چند قدمي با انديشه و خيال

براي آنكه زيبايي ها را ببينيم، بيانديشيم و براي آنكه شكوه آنها را حس كنيم بر بال پرنده خيال بنشينيم

My Photo
Name:

خيلي وقت نيست كه كمي راجع به خودم مي دانم.كمي درس خوانده ام.كمي كار كرده ام. كمي از دنيا را ديده ام. دلم ميخواهد همه زيبايي ها را ببينم. دلم مي خواهد گول نخورم و وظيفه اي را كه دارم انجام دهم اما خيلي وقت ها نمي شود. دوستانم را دوست دارم اما از ناسپاسي ها دلگير مي شوم.

Thursday, February 28, 2008

میراث پدری

همانگونه که میراث پدری به ما می رسد ما هم قسمت میراث پدری می شویم
پدری زمینی را می خرد و آن را پس از سال ها زحمت و مراقبت، تبدیل به باغ مصفایی می کند. باغ جان می گیرد و درختان میوه اش به ثمر می نشینند و پدر عمری را در شادابی و سرسبزی آن می گذارد. و در نهایت از کار افتاده می شود و چشم از دنیا فرو می بندد و این باغ به ما می رسد.حال ماییم و این باغ مصفا و درختان ستبر و پر میوه. ما و بستگان و دوستان، از موهبت میراث پدری بهره می بریم دور هم جمع می شویم و از خنکای سایه درختان و میوه های شاداب وتازه لذت می بریم و زیبایی بهار و تابستان وپاییز و زمستان را با آن تجربه می کنیم. اما در مقابل، باغ هم همچون موجودی زنده، بعد از پدر چشم به ما دارد. باغ برای زنده ماندن و رشد کردن نیازمند تلاشی حتی بیشتر از آنچه که پدر مصروفش می داشت دارد که اگر فرزند توجهی به آن نکند میراث پدری در خطر زوال و نابودی قرار می گیرد
انسان بسیاری از چیزها را از پدرانش به ارث می برد. هوشی سرشار، شخصیتی توانمند، خصوصیاتی انسانی، سیمایی خوش، دیدی نافذ و هرچه که پدران با تلاش به آن ها رسیده اند ، میراث پدری است. باغ هایی است که از پدران به ما می رسد و اگر در حفظ آن نکوشیم به زوال و نابودی کشانده می شود. دین، انسانیت، فرهنگ، علم و روشن بینی از جمله باغ ها و حدائقی هستند که در تند باد لجبازی های دنیای امروز جوانان طعمه ویرانی می شوند و دلیل کشیدن شعله به قیصریه ای که در گذر تلاش های پدران ما خشت به خشت ساخته شده است پیش افتادن دانستن ها از فهم هاست . چیزهایی را می دانیم. اما آنکه چرا می دانیم برای چه هدفی می دانیم و دانسته ما کجای دانش است را نمی فهمیم
می بینیم پدرانی را دانشمند، با انسانیت، پر تلاش و اهل بصیرت و فرزندانی که این باغ های مصفا را در وجود خود فراموش می کنند و با نسیمی مسموم، میراث بی بدیل پدری را به تاراج می دهند
حیف از میراث پدری و صد حیف از غفلت ما

Sunday, February 17, 2008

من رای می دهم

انتخابات یک حرکت مدنی است
باید در انتخابات شرکت کرد
اگر کاندیدای مورد نظرم در لیست تایید شدگان نباشد
به هیچ کس رای می دهم
راستی اگر تعداد هیچکس ها از کس ها بیشتر شود....ه

Friday, February 15, 2008

بعضی وقت ها


Wednesday, February 13, 2008

شازده کوچولو


همه ما کتاب شازده کوچولو را خوانده ایم و خودمان را در آینه کوچک، ساده و بی ریای او دیده ایم. به مناسبت امروز که فهمیدم روز ولنتاین بوده،چند جمله ای از این داستان لطیف را می آورم
شازده کوچولو سرخ شد و گفت: اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در ملیون ها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود، همین کافی است که وقتی به آن ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد. چنین کسی همیشه با خود می گوید گل من در یکی از این ستاره هاست...ه

Tuesday, February 05, 2008

بدون شرح


آیت الله موسوی تبریزی، عضو مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم از ردصلاحیت خود به اتهام عدم التزام به اسلام و قانون اساسی خبر داد

Saturday, February 02, 2008

معشوق من آنجاست2100

شکوه و عظمت سازها، فضای اپرا را آکنده بود. صدای رسا و دلنواز خوانندگان قلب مرا می فشرد و دویدن خون در رگهایم، بیقراری مرا بیشتر می کرد. اما آنچه که من را در جای خودم میخکوب کرده بود و نفسم را در سینه حبس می کرد دختر جوان و بی نهایت زیبایی بود که در کنارم نشسته بود. آیا می شد که آنقدر خوش شانس باشم تا اینگونه در کنار زیبارویی اینچنین ملیح و شیرین باشم. اما کو جرات که بتوانم نگاهش کنم و حتی ببینم که آیا همراهی دارد یا نه.پیش خودم فکر می کردم که مسلما با جوانی شایسته آمده است. خیلی دلم می خواست که او را سیر ببینم و بفهمم که مرد خوشبختی که با اوست چه قیافه ای دارد
دیگر فقط در اوهام خودم بودم و صدایی جز صدای قلبم را نمی شنیدم. ناگهان ضربه ای به دستم را حس کردم. مسلما اشتباه کرده بودم. اما نه! زیبا روی همسایه بود که به آرامی به کتم می زد. نگاهش کردم. بی اختیار محو آن همه زیبایی شدم و همچون غریقی در در دریای دوست داشتنی صورتش فرو رفتم. لبخندی زد و با نگاه خواهش کرد تا برنامه اپرا را که در دستم بود به او بدهم. بی اختیار آن را تقدیمش کردم . با لبخندی تشکر کرد.
دیگر در این دنیا نبودم
اپرا تمام شد و سکوت مردم شکست. پس از کف زدنهای زیاد دخترک رو به من کرد و با صدای آرامی رو به من گفت: زیبا بود . با لبخندی مصنوعی تایید کردم اما من که چیزی نشنیده بودم. مردد به رفتن بودم . دلم می خواست باز هم نگاهش کنم. برنامه اپرا را به سمت من دراز کرد و با لبخند گفت: خیلی ممنونم، و ادامه داد: راستش رو بخواید خیلی دنبال برنامه گشتم اما تموم شده بود
خیلی تلاش کردم تا بتوانم به خود مسلط شوم و بگویم که می تواند آن را نگه دارد. خیلی خوشحال شد و برای تشکراز این لطف، من را به قهوه دعوت کرد. وااای ، آیا می شد باور کرد؟ آیا واقعا این دختر تنهاست و خواب نمی بینم که او مرا به قهوه دعوت می کند ؟ در پوست خودم نمی گنجیدم. داشتم از خوشحالی منفجر می شدم. آن شب تا دیروقت قهوه خوردیم و حرف زدیم و این آغاز دوستی ما و عشق ما بود
چیزی شبیه به حادثه رمانتیک بالا، برای یکی از دیپلمات های خارجی در مسکو اتفاق افتاده بود و این عشق سوزان برنامه ای بود که از قبل برای این دیپلمات اول خوشبخت، ولی بعدا بدبخت، بااهداف جاسوسی و با توجه به خصوصیات شخصی وی، برایش طراحی شده بود. دختر زیباروی هم ماموری بود که می دانست چه باید بکند تا این عشق سوزان نضج بگیرد و خانمانسوز شود
اما هدف من از نقل این پرده حقیقی آن بود که ببینیم که کسانی توانسته اند با شناخت شخصیت رمانتیک یک نفر، معشوق او را بسازند و عشق جانسوزی که او در خواب و رویا می دید برایش خلق کنند. با عشوه ای قلبش را بلرزانند و با غمزه ای به بندش کشند
در زمانی که ما نخواهیم بود (البته انشاالله شما باشید و یادمان کنید) مثلا در 2100 انسان نماهایی وجود خواهند داشت که شما را با نگاهی همانند یک اسکنر می خوانند وپس از دریافت کلیه پالس های الکتریکی و مغناطیسی ساطع شده از شما، شما را بسیار بهتر از خودتان تحلیل و شناسایی می کنند و بر اساس این اطلاعات دقیق قادر خواهند بود تا تمامی احساساتتان را بشناسند و به آن مناسب ترین پاسخ را بدهند. علاوه بر این می توانند حتی با ارسال موجهایی قلبتان را بلرزانند و خون را به رگهایتان بدوانند. آنچنان عاشقتان کنند که نه مجنون به پایتان برسد و نه رندان و سینه چاکان در وصفتان سروده باشند. البته ممکن است تردید کنید که هیچگاه آنچه که مصنوعی است جای طبیعی را نمی گیرد اما باید مرز بین مصنوعی و طبیعی را هم دانست. آیا دیپلمات ما توانست مرز مصنوعی و طبیعی را بفهمد
حالا هنوز خیلی به این حرفها مانده. فعلا هنوز د ر 2008 هستیم نقدا بسوزیم تا بعد