نمایش انسان بودن
انسان بیش از هرچیز دیگر یک حیوان است. حیوانی با تمام خصوصیات فیزیکی و غریزی تمام عیار. مجموعه ای از نیاز ها و خواسته ها
انسان حیوان مدرن و بروز شده ای است که مثلا فکر می کند و راه خود را بر می گزیند. اما همه می دانند که عقلش ناقص است و علمش بسیار محدود و توانش بشدت اندک. همه ما همین گونه ایم
عقل ناقص انسان او را وامی دارد تا اشرف مخلوقات بودنش را با کامل و بی نقص بودن اشتباه کند و همواره نمایش انسان بودن را با سناریوی عقل ناقصش باجرا گذارد. نمایشی پر از اداهای مسخره خوب بودن، قوی بودن، عقل کل بودن ، بی نیاز بودن، مسئولیت پذیر بودن، فداکار بودن و همه بودن هایی که عقل ناقصش برایش تزیین می کند
به دیگران کاری ندارم اما اعتراف می کنم که با عقل ناقصم به بن بست فکری رسیده ام. بر خلاف نمایشی که می دهم به هیچ وجه از زندگی ام راضی نیستم. در همین مدت کوتاهی که مثلا زنده بوده ام همه کارهایم اله بختکی بوده است و بارها و بارها به راهی که نمی خواسته ام رفته ام و بارها و بارها به کارهایی که به آنها عشق می ورزیده ام نپرداخته ام که اکنون مثل .. پشیمانم
در این سالها هیچگاه نتوانسته ام خودم باشم . احساساتم را فریاد بزنم. عقایدم را بگویم و از دغدغه از دست دادن ها و بدست نیاوردن ها راحت باشم. دکتر شریعتی می گوید دوچیز است که ذلت را به همراه دارد: خواستن و داشتن. اما انسان ناپخته ای که فقط چند ده هزار سال با میمون فاصله دارد ذلت چه مفهمومی به جز اعتباریاتی که خودش ساخته است می تواند داشته باشد. تنها چیزی که امروز می دانم آن است که از این نوع زندگی کلیشه ای آن هم از نوع افراطی شرقی اش که باید بیشتر برای دیگران زندگی کرد تا خودم ، به شدت خسته شده ام
امروز در یک نمایش مسخره انسان متمدن و متعالی بودن غرق شده ایم و به رغم همه ادا اصول هایی که درمی آوریم تنها و تنها در یک زندگی پیچیده حیوانی آنهم حیوانی رذل، دست و پا می زنیم. مانند حیوانات موذی همرنگ محیط می شویم. مانند حیوانات پست آنچه که بسیار بیشتر از نیازهایمان است در پستوهایمان ذخیره می کنیم و مانند حیوانات انگلی به آزار و اذیت دیگران می پردازیم
میدانم که خروج از این نمایش مسخره انسان بودن ممکن نیست اما شاید، شاید بتوان شبیه یک حیوان ساده بود. آنچنان ساده که بتوان در چشم هایش درونش را خواند و دریافت که چه می خواهد و چه آرزو می کند. فریاد بزند که چه می خواهد و چه آرزو می کند و رفتارش تلاشی باشد برای آنچه که واقعا می خواهد و از صمیم قلب آرزو می کند. و وقتی که نگاهش می کنی ظاهرش نمایش واقعی ساده بودنش باشد . کاش گوشهایی هم باشند که حرفهایش را بشنوند، چشمهایی که برون و درونش را ببینند و قلب هایی که آرزوهایش را بفهمند
انسان حیوان مدرن و بروز شده ای است که مثلا فکر می کند و راه خود را بر می گزیند. اما همه می دانند که عقلش ناقص است و علمش بسیار محدود و توانش بشدت اندک. همه ما همین گونه ایم
عقل ناقص انسان او را وامی دارد تا اشرف مخلوقات بودنش را با کامل و بی نقص بودن اشتباه کند و همواره نمایش انسان بودن را با سناریوی عقل ناقصش باجرا گذارد. نمایشی پر از اداهای مسخره خوب بودن، قوی بودن، عقل کل بودن ، بی نیاز بودن، مسئولیت پذیر بودن، فداکار بودن و همه بودن هایی که عقل ناقصش برایش تزیین می کند
به دیگران کاری ندارم اما اعتراف می کنم که با عقل ناقصم به بن بست فکری رسیده ام. بر خلاف نمایشی که می دهم به هیچ وجه از زندگی ام راضی نیستم. در همین مدت کوتاهی که مثلا زنده بوده ام همه کارهایم اله بختکی بوده است و بارها و بارها به راهی که نمی خواسته ام رفته ام و بارها و بارها به کارهایی که به آنها عشق می ورزیده ام نپرداخته ام که اکنون مثل .. پشیمانم
در این سالها هیچگاه نتوانسته ام خودم باشم . احساساتم را فریاد بزنم. عقایدم را بگویم و از دغدغه از دست دادن ها و بدست نیاوردن ها راحت باشم. دکتر شریعتی می گوید دوچیز است که ذلت را به همراه دارد: خواستن و داشتن. اما انسان ناپخته ای که فقط چند ده هزار سال با میمون فاصله دارد ذلت چه مفهمومی به جز اعتباریاتی که خودش ساخته است می تواند داشته باشد. تنها چیزی که امروز می دانم آن است که از این نوع زندگی کلیشه ای آن هم از نوع افراطی شرقی اش که باید بیشتر برای دیگران زندگی کرد تا خودم ، به شدت خسته شده ام
امروز در یک نمایش مسخره انسان متمدن و متعالی بودن غرق شده ایم و به رغم همه ادا اصول هایی که درمی آوریم تنها و تنها در یک زندگی پیچیده حیوانی آنهم حیوانی رذل، دست و پا می زنیم. مانند حیوانات موذی همرنگ محیط می شویم. مانند حیوانات پست آنچه که بسیار بیشتر از نیازهایمان است در پستوهایمان ذخیره می کنیم و مانند حیوانات انگلی به آزار و اذیت دیگران می پردازیم
میدانم که خروج از این نمایش مسخره انسان بودن ممکن نیست اما شاید، شاید بتوان شبیه یک حیوان ساده بود. آنچنان ساده که بتوان در چشم هایش درونش را خواند و دریافت که چه می خواهد و چه آرزو می کند. فریاد بزند که چه می خواهد و چه آرزو می کند و رفتارش تلاشی باشد برای آنچه که واقعا می خواهد و از صمیم قلب آرزو می کند. و وقتی که نگاهش می کنی ظاهرش نمایش واقعی ساده بودنش باشد . کاش گوشهایی هم باشند که حرفهایش را بشنوند، چشمهایی که برون و درونش را ببینند و قلب هایی که آرزوهایش را بفهمند


3 Comments:
نمی دانم چرا ولی هر وقت روایتی می خوانم که انگار خودم را تعذیف می کند، بغض می کنم. بغض الان هم باید اثر همین باشد که انگار این نوشته «خود من» است. شاید هم تلنبار تمام بغض هایی است که این روزها می شد گریه باشد.
به نظر من این طرز تلقی از انسان برای فرار از مسئولیت های سخت درست شده است و برای توجیه کارهای بیخودی که انجام می دهیم. حالا اگر قبول کنیم که باید چیز دیگری بشویم ولی به هر دلیلی نمی شویم چه می شود؟ ه
بد نیست مثالی از مسئولیت های سخت بزنید تا بتوانیم بر مصداق ها هم نگاهی داشته باشیم
Post a Comment
<< Home