چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Wednesday, November 30, 2005

نگاه يار

شيدايي من شرم ز آزرم گرفت
رسوايي من رنگ زهر ننگ گرفت
ديوانگيم شهره آفاق نمود
با گوشه چشمي همه آرام گرفت

Tuesday, November 29, 2005

راملوسا


راملوسا نام يك آب معدني گازدار و گوارايي است كه در سوئد و دانمارك عرضه مي شد. شبي كه بهمراه ميزبانان سوئدي به رستوران بيف استيو رفته بوديم فضاي قديمي و نور پردازي خوب رستوران مرا به شوق آورد تا عكسي به يادگار بگيرم. ابتكار قشنگي كه در اين رستوران بود آن بود كه مشتريان با خودكارهايي چوبي كه با نخ به ميز آويزان بود كارتهاي كوچكي را پر مي كردند كه همان دستور غذا آنهم به دقيق ترين وجه آن بود. مثلا براي پخت استيك خود سه انتخاب آبدار، سرخ شده و مغز پخت به مشتري داده شده بود. آشپز هم با اين كارت دقيقا وظيفه خود را مي فهميد مشتري سرگرم مي شد و كار مهمانداران هم بسيار كمتر

باكمي فكر مي توان به ايده هاي جالبي از اين دست نائل شد

Monday, November 28, 2005

محبوب من كجاست

محبوب من كجاست
آه، اي طبيب عشق
ديگر مرا تحمل صبري دوباره نيست

محبوب من كجاست
يك باغ پرشقايق پژمرده، منتظر
در آرزوي جرعه اي از زمزم وصال
بي تاب مانده است

فرصت زياد نيست
يك دم فقط
به مردن دل
وقت باقي است
يك پلك
تا خموشي چشمان بي فروغ
يك حرف
تا تمامي مكتوب زندگي

محبوب من كجاست
فرصت زياد نيست

Saturday, November 26, 2005

كنجكاوي مخرب

ما ملت كنجكاوي هستيم كه البته گاهي خوب و در بسياري موارد ناپسند است. از آنجا كه بيشتر وقت ما به ارزانترين سرگرمي يعني حرف زدن مي گذرد و مطالب ارزشمند زيادي هم براي گفتن نداريم مجبوريم راجع به دم دست ترين چيزها يعني آدم هاي اطراف خود بپردازيم. اينجاست كه كنجكاوي هاي ما رنگ و بوي ديگري مي گيرد و گاه از حد جستجوي واقعيت ها مي گذرد و به دايره نامتناهي خيال مي رسد. شازد بزرگترين تفاوت ما با مردمان كشورهاي پيشرفته آن است كه اولا آنها زياد حرف نمي زنند و ثانيا اگر حرف مي زنند در خصوص چيزهايي است كه دوست دارند و ازهمه مهمتر ديگران برايشان زياد چيزها جالبي نيستند

آيين ما حرف زدن زياد را نشانه بي خردي دانسته و بخصوص از حرف زدن در مورد دبگران كه يقينا به محدوده هاي غيبت و تهمت وارد مي شود بشدت نهي شده است. حال اگر بتوان تصور كرد كه درجامعه ما نيز نشاني از حرفهاي عبثي كه در باره ديگران زده مي شود نباشد مي توان شميم آرامش را در فضاي آينده استشمام نمود

متاسفانه افراد جامعه ما بدليل آنكه مي دانند در تيررس توجهات ديگرانند و هر آن ممكن است بدقت مورد تشريح شخصيتي و ظاهري قرار گيرند خود را مجبور به رعايت چيزهايي مي كنند كه بعضا زجر آور است. مثلا در كشورهاي غربي نحوه لباس پوشيدن بسيار دلخواه است. حتي در بسياري موارد آنهايي كه بايد داراي يونيفورم هايي هم باشند نظير كشيش ها آنها هم با لباس هايي معمولي به فعاليت هاي عادي ميپردازند اگر چه در مراسم مشخصي از لباس هاي خاصي استفاده مي كنند. متاسفانه در جامعه ما كه بر اساس باورها ديني بايد به لباس به عنوان يك پوشش نگاه كنيم لباس مساوي با شخصيت و عامل جلب توجهات گرديده است

حال جاي آن است كه بينديشيم كه چرا بايد در تمام طول روز جلب توجه كنيم! يك غربي محل هاي زيادي را براي يافتن كساني را كه به آنها نياز دارد در اختيار دارد. بنابراين منتهاي سعي خود براي جلب توجه را به آن محل ها اختصاص مي دهد. اگر اين محل دانشگاه يا محل كار هم باشد قابليت هاي جلب توجه به همان محل ها محدود مي گردد. يك دختر غربي فقط براي مهماني ها لباس مهماني ميپوشد و براي آنحا آرايش مي كند اما حضور دختران و پسران و حتي زنان و مرداني آراسته و آماده مهماني از صبح علي الطلوع تا نيمه هاي شب نشان از گم شدن هاي جامعه در بيراهه ها دارد. متاسفانه اين آراستگي ها بدليل توجه ديگران در تمامي اوقات خريدار دارد

حاصل اين كنجكاوي و توجه نامناسب افراد جامعه به يكديگر بوجود آمدن ناآرامي هاي رواني و تنش هايي است كه يك انسان همواره در اسارت نگاههاي ديگران با آنها مواجه است و دائما با اين دغدغه كه نكند از لباس من؛ ظاهر من؛ رفتار من وووو اين گونه و آن گونه برداشت شود در يك دنياي پر از استرس از بسياري از آزادي ها محروم مي شود. يقينا اين عقده نهفته و روز افزون جامعه را بسوي هر چه ناآرامتر شدن سوق مي دهد چرا كه هر يك از افراد آن مي بايد دائما آماده توضيح دادن و محاكمه شدن باشند كه با آموزه هاي اصيل ما فاصله هايي بسيار زياد دارد

به ياد گفته سيد قطب مي افتم كه پس از سفر به اروپا گفته بود كه در آنجا اسلام را ديدم و مسلمان نه؛ در مصر مسلمان ديدم و اسلام نه

Friday, November 25, 2005

كاش زودتر

در دوران سربازي كه نگهباني نيمه شب آنهم در زمستان برفي سرد كشنده بود آرزوي تمام شدن آن دو ساعت طاقت فرسا مرتب ورد زبانمان بود. تا آنكه شبي با يكي از دوستان بصورت مشترك نگهباني مي داديم. يك ساعتي كه گذشت گفتم كاش اين يك ساعت هم زودتر تمام شود و يك خواب حسابي كنيم. به من گفت: مجيد من اصلا دلم نمي خواهد كه اين يك ساعت ها زودتر تمام شوند چرا كه زندگي زودتر تمام مي شود. بجاي آرزوي تمام شدن اين زمانهاي با ارزش سعي كن كه از آنها استفاده كني و لذت ببري. آن شب يك ساعت به زندگي گوش داديم و لذت برديم. از آن وقت ياد گرفتم كه سطر سطر كتاب زندگي را دوست داشته باشم

كجاست آخر قصه
كه اين چنين سرمست
زكوچه هاي خطوطش چو باد مي تازي

لجام توسن بي تاب را به سينه بكش
دمي درنگ كن وخاك ديدگان بتكان
نگاه كن
كه كدامين خط است
اين كوچه
نگاه كن
كه درآن سوي پيچ كوچه چه هاست

يقين بدان كه در آن سوي پيچ
مه جاري است

سفر به زمستان



سفر يك هفته اي من به كشورهاي سوئد و دانمارك تمام شد. سوز و سرما مشخصه بارز اين سفر بود.چند روزي كه در گوتنبرگ بودم شهر يك مليون نفري، اما با خيابان هاي خالي را تميز و مرتب يافتم. بر عكس در كپنهاگ كه شهر بسيار شلوغ تري بنظر مي رسد تميزي شهر زياد مشهود نبود. بنظرم سوئد كمي پيشرفته تر از دانمارك باشد. اما نكته اي كه از هر دو كشور برمي آيد آن است كه در اين كشورها مردم براي خودشان زندگي مي كنند نه براي ديگران! بهمين خاطر بسيار راحت و بدون تنش هر كاري را كه دلشان مي خواهد بانجام مي رسانند
چون سفر ها كاري بودند بايد بگويم كه در سوئد كارها بخوبي پيش رفت و در دانمارك هم مذاكرات خوبي داشتيم. اما بايد اعتراف كنم كه به غير از طرفهاي خارجي، خود ما هم نسبت به آينده زياد مطمئن نيستيم و اين حالت د رمسائل كاري تاثيرات منفي بسياري دارد. به هر حال ما بايد تلاش هاي زيادي براي بقا در بازار جهاني داشته باشيم. احتمالا بعدها هم در اين باره خواهم نوشت

Monday, November 21, 2005

پرواز يك انديشه


هر شعر يك انديشه است و شاعر انديشمندي كه توان بيان انديشه هايش را دارد و شجاعت به نقد كشيده شدنش را
با پرواز يك شاعر ، مردمي از يك پنجره محروم مي شوند اما با مهجور بودن انديشه هايش مردمي ديدن را فراموش مي كنند. به ياد منوچهر آتشي كه شعرهايش را دوباره بايد خواند

Sunday, November 13, 2005

...گاه جامي كه



گاه جامي كه شكست

چاره اش نتوان كرد

امشب چيزهايي از دوستي ديدم كه از زندگي سيرم كرد

روزهاي بد، روزهاي خوب

روزهاهيچكدام بد يا خوب نيستند. ما آنهارا بد يا خوب مي كنيم. اعتراف مي كنم كه امروزم را خراب كردم. صبح چيز بدي نبود بيرون آمدم و براي گرفتن ويزا به سفارت رفتم. اما عصباني بودم. اگر چه ساكت بودم اما هزاران چيز درون مغزم غوطه مي خوردند. شايد به هيچكدام هم فكر نمي كردم اما آنها اثرات خود را داشتند. كم كم غليان شروع شد. احساس سنگيني در قفسه سينه ام بيشتر مي شد و تاب و تحملم هم كمتر و كمتر.بخصوص وقتي كه ميديدم ديگران كارهاي مرا نمي فهمند و ساز خودشان را مي زنند. از چندي پيش هم كه احساس كردم ممكن است مفاهيم عميق هم بازاري شده باشند حساسيت هايم هم بيشتر شده است. اوج ماجراي امروز عصبانيت بيش از حد من و نهايتا خسارت خوردن ماشين بود. بايد حرف گوش مي كردم اما واقعا نمي شد . متاسفانه داستان ادامه داشت و تا پايان شب آزردگي هاي روحي ام همراهم ماند. و حاصل آن بود كه روزي از روزها به رنگ خاكستري در آمد و سنگيني اش را به قلبم ريخت

مي دانم كه ريشه همه اين تيرگي ها از دست رفتن باورها به مفاهيم بلندي همچون عشق و دوستي و رغبت ياران به بازار مكاره معاملات است. م

كاش اين بيت هنوز خريداري داشت كه

در طلب واله و بي تاب شدند................. رنگها سوخته وناب شدند

Saturday, November 12, 2005

جوانمرد نابينا

درروزگاران قديم و در روستايي دور مردي مي زيست بغايت قوي پنجه و سخت جوانمرد. ودر اين روستا دو دسته از مردمان بودند درست كاران نحيف و درشت خويان ستمگر. درست كاران را چاره اي جز تحمل ستم درشت خويان نبود اما گاه كاسه صبر سرريز مي شد و جماعتشان به ميدان روستا سرازير مي شد، همان جايي كه درشت خويان جا خوش كرده بودند و با هيكل تنومند خويش منتظر شر و دعوايي بودند. جماعت كه به ميدان مي رسيد مدتي نمي گذشت كه فرياد ها بلند مي شد و صداي مشت و لگد و چوب با صداي آه وناله ها به هوا برمي خاست. با شنيدن صداي ضجه ها و ناله ها، جوانمرد ما گوش تيز مي كرد و چوبدستي برميداشت و به ميدان ميدويد، چون پهلوانان رجز مي خواند و چوب دور سر مي چرخاند و بر خصم دون رحم نمي كرد

اما چه سود كه جوانمرد نابينا بود و نمي ديد كه چوب او فرق كه را مي شكافد و تن كه را خرد مي كند. درشت خويان كه مي دانستند خود را به گوشه اي مي بردند و بدنهاي نحيف بود كه در زير چوبدستي جوانمرد نابينا به هلاكت مي افتاد.چوب جوانمرد از هزار ضربه درشت خويان سنگين تر بود اگر چه در راه جوانمردي نواخته مي شد. م

Thursday, November 10, 2005

پاييز، فصل زيباي رنگها

چرا، چگونه و به چه علت؟

در كتاب هاي علوم دبستان بود كه دانشمندان به چرايي هر چه مي بينند فكر مي كنند. مثلا در خصوص آنكه چرا كرم هاي خاكي هنگام باران از خاك بيرون مي آيند. غير دانشمندان با اينگونه پديده ها برخورد هاي سطحي دارند و شايد بيرون آمدن كرم خاكي برايشان هيچ اهميتي نداشته باشد.اما به غير از دانشمندان و غير دانشمندان عده اي هم هستند كه به هيچ چيزي فكر نمي كنند. شايد اگر توهين نباشد آنها به درجه انساني خود نرسيده اند. براي يافتن اينگونه افراد لازم نيست زياد زحمتي بكشيم. در اطراف ما به وفور يافت مي شوند و گاهي خود ما هم به جمع آنان سرك مي كشيم.

راستي راجع به اينكه چه مي كنيم، از كارها و تصميمات كوچك گرفته تا بزرگ، چقدر فكر مي كنيم؟ آيابراي اين كارها سوال اساسي و بسيار مهم چرا، چگونه و به چه علت را مي پرسيم؟ و آيا به پاسخ هاي خود ايمان داريم؟

ديروز ماشين هاي گل زده زيادي در سطح شهر عروس ودامادها را به خانه بخت مي برد. پيش خودم فكر كردم كه آيا آنهابراي اين بزرگترين تصميم زندگي كدام شيوه را برگزيده اند: دانشمندانه،‌غيردانشمندانه يااحمقانه؟؟!! آمار طلاق را نگاه كنيد

Wednesday, November 09, 2005

آنچه بايد بدانيم

انفجار جهان وآغاززمان 14000،000،000 سال پيش
تشكيل كهكشان راه شيري 7،500،000،000 سال پيش
آغاز حيات 3،000،000،000 سال پيش
طول دوران حيات ماموت ها 50،000،000 سال

تاريخ قابل اتكاي انسان امروزي 5000 سال !!!ن

سال جاري 2005 ميلادي
قطر جهان كنوني 5،000،000،000 سال نوري
فاصله خورشيد تا زمين فقط 10 دقيقه نوري
آيا فكر نمي كنيد با توجه به عمر جهان ما كمي تازه وارديم و كمي صبر لازم است تا بتوان در خصوص جهان و اينكه ما در آن چكاره ايم اظهار نظري كنيم؟؟؟؟؟؟؟

Tuesday, November 08, 2005

فقط 25000 روز

اگر ما حدود 70 سال زندگي كنيم فقط 25000 روز زنده خواهيم بود. براي من كه از چهل گذشته ام بيش از نصف آن رفته است. البته ناداني ما هم موهبت بزرگي است كه اين چيزها را زياد جدي نمي گيريم. ولي قضيه گويا جدي است. يادم هست كه به مرحوم جليل كه خداوند رحمتش كند مي گفتم كه موقع به دنيا آمدن كيسه اي پر از سكه هاي نقره وطلا و مس و حلبي و غيره به ما مي دهند. اين سكه ها روزهاي ما هستند. بعضي روزها طلا هستند بعضي نقره و بعضي مثل روزها ي پيري و عليلي سكه هاي حلبي. ما اين سكه ها را خرج مي كنيم. روزهاي جواني و شادابي را چگونه خرج كرديم. روزهاي شكوفايي را چگونه خرج مي كنيم. يك سكه طلاي ناب را براي آنكه آن كس خوشش بيايد به بيهودگي مي گذرانيم. آن سكه زر ناب را به خوشي هاي بي ارزش و همينطور ثروت بي حد را به باد مي دهيم. چه راست مي گويند كه هنگام مرگ كه پرده ها بالا ميرود مي بينيم كه فقط در سرگرمي و بيهودگي بوده ايم. اگر سكه اي را خرج مي كنيم حداقل براي خودمان خرج كنيم.

Thursday, November 03, 2005

عيد فطر

من خراب به رندي به ضيف آمده ام
به شوق جام طهوري كه ساقي اش او بود

يك غروب رمضان به رستوراني رفتيم. جلوي رستوران يكي خط مي نوشت واز اين طريق كمكي هم طلب مي كرد. منهم اين بيت را به او دادم تا بنويسد . سعي كرد تا خوش خط بنويسد . بنده خدا پيش خودش مي گفت اين ديگر چه شعري است. برايش خواندم و به دوست عزيزي كه بامن بود لبخندي زدم. حالا كه ماه رمضان ديگري تمام شده مي فهمم كه خودم هم در درك عمق شعري كه خودم سروده ام مي لنگم. كاش ساقي به لطف خود جام طهور به سرو روي اين رند خراب ريزد تا سياهي ها از ديدگان زدوده شود.
بيت نوشته شده در نزد آن عزيز محفوظ است.

بنام خالق قلم و عشق

قصه زندگي ام كوتاه است
بيخبر آمده ام
مانده ام در حيرت
ميروم با اميد
و گماني دارم
نور سرچشمه ماست