه می دانند که عقلش ناقص است و علمش بسیار محدود و توانش بشدت اندک. همه ما همین گونه ایم
عقل ناقص انسان او را وامی دارد تا اشرف مخلوقات بودنش را با کامل و بی نقص بودن اشتباه کند و همواره نمایش انسان بودن را با سناریوی عقل ناقصش باجرا گذارد. نمایشی پر از اداهای مسخره خوب بودن، قوی بودن، عقل کل بودن ، بی نیاز بودن، مسئولیت پذیر بودن، فداکار بودن و همه بودن هایی که عقل ناقصش برایش تزیین می کند
به دیگران کاری ندارم اما اعتراف می کنم که با عقل ناقصم به بن بست فکری رسیده ام. بر خلاف نمایشی که می دهم به هیچ وجه از زندگی ام راضی نیستم. در همین مدت کوتاهی که مثلا زنده بوده ام همه کارهایم اله بختکی بوده است و بارها و بارها به راهی که نمی خواسته ام رفته ام و بارها و بارها به کارهایی که به آنها عشق می ورزیده ام نپرداخته ام که اکنون مثل .. پشیمانم
در این سالها هیچگاه نتوانسته ام خودم باشم . احساساتم را فریاد بزنم. عقایدم را بگویم و از دغدغه از دست دادن ها و بدست نیاوردن ها راحت باشم. دکتر شریعتی می گوید دوچیز است که ذلت را به همراه دارد: خواستن و داشتن. اما انسان ناپخته ای که فقط چند ده هزار سال با میمون فاصله دارد ذلت چه مفهمومی به جز اعتباریاتی که خودش ساخته است می تواند داشته باشد. تنها چیزی که امروز می دانم آن است که از این نوع زندگی کلیشه ای آن هم از نوع افراطی شرقی اش که باید بیشتر برای دیگران زندگی کرد تا خودم ، به شدت خسته شده ام
امروز در یک نمایش مسخره انسان متمدن و متعالی بودن غرق شده ایم و به رغم همه ادا اصول هایی که درمی آوریم تنها و تنها در یک زندگی پیچیده حیوانی آنهم حیوانی رذل، دست و پا می زنیم. مانند حیوانات موذی همرنگ محیط می شویم. مانند حیوانات پست آنچه که بسیار بیشتر از نیازهایمان است در پستوهایمان ذخیره می کنیم و مانند حیوانات انگلی به آزار و اذیت دیگران می پردازیم
میدانم که خروج از این نمایش مسخره انسان بودن ممکن نیست اما شاید، شاید بتوان شبیه یک حیوان ساده بود. آنچنان ساده که بتوان در چشم هایش درونش را خواند و دریافت که چه می خواهد و چه آرزو می کند. فریاد بزند که چه می خواهد و چه آرزو می کند و رفتارش تلاشی باشد برای آنچه که واقعا می خواهد و از صمیم قلب آرزو می کند. و وقتی که نگاهش می کنی ظاهرش نمایش واقعی ساده بودنش باشد . کاش گوشهایی هم باشند که حرفهایش را بشنوند، چشمهایی که برون و درونش را ببینند و قلب هایی که آرزوهایش را بفهمند
انسان حیوان مدرن و بروز شده ای است که مثلا فکر می کند و راه خود را بر می گزیند. اما همه می دانند که عقلش ناقص است و علمش بسیار محدود و توانش بشدت اندک. همه ما همین گونه ایم
عقل ناقص انسان او را وامی دارد تا اشرف مخلوقات بودنش را با کامل و بی نقص بودن اشتباه کند و همواره نمایش انسان بودن را با سناریوی عقل ناقصش باجرا گذارد. نمایشی پر از اداهای مسخره خوب بودن، قوی بودن، عقل کل بودن ، بی نیاز بودن، مسئولیت پذیر بودن، فداکار بودن و همه بودن هایی که عقل ناقصش برایش تزیین می کند
به دیگران کاری ندارم اما اعتراف می کنم که با عقل ناقصم به بن بست فکری رسیده ام. بر خلاف نمایشی که می دهم به هیچ وجه از زندگی ام راضی نیستم. در همین مدت کوتاهی که مثلا زنده بوده ام همه کارهایم اله بختکی بوده است و بارها و بارها به راهی که نمی خواسته ام رفته ام و بارها و بارها به کارهایی که به آنها عشق می ورزیده ام نپرداخته ام که اکنون مثل .. پشیمانم
در این سالها هیچگاه نتوانسته ام خودم باشم . احساساتم را فریاد بزنم. عقایدم را بگویم و از دغدغه از دست دادن ها و بدست نیاوردن ها راحت باشم. دکتر شریعتی می گوید دوچیز است که ذلت را به همراه دارد: خواستن و داشتن. اما انسان ناپخته ای که فقط چند ده هزار سال با میمون فاصله دارد ذلت چه مفهمومی به جز اعتباریاتی که خودش ساخته است می تواند داشته باشد. تنها چیزی که امروز می دانم آن است که از این نوع زندگی کلیشه ای آن هم از نوع افراطی شرقی اش که باید بیشتر برای دیگران زندگی کرد تا خودم ، به شدت خسته شده ام
امروز در یک نمایش مسخره انسان متمدن و متعالی بودن غرق شده ایم و به رغم همه ادا اصول هایی که درمی آوریم تنها و تنها در یک زندگی پیچیده حیوانی آنهم حیوانی رذل، دست و پا می زنیم. مانند حیوانات موذی همرنگ محیط می شویم. مانند حیوانات پست آنچه که بسیار بیشتر از نیازهایمان است در پستوهایمان ذخیره می کنیم و مانند حیوانات انگلی به آزار و اذیت دیگران می پردازیم
میدانم که خروج از این نمایش مسخره انسان بودن ممکن نیست اما شاید، شاید بتوان شبیه یک حیوان ساده بود. آنچنان ساده که بتوان در چشم هایش درونش را خواند و دریافت که چه می خواهد و چه آرزو می کند. فریاد بزند که چه می خواهد و چه آرزو می کند و رفتارش تلاشی باشد برای آنچه که واقعا می خواهد و از صمیم قلب آرزو می کند. و وقتی که نگاهش می کنی ظاهرش نمایش واقعی ساده بودنش باشد . کاش گوشهایی هم باشند که حرفهایش را بشنوند، چشمهایی که برون و درونش را ببینند و قلب هایی که آرزوهایش را بفهمند



