لایه ها
مجلس حالی گرفته بود. خانم الهی انصافا دعا را از ته دل و با سوز وگداز می خواند. بغض گرفته اش هم حال دعاهای معمول در ختم انعام را کامل می کرد. مسن تر ها با صدای بلندتر گریه می کردند و در میان هق هق گریه ، قسمت هایی از دعا را هم زمزمه می کردند. جوان ترها سعی می کردند تا دعا را با دقت و صحت بیشتری بخوانند. یکی دوتا نوزاد هم کنار مادرانشان خوابیده بودند. دعا به میانه نزدیک می شد که درب اتاق نیمه باز شد و مردی که سعی می کرد خود را پشت در پنهان کند و نگاهش به داخل اتاق نیفتد دو کودک سه چهار ساله را که شیطنت از چشمهایشان می بارید به داخل اتاق فرستاد. مرضیه خانم، که میزبان دعا بود با مهربانی دو کودک را کنار خود نشاند و سرهایشان را بوسید. بچه ها بدون اتلاف وقت کارشان را با دست زدن به خوراکی ها شروع کردند. مرضیه خانم پرتقالی را جلوی آنها گذاشت. بچه ها بدون توجه به دیگران راجع به پرتقال هایشان با هم حرف می زدند. مدتی نگذشت که دعوا کودکانه آنها شروع شد. مرضیه خانم تلاش کرد جلوی آنها را بگیرد. خانم الهی هم برای حفظ مجلس صلواتی فرستاد و درحالیکه دعا را ادامه می داد نگاه معنا داری به میزبان انداخت. مرضیه خانم هم با نگاه و لبخندی زورکی، شرمندگی خود را به حضار اعلام کرد. یکباره یکی از بچه ها دادی زد و پرتقال خود را به سمت دیگری پرت کرد. نوزادان از خواب پریدند و گریه آنها مجلس را کاملا به هم ریخت. خانم الهی که عصبانیت در صورتش دیده می شد صلوات دیگری فرستاد. با تجربه تر ها بچه ها را که به گریه افتاده بودند آرام می کردند. پیرزن ها که جمع آوری صواب و رسیدن به بهشت را در خطر می دیدند به سر بچه ها فریاد کشیدند و رو به یکدیگر غرهای شدیدشان را شروع کردند. همه عصبانی بودند و دیگر از دعا و قرآن خبری نبود. کم کم چشم غره ها بسمت مرضیه خانم شروع شد و با فرمایش خانم الهی که مجلس دعا جای بچه ها نیست همهمه شروع شد و لبه تیغ حملات بسمت میزبان آخته تر شد.
دعای خوبی بود خرابش کردند. آخه بچه توی مجلس دعا. بی فکری هم حدی داره. خب نمی تونی مردمو دعوت نکن. بچه های بی تربیت. خانم بچه ها که نمی فهمن بزرگترا باید فهم داشته باشن. نه بابا جنس بچه هم باید خوب باشه اینا آتیش تو چشماشونه از اونان....
خانم الهی رو به دخترهای جوان کرد و گفت که بچه ها را از اتاق بیرون ببرند که مرضیه خانم با حالت بر افروخته ای فریاد زد: نه !ه همین جا باشن.
همه ساکت شدند. حتی بچه ها و نوزاد ها هم ساکت شدند. همه در بهت به هم نگاه کردند و منتظر توضیح ماندند. مرضیه خانم بچه ها را بغل کرد و بوسید. چشمانش پر از اشک شد و گفت: بچه های مستاجر ما هستند. مادرشان سرطان گرفته. ختم هم برای سلامتی او گرفته بودم. گریه اش سرازیر شد و بچه ها را درآغوش فشرد. و درمیان هق هق گفت هنوز دو ساعت نیست که این بچه ها یتیم شدن.... سکوت و شرمندگی مجلس را پر کرد. نگاه ترحم آمیز زن ها با اشکها درآمیخت. خانم الهی صلواتی فرستاد. هیچکس جواب نداد. بچه ها با تعجب به همه نگاه می کردند و ساکت بودند. همه دلشان می خواست تا بچه ها شیطنت کنند و آنها نهایت تحمل را از خودشان نشان دهند. اما بچه ها ساکت بودند.
دعای خوبی بود خرابش کردند. آخه بچه توی مجلس دعا. بی فکری هم حدی داره. خب نمی تونی مردمو دعوت نکن. بچه های بی تربیت. خانم بچه ها که نمی فهمن بزرگترا باید فهم داشته باشن. نه بابا جنس بچه هم باید خوب باشه اینا آتیش تو چشماشونه از اونان....
خانم الهی رو به دخترهای جوان کرد و گفت که بچه ها را از اتاق بیرون ببرند که مرضیه خانم با حالت بر افروخته ای فریاد زد: نه !ه همین جا باشن.
همه ساکت شدند. حتی بچه ها و نوزاد ها هم ساکت شدند. همه در بهت به هم نگاه کردند و منتظر توضیح ماندند. مرضیه خانم بچه ها را بغل کرد و بوسید. چشمانش پر از اشک شد و گفت: بچه های مستاجر ما هستند. مادرشان سرطان گرفته. ختم هم برای سلامتی او گرفته بودم. گریه اش سرازیر شد و بچه ها را درآغوش فشرد. و درمیان هق هق گفت هنوز دو ساعت نیست که این بچه ها یتیم شدن.... سکوت و شرمندگی مجلس را پر کرد. نگاه ترحم آمیز زن ها با اشکها درآمیخت. خانم الهی صلواتی فرستاد. هیچکس جواب نداد. بچه ها با تعجب به همه نگاه می کردند و ساکت بودند. همه دلشان می خواست تا بچه ها شیطنت کنند و آنها نهایت تحمل را از خودشان نشان دهند. اما بچه ها ساکت بودند.


1 Comments:
عالی بود. از آن هایی که آدم قلبش درد می گیرد.
Post a Comment
<< Home