چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name: آينه

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Friday, November 06, 2009

نمایش انسان بودن

انسان بیش از هرچیز دیگر یک حیوان است. حیوانی با تمام خصوصیات فیزیکی و غریزی تمام عیار. مجموعه ای از نیاز ها و خواسته ها
انسان حیوان مدرن و بروز شده ای است که مثلا فکر می کند و راه خود را بر می گزیند. اما همه می دانند که عقلش ناقص است و علمش بسیار محدود و توانش بشدت اندک. همه ما همین گونه ایم
عقل ناقص انسان او را وامی دارد تا اشرف مخلوقات بودنش را با کامل و بی نقص بودن اشتباه کند و همواره نمایش انسان بودن را با سناریوی عقل ناقصش باجرا گذارد. نمایشی پر از اداهای مسخره خوب بودن، قوی بودن، عقل کل بودن ، بی نیاز بودن، مسئولیت پذیر بودن، فداکار بودن و همه بودن هایی که عقل ناقصش برایش تزیین می کند
به دیگران کاری ندارم اما اعتراف می کنم که با عقل ناقصم به بن بست فکری رسیده ام. بر خلاف نمایشی که می دهم به هیچ وجه از زندگی ام راضی نیستم. در همین مدت کوتاهی که مثلا زنده بوده ام همه کارهایم اله بختکی بوده است و بارها و بارها به راهی که نمی خواسته ام رفته ام و بارها و بارها به کارهایی که به آنها عشق می ورزیده ام نپرداخته ام که اکنون مثل .. پشیمانم
در این سالها هیچگاه نتوانسته ام خودم باشم . احساساتم را فریاد بزنم. عقایدم را بگویم و از دغدغه از دست دادن ها و بدست نیاوردن ها راحت باشم. دکتر شریعتی می گوید دوچیز است که ذلت را به همراه دارد: خواستن و داشتن. اما انسان ناپخته ای که فقط چند ده هزار سال با میمون فاصله دارد ذلت چه مفهمومی به جز اعتباریاتی که خودش ساخته است می تواند داشته باشد. تنها چیزی که امروز می دانم آن است که از این نوع زندگی کلیشه ای آن هم از نوع افراطی شرقی اش که باید بیشتر برای دیگران زندگی کرد تا خودم ، به شدت خسته شده ام
امروز در یک نمایش مسخره انسان متمدن و متعالی بودن غرق شده ایم و به رغم همه ادا اصول هایی که درمی آوریم تنها و تنها در یک زندگی پیچیده حیوانی آنهم حیوانی رذل، دست و پا می زنیم. مانند حیوانات موذی همرنگ محیط می شویم. مانند حیوانات پست آنچه که بسیار بیشتر از نیازهایمان است در پستوهایمان ذخیره می کنیم و مانند حیوانات انگلی به آزار و اذیت دیگران می پردازیم
میدانم که خروج از این نمایش مسخره انسان بودن ممکن نیست اما شاید، شاید بتوان شبیه یک حیوان ساده بود. آنچنان ساده که بتوان در چشم هایش درونش را خواند و دریافت که چه می خواهد و چه آرزو می کند. فریاد بزند که چه می خواهد و چه آرزو می کند و رفتارش تلاشی باشد برای آنچه که واقعا می خواهد و از صمیم قلب آرزو می کند. و وقتی که نگاهش می کنی ظاهرش نمایش واقعی ساده بودنش باشد . کاش گوشهایی هم باشند که حرفهایش را بشنوند، چشمهایی که برون و درونش را ببینند و قلب هایی که آرزوهایش را بفهمند

Saturday, October 31, 2009

انتقام


Wednesday, October 28, 2009

در لفاف اوهام


اوهام پرده ای میان ما و واقعیت هاست و گاه آن قدر از واقعیت ها دور می شویم که دیگر نمی توانیم بدون اوهام و خیالاتمان زندگی کنیم

درخصوص زندگی در وهم و واقعیت ، بزنگاه های زندگی زمانه مجبورمان می کند تا با درآویختن با واقعیت ها، جوهره واقعی خود را نخست بر خود و لاجرم بر عالم عریان کنیم که این آیین و سنت امتحان ، همراه همیشگی وجود ما و دنیای ماست

در ادبیات ما نیز که مشحون از این کنکاش هاست می خوانیم

خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
و
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
و
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
و یا
غره گشتی زین دروغین پر و بال
پر و بالی کو کشد سوی وبال
پر سبک دارد ره بالا کند
چون گل‌آلو شد گرانیها کند
.
اما سیر زمان نیز برای خود لطافت هایی دارد. گاه بزمی می گسترد تا کسی را از اوهام و خیالات دروغین خود بیرون آورد تا بیدل و مصمم، و غرق در تلاطم واقعیت ها، گوهر خود را از دل امواج و طوفان ها بیرون کشد. و گاه نیز آدمی را وحشت زده و خود باخته، از آنچه که واقع است می رماند و همچون مسخ شدگان به وادی اوهام می کشاند. مع الاسف هیچ خفته ای تفاوت خواب و خیال از واقع نمی شناسد و همچون ثمری دور افتاده پژمرده می گردد
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی

Tuesday, October 27, 2009

بازار مسگری


خبرگزاري فارس: مديركل امور بانوان استانداري زنجان گفت: حجاب از زمان خلقت انسان مورد تاكيد بوده است
اینهم سندش

Monday, October 26, 2009

آخرین قمار

در انتهای این شب و سرمای تیغ دار
با جمع لولیان خراب و زنان مست
ای فتنه گر که چشم تو صد جام آتش است
بنشین به این قمار
که این بار آخر است
.
آ.............ه ای عجوز باده فروش کریه و نحس
پر کن پیاله های مرا از شراب ناب
کاین بار آخر است
مستم ....سیاه مست
اما تو
ای الهه افسون
بنشین............. نگاه جادوییت را روانه کن
من می پرستم آن نگه پر ستاره را
تو
هرشب به یک نگاه پر از سحر وفتنه ات
بردی قمار را
منهم پر از رضایت و مشحون از شعف
مفتون یک قمار و نگاه قمارباز

اما در این قمار
که خود بار آخر است
جانم برابر شرر بوسه ای ز تو

آه ... ای عجوزه باز تهی شد پیاله ام
از آن شراب کهنه صد ساله ات بریز
تا مست تر شوم
دیوانه ام کند
دیوانه تر، خراب تر از هر خراب مست
بنشین، خیال و وهم پر افسون
نگاه کن
این جان مشتعل
این مستی و خرابی و دیوانگی من
بنشین و سحر تازه ای از دیدگان ببار
......
1388

Wednesday, October 21, 2009

دو پرستوی عاشق






احمد وقتی به دنیا آمد دو دست نداشت و این تنها دلیلی بود که پدر و مادرش او را رها کردند و به دست پرورشگاه سپردند.تا پنج سالگی نامی نداشت و او که فقط معلول جسمی بود در پرورشگاهی در کرمانشاه ، بین کودکان عقب مانده ذهنی پرورش یافت. تا اینکه جوانی نوزده ساله بود که به آسایشگاه کهریزک تهران منتقل شد.
فاطمه نیز وقتی نوزاد بود دچار ضایعه نخاعی شد و در اثر عمل جراحی ، برای همیشه فلج ماند . تا سن هجده سالگی با پدر و مادرش زندگی میکرد اما بعد از آن احساس کرد اگر به کهریزک بیاید خانواده اش راحت تر زندگی می کنند
و احمد داشت ترانه دل دیوانه را برای فاطمه می خواند و او نیز گاهی زمزمه میکرد
پس از این زاری مکن
هوس یاری مکن
تو ای ناکام . دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب آرام . دل دیوانه

Sunday, October 11, 2009

نور نار

دل در گرو چشم خماری دارم
سر بر سر کوی گلعذاری دارم
.
در سوختنم شمع همی گرید و من
در شعله امید نور ناری دارم
.
گل، تیغ به اشتیاق پروانه کشید
من مستی یک بوسه ز خاری دارم
.
خورشید به خشم و ماه پنهان به محاق
خور و مه خود را به نگاری دارم
.
از دوست ملامت و رقیبان نفرین
با مدعیان چه روزگاری دارم
.
در بند کنندم که قراری گیرم
من لولی مستم چه قراری دارم
.
بگریزم و بر دامن بت چنگ زنم
تیغی به دل و به چشم خاری دارم
.
دامن کشد از دست و فرو بندد چشم
فریاد چه بخت نابکاری دارم
.
در جامه امید به غم می خندم
شاید که بر آیینه غباری دارم
.
1388