رهایی
چرا نهان کنم این گوهر درخشان را
چرا نهان کنم این آتش در افشان را
.
چرا به ماذنه فریاد جان رها نکنم
چرا که شهر نبیند دل خروشان را
.
چرا نبیذ جنون را به باغ نفشانم
چرا به باده نشویم دو چشم عطشان را
.
چرا زمستی و دلدادگی نگویم فاش
چرا به طعنه نکوبم ریا فروشان را
.
چرا نماز به ابروی یار نگذارم
چرا عیان نکنم مکر خرقه پوشان را
.
چرا سماع نیارم به شکر نعمت عشق
چرا بگوش برم وعظ شب فروشان را
.
چرا به مزرع عمرم جز عاشقی کارم
چرا به بحر نریزم غم خروشان را
.
دگر تلالو آیینه را نمی پوشم
چرا که یافته ام حرز باده نوشان را
.
زمستان 1389

