چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Sunday, December 31, 2006

نوروز میلادی


امیدوارم سال 2007 ، سال لبخند باشد

Saturday, December 30, 2006

عید قربان

مروری بر زندگیمان داشته باشیم
وزیر دادگستری در سانحه رانندگی کشته شد
همه به هم تسلیت گفتند
هواپیمای آنتونوف به زمین خورد
همه به هم تسلیت گفتند
قطار مسافری از خط خارج شد
کلاس پایین بود کسی به کسی تسلیت نگفت
هواپیمای سرداران به زمین خورد
همه به هم تسلیت و تبریک گفتند بالاخره به قافله شهدا پیوستند
بخاطر خون آلوده عده ای هپاتیت گرفتند
جاده ها سرسام آور قربانی می گیرد
هوای آلوده مزقونی کوک کرده که بعدا صدایش در می آید
زلزله چون اژدهای خفته ای پشت در است
اعتیاد و فحشا بیداد می کند
فساد و تنبلی اداری از حد گندیدگی گذشته است
ای بابا!!!.... همه را ول کن همون هواپیما ها را بچسب
چشم!!ه
خوب کجا بودیم
آهان...هواپیمای خبرنگاران به منازل مسکونی خورد
همه به هم تسلیت گفتند
در مجالس خصوصی تبریک هم گفتند چرا که شهید شده بودند

خداوند به ابراهیم فرمود
نکش!!!ه
پذیرفتیم
عیدت مبارک
برو دنبال زندگی درست

Thursday, December 28, 2006

مادر

خداوند انسان را آفرید

زن را آفرید
مهر را آفرید


مهر از آن خداوند بود
زن، انسان بود
اما قلبش مالامال از مهر شد


و مادر شد
مادر، در آفرینش فرزند شریک خداوند شد
در مهر ورزی هم شریک خداوند شد
خداوند بهشتش را به او هدیه کرد
و او خود را به فرزندان

مادر از انسان فراتر رفت
و عطیه الهی شد
اگر هست قدرش را بدانیم و اگر در آسمانهاست ، شعله اش را پاس بداریم

Wednesday, December 27, 2006

شور

مثلی هست که می گویند آنقدر شور شده که کدخدا هم فهمیده
تشعشعات تصمیمات قضا قورتکی در زمینه های مختلف دیگر چشم نابینایان را هم می زند. دیشب در یک میز گرد تلویزیونی، نمایندگان مجلس آمده بودند و به زبان بی زبانی می گفتند که برای جلوگیری از خود سری ها و یک دندگی های قوه مجریه ناچار به قانون گذاری برای برگشتن ساعات کاری به وضعیت قبل از شهریور ماه گذشته شده اند

شاید این مد شده که دولت مردمی حرفی می زند و پس از بهت مردم و مسؤلین، دیگران به ماله کشی می پردازند. ازهاله نور بگیر و تا عدم تغییر ساعت و ازدیاد نسل و بند کردن به بقیه کشورها و هزار چیز دیگربرو. من نمی دانم چه اصراری است که دولتی با این وضعیت و با این نتایج را اینگونه در برج عاج نشاند و مانع طرح سوالات اساسی جامعه و اندیشمندان شد. دولت ادعای خدمتگزاری با مال مردم را دارد بنابراین باید پاسخگوی روش ها و نتایج بدست آمده اش باشد. اگر این باب باز شود مشخص می شود که ایران پر از اندیشمندان توانا و مجرب است و وضعیت کنونی تا چه حد بحرانی است. البته رییس دولت به تشریح عملکرد خود بسیار علاقه مند است و صد البته بصورت یک طرفه و در مقابل مردم دورقوز آباد!!ه

Monday, December 25, 2006

لبخند

من در اتاق کوچک خود
دیوارهای ساکت و خاموش و سقف سرد
درهای رازدار
نورچراغ - که با تک اشاره ای
تسلیم می شود
شب های خویش را آغاز می کنم

در طول این سفر
تنها امید من
همراهی صمیمی یک یادگاری است

یک پنجره
که در دل دیوار سخت و سرد
لبخند می زند
و
خاموش وبی ریا
قابی از آسمان پر از مهر و نور را
یکباره در برابر چشمان خسته ام
تصویر می کند

در ابتدای شب......ه
.....

آذر هفتاد ونه

Thursday, December 21, 2006

یلدا

امشب، بلند ترین شب امسال است
تنها شبی که د یروزش با رنگهای زرد و نارنجی برگهای پاییزی بوده
و فردایش غرق سپیدی برف های زمستانی است
امشب شب هندوانه و آجیل و انار است
امشب حتی آنانی که دردمند دردی هستند هم خوشحالند
امشب شب دوست داشتن است

و شب آرزو

کاش آینده مان روشن
دلهامان گرم وپر امید
و آرام، در زیر سایه بزرگترها

Tuesday, December 19, 2006

خنده و گریه

داستان این مملکت هم معجون خنده و گریه است
آقا مگه میشه باور کرد که رای گیری شده ملت شرکت کردن
اما صندوق های رای برای مدتی ناپدید بوده وگویا حتی لاک ومهر آنها هم باز شده
آقاحالا همه کاری هم که شده باشه اما آمار رای مردم را نمی گن
وزیر کشور دلیل سه روز تاخیر در نتایج را هنگ کردن کامپیوترها اعلام کرده
سه ورزشکار بیشترین رای ها را آوردن
خواهر رییس جمهور که هیچ کس نمی دونه که چکاره است (البته بغیر از مقام خواهری) احتمالا رای می آره
جالبه که هم اصولگرایان و هم اصلاح طلبان (یاد زلف علی می افتیم) به نحوه شمارش و اعلام نتایج معترضن
از اونور هم خاتمی و هاشمی و توسلی و... همه کار وزندگی شان را ول کردن و دنبال بدیهی ترین حقوق یعنی حفظ آرا هستند گویا قراره که با بالاتر ها هم صحبت کنن
راستی یادم آمد که
با این همه کار وزندگی
قراره دنیا را هم اداره کنیم

Friday, December 15, 2006

شور و شعور

امروز انتخابات خبرگان، شورای شهر و نمایندگان میان دوره ای برگزار شد. حضور مردم در پای صندوق ها به هر دلیلی که بود نشان دهنده این بود که این ابزار دمکراسی از نظر شکلی کار می کند که صد البته حکومت بیشترین استفاده از آن را می برد. اما آشنا بودن مردم با این ابزار خود دستاورد بزرگی است و این فرصت را ایجاد می کند که جامعه کم کم از شکل به محتوی نیز بیاندیشد و اگر خواستار رفرم و یا تغییراتی گردد ابزار آن را داشته باشد
امروز در تمام مصاحبه ها مردم از وظیفه دینی وملی سخن می گفتند که مسلما امر ارزشمندی است اما کامل نیست. جامعه با مشکلاتی که دارد و در آینده نیز با مشکلات جدید تری مواجه می شود حکم بیماری را دارد که موظف به درمان خود بوده و باید دارو مصرف نماید. حال ما در انتخابات، حال بیمار را دارد که به داروخانه رفته و خبرنگاری دلیل حضورش را می پرسد. بیمار پاسخ میدهد که ما به وظیفه عقلی و دینی باید دارو مصرف کنیم. جامعه فعلا در این مرحله است اما کدام دارو و بر اساس کدام نسخه و کدام پزشک گام های مهمی است که شور را با شعور می آمیزد و جامعه بسیار بیشتر و بهتر از حکومت از آن بهره خواهد برد و در نهایت جامعه و حکومت با هم راه اعتلا را خواهند پیمود. یقینا حکومت بدلیل استفاده های کوتاه مدت بیشتر راضی به شکلی بودن انتخابات است و این بر دلسوزان و آگاهان است که شور و شعور را همراه سازند

Monday, December 11, 2006

ترین


مدتی است که بازار احداث محل های سخنرانی ها و همایش ها بسیار داغ شده است
بالاخره در جامعه ای که فقط حرف می زند باید هم چنین محل هایی در بورس باشند
البته خیلی هم لازم است چرا که
در حرف و ادعا
ما خوشبخت ترین ملت دنیا هستیم
عاقلترین
کامل ترین
با هوش ترین
زیبا ترین
نجیب ترین
مهربان ترین
عادل ترین
اما
اگرچه خمیر مایه همه اینها را داریم
فقط یک چیز ترین در دنیا هستیم
خالی بند ترین
زیاد هم بد نیست. جدی نگیرید!!!!ه

Friday, December 08, 2006

لب ها و قلب ها


بی انصاف

تصویر اول
حسابی خسته بود. دیگر از اینکه از صبح تا حالا بدنبال یک کتاب کوچک، تمام کتابفروشی های میدان انقلاب را سر زده بود کفرش در می آمد. لحظه ای قیافه دوستش را که بالاخره به کتاب می رسید را مجسم کرد. انرژی تازه ای پیدا کرد و باز به دنبال کتاب ، به این مغازه و آن مغازه سرک کشید. صدای اذان بلند شد. پیش خود گفت عجب علافی شدیم ها!. پاهایش ورم کرده بود و گرما، لباس هایش را به تنش چسبانده بود. لجش گرفته بود. وقتش، کارهای زیادی که داشت، و کتابی که پیدا نمی شد. می دانست که دوستش ، به کتاب نیاز دارد. اما چندین بار تکرار کرد که : از من که نخواسته کتاب را تهیه کنم پسسسسس چرا باید.... حرفش را خورد. تنها یک مغازه دیگر. وارد شد و با ناباوری کتاب را پیدا کرد. با خوشحالی و ناباوری کتاب را خرید. آنقدر خوشحال بود که گویا به بزرگترین آرزوی زندگیش رسیده است. تاکسی دربستی گرفت و به محل کار رفت
دوستش در خودش بود. وارد اتاق شد و سلام کرد.خوشحالی از صورتش بیرون می زد.با شوخی خنده احوالپرسی کرد و بارامی کتاب را روی میز دوستش گذاشت. دوستش کتاب را برداشت و به سردی گفت: اِ... پیداش کردی. ممنون!.... آب سردی روی احساساتش ریخت. پرسید: همون کتابی نیست که پیدا نمی شد؟! دوستش با بی اعتنایی جواب داد :چرا خودشه، ممنون! از آن همه وقتی که صرف کرده بود و از آن همه سختی که کشیده بود مثل .. پشیمان بود. پیش خود فکر کرد که آدم باید برای کسی کاری کند که شعور داشته باشد. به مرخصی که گرفته بود. به عرقی که ریخته بود و به اهمیت مسخره ای که به دوستش داده بود. آنقدر عصبانی بود که تصمیم گرفت
بدون خداحافظی اتاق را و اداره را ترک کند. موقع بیرون آمدن از اتاق فقط یک کلمه گفت: بی انصاف!!!!ه
تصویر دوم
ترافیک بیداد می کرد. همه ماشین ها مثل لاک پشت حرکت می کردند. رادیو مرتب مزخرفاتی را مرور می کرد که سالم ترین آدم ها را دیوانه می کرد. مرد بالاخره به خانه رسید. تنِ خسته اش را به درون خانه کشید.فضای خانه سرد بود. سلام بی رنگی رد وبدل شد. دلش می خواست رختخوابی پهن شود و بی هیچ درنگی ولو شود. سفره پهن شد. با بی میلی نشست. دیگر، عمر این سردی به سالها می رسید. صدای زنگ تلفن بلند شد. دختر تلفن را برداشت. برادرش بود.دختر، صدایش را پایین آورد. معلوم بود خبری شده است. مرد نگاهی کرد. معلوم شد که پسرش تصادف کرده و ماشین آسیب زیادی دیده. مرد باید به محل تصادف می رفت. باعصبانیت دوباره لباس پوشید و باز به میان باتلاق ترافیک برگشت
یکی دو ساعتی از نیمه شب گذشته بود. مرد چند قرصی را کف دستش ریخت و با لیوانی آب بلعید. و همچون آواری در رختخواب خراب شد. یکی دوساعت بیهوش بود. زنگ ساعت چون پتک ضربات خود را وارد می کرد. مرد آرزو می کرد که دیگر هیچگاه بیدار نشود. بسختی تن خسته اش را از رختخواب بیرون کشید.چشمانش جایی را نمی دید. آب سرد به کمکش آمد جرعه ای چای گلوی خشکش را شست. فکرش را نمی توانست متمرکز کند. بوق های ممتد اورا به جلو می راندند. بالاخره به اداره رسید .هزار کار عقب افتاده. هزار مراجع حق به جانب مزاحم و هزار قانون مسخره. چند نفری جلوی اتاقش ایستاده بودند. کار شروع شد.یکی بعد از دیگری. با چند نفر حرفش شد. دوستش هم نبود تا کمکش کند. و یا حد اقل کارهای خودش را انجام دهد.معلوم بود که آن روز روز او نیست. ظهر شد. هنوز دوستش نیامده بود. اتاق خلوت بود. سرش را در دستهایش گرفته بود و به زندگی درهم ریخته اش فکر می کرد. در باز شد. دوستش سلام کرد. کتابی را روی میزش گذاشت......بی انصاف!!!!ه

Tuesday, December 05, 2006

امشب

ساقی امشب می به چشمانم بریز
امشبت را نیست از دامم گریز

ساقی امشب دل به دریا می زنم
پا به دیروز و به فردا می زنم

ساقی امشب تا ثریا می روم
تا کنارش قلب شیدا می برم

میفشانم اشک تا در وا کند
مرغ جان در کوی او ماوا کند

ساقیا از می مرا سرمست کن
جان من فارغ از آنچه هست کن

ساقی امشب روی او در جام من
ساقی امشب بوی او در جان من

ساقی امشب در فراقش جان دهم
ساقی امشب هرچه دارم آن دهم

ساقی امشب جز می نابم مریز
نیست جز لبخند پر مهرش گریز

ساقی امشب ارغنون را ساز کن
جان من را قطعه ای آواز کن

****

گوش کن جان بی ریا آواز شد
جام می چون مطرب و چون ساز شد

ساقی امشب گر مرا خوابی ربود
باش خامش، هر چه دیدی هر چه بود