بگذرد این روزگار...ه
تاریخ، تجربه است و دیدن تاریخ ، نگاهی بر عمر طی شده
این روزها ، روزهای سالگرد انقلاب اسلامی است. انقلابی که سی سال پیش در رگهای سیاه خیابان شهرها سرخی خون ریخت و موجودی جدید تولد یافت. این مولود هم مانند هر نوزاد دیگری قدم در راه سرنوشت گذاشت و در این راه، به جز خصیصه های ژنتیکی خود، تحت تربیت موثروالدین و محیط قرار گرفت و شاکله های شخصیتی خود را یکی پس از دیگری پذیرفت.ه
من به عنوان جوانی بیست ساله که به رود خروشان انقلاب پیوستم در باور خود انقلاب را مسیری برای رسیدن به یک زندگی پاک و بی ریا می دیدم و بسیار بودند آنانی که به این اعتقاد ، باوری عمیق داشته و برای رسیدن به آن رویاهای مقدس جان فشانی می کردند. اما کسانی هم بودند که می دانستند شب ها دراز است و صبح برملا کننده اسرار نه چندان دور
باور داشتیم که کودک انقلاب، موجودی استثنایی و مشحون از انوار ملکوتی است. در گهواره سخن می گوید و با عصایی فرق دریا می شکافد و مرده ها زنده می کند و هردم با آوای زیبای داوودی خود، جان ها را طراوتی دیگر می بخشد
باور داشتیم که والدین انقلاب تبحری تمام در تربیت کودک و حصانت او دارند. باور داشتیم که دست بدخواهان بسیار کوتاهتر از آن است که به شاخه های زرین این درخت ستبر برسد. و می انگاشتیم که مردان خدا را با زمین کاری نیست و دست خدا بر سر ماست
شاید این خصیصه شرقی بودن ماست و جوان و احساساتی بودن جامعه ما که ترجیح می دهیم تا چشم هایمان را ببندیم و با دیدگان خیال پرداز خود به جهان اطراف بنگریم که ندیدیم که همگی انسانیم و انسان ها معجونی از خطا وصواب. ما نیز ترجیح دادیم تا به جای عینک دقت، چشم بند خیال به دیدگان بگذاریم و خوش باوری را در جایگاه دغدغه ها بنشانیم
کودک انقلاب، معصوم و پاک بود. کودک انقلاب سرشار از قابلیت ها و ظرفیت های ناب بود. چشم های روشنش می درخشید و صورت سپیدش نوید بخش روزگاری آرام و روشن بود. اما والدین این کودک نه آنچنان که می نمودند آگاه و دانا بودند و نه آنچنان که رجز می خواندند توانا و دشمن شناس که کودک معصوم را به سرنوشتی مه آلود نکشانند. والدین کودک را بصیرتی نبود که های را پاسخ هوی است اگر چه پژواک این های تا مدتی به تاخیر افتد. آنان نمی دانستند که آنچه را که لق لقه زبانشان است و مردم را به آن می خوانند به راستی قانون جهان هستی است و اگر آن را نیاموزند، زمان آموزگاری سخت گیر و نا مهربان است. والدین کودک انقلاب نمی دیدند که کژی از فطرت کودک، محیط را برای کژ اندیشان امن و نیکان را عزلت نشین می کند. آن ها باور نداشتند که قانون هستی بر آن ها نیز جاری است و دعاها، درخواست ها و اراده های بیهوده نیز راه بجایی نمی برد. آن ها خود فریبی را بدان منزل رساندند که باورهای بنیادین که النجاه فی الصدق و لیس للانسان الا ماسعی و لم تقولون مالا تفعلون وفمن یعمل مثقال ذره...نیز با ترفندهایی که تنها خودشان را راضی به ماوا می برد به کناری نهادند و آخر ندانستند که زین لهم الاعمال
امروز که ما جوانان انقلاب به پا به سن گذاشتگانی بدل شده ایم که به هر نشانه به یاد کودک انقلاب در اوان تولد می افتیم می بینیم که این کودک که اکنون در اوان سی سالگی است به مردی مبدل شده که باید با احتیاط با او رفتار کرد.شاید برای برخی ها مصداق این است که مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
امروز این موجود که زمانی منشا امید و آرزو بود حرکاتی ترسناک می کند به راستی و صدق و صفا وقعی نمی گذارد. بی تحمل و عصبی است. مرتب زور بازو به رخ می کشد. نه با اهل خانه مدارا دارد و نه با همسایگان طریق روشنی. با نا اهلان می جوشد و بر اهلان می خروشد و به شیوه والدین خود باز هم به قواعد هستی بی اعتناست و نمی داند که
بگذرد این روزگار....ه
این روزها ، روزهای سالگرد انقلاب اسلامی است. انقلابی که سی سال پیش در رگهای سیاه خیابان شهرها سرخی خون ریخت و موجودی جدید تولد یافت. این مولود هم مانند هر نوزاد دیگری قدم در راه سرنوشت گذاشت و در این راه، به جز خصیصه های ژنتیکی خود، تحت تربیت موثروالدین و محیط قرار گرفت و شاکله های شخصیتی خود را یکی پس از دیگری پذیرفت.ه
من به عنوان جوانی بیست ساله که به رود خروشان انقلاب پیوستم در باور خود انقلاب را مسیری برای رسیدن به یک زندگی پاک و بی ریا می دیدم و بسیار بودند آنانی که به این اعتقاد ، باوری عمیق داشته و برای رسیدن به آن رویاهای مقدس جان فشانی می کردند. اما کسانی هم بودند که می دانستند شب ها دراز است و صبح برملا کننده اسرار نه چندان دور
باور داشتیم که کودک انقلاب، موجودی استثنایی و مشحون از انوار ملکوتی است. در گهواره سخن می گوید و با عصایی فرق دریا می شکافد و مرده ها زنده می کند و هردم با آوای زیبای داوودی خود، جان ها را طراوتی دیگر می بخشد
باور داشتیم که والدین انقلاب تبحری تمام در تربیت کودک و حصانت او دارند. باور داشتیم که دست بدخواهان بسیار کوتاهتر از آن است که به شاخه های زرین این درخت ستبر برسد. و می انگاشتیم که مردان خدا را با زمین کاری نیست و دست خدا بر سر ماست
شاید این خصیصه شرقی بودن ماست و جوان و احساساتی بودن جامعه ما که ترجیح می دهیم تا چشم هایمان را ببندیم و با دیدگان خیال پرداز خود به جهان اطراف بنگریم که ندیدیم که همگی انسانیم و انسان ها معجونی از خطا وصواب. ما نیز ترجیح دادیم تا به جای عینک دقت، چشم بند خیال به دیدگان بگذاریم و خوش باوری را در جایگاه دغدغه ها بنشانیم
کودک انقلاب، معصوم و پاک بود. کودک انقلاب سرشار از قابلیت ها و ظرفیت های ناب بود. چشم های روشنش می درخشید و صورت سپیدش نوید بخش روزگاری آرام و روشن بود. اما والدین این کودک نه آنچنان که می نمودند آگاه و دانا بودند و نه آنچنان که رجز می خواندند توانا و دشمن شناس که کودک معصوم را به سرنوشتی مه آلود نکشانند. والدین کودک را بصیرتی نبود که های را پاسخ هوی است اگر چه پژواک این های تا مدتی به تاخیر افتد. آنان نمی دانستند که آنچه را که لق لقه زبانشان است و مردم را به آن می خوانند به راستی قانون جهان هستی است و اگر آن را نیاموزند، زمان آموزگاری سخت گیر و نا مهربان است. والدین کودک انقلاب نمی دیدند که کژی از فطرت کودک، محیط را برای کژ اندیشان امن و نیکان را عزلت نشین می کند. آن ها باور نداشتند که قانون هستی بر آن ها نیز جاری است و دعاها، درخواست ها و اراده های بیهوده نیز راه بجایی نمی برد. آن ها خود فریبی را بدان منزل رساندند که باورهای بنیادین که النجاه فی الصدق و لیس للانسان الا ماسعی و لم تقولون مالا تفعلون وفمن یعمل مثقال ذره...نیز با ترفندهایی که تنها خودشان را راضی به ماوا می برد به کناری نهادند و آخر ندانستند که زین لهم الاعمال
امروز که ما جوانان انقلاب به پا به سن گذاشتگانی بدل شده ایم که به هر نشانه به یاد کودک انقلاب در اوان تولد می افتیم می بینیم که این کودک که اکنون در اوان سی سالگی است به مردی مبدل شده که باید با احتیاط با او رفتار کرد.شاید برای برخی ها مصداق این است که مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
امروز این موجود که زمانی منشا امید و آرزو بود حرکاتی ترسناک می کند به راستی و صدق و صفا وقعی نمی گذارد. بی تحمل و عصبی است. مرتب زور بازو به رخ می کشد. نه با اهل خانه مدارا دارد و نه با همسایگان طریق روشنی. با نا اهلان می جوشد و بر اهلان می خروشد و به شیوه والدین خود باز هم به قواعد هستی بی اعتناست و نمی داند که
بگذرد این روزگار....ه


2 Comments:
ای گفتی دلمون داره ازین فضای مهآلود وحشت زا می ترکه آخه دردو باید به کی گفت این پدر سوخته ها شاه با اون همه یال و کوپال انداختند بیرون کیه که بگه آی احمقا شاه گنده بود که تونستین هر کاری خواستین باش بکنین و بعد سی سال لقمه های اونو که برنامه 5 سالش بود نصفه کاره و به هم ریخته و ناقص و به بدترین شکل بخوریدو برینین به این مملکت گل و بلبل و ازش یه ویرانه با مردمی که اینقدر شکستینشون که دیگه به خودشونم رحم نمیکنن ساختین و همین دسترنجتون آروم آروم داره رو سرتون هوار میشه خودتون به درک اسفل السافلین چرا نمیفهمین با زندگی مردم چی کار دارین بابا هیچگونه امنیتی نذاشتین نه اجتماعی نه اقتصادی نه فرهنگی نه هیچ کوفت دیگه ای . آقای دکتر دمت گرم خدا عمر با عزت بت بده خوب توصیف کردی خدا دلتو آروم کنه
ضمن تشکر از اظهار نظر دوستان، اگر چه در برخی اوقات تحمل اوضاع سخت می شود اما برای حفظ شان خودمان بهتر است از لحن مناسبی که همخوان با شخصیت خودمان است استفاده کنیم
Post a Comment
<< Home